تبليغاتX
دلتنگی های مادر زمین
طبیعت - زندگی - محیط زیست
 سبـــز انــدیشــان ایــران زمیــــن چه کسانی هستند و مرامشان چیست ؟؟؟

سبزهای واقعی این روزها به چه میاندیشند :

 

 

اشتباهات پی در پی و غم انگیز و درعین حال کمی تا قسمتی خنده دار خانم جوادی (ریاست سازمان مخرب محیط زیست ایران)

اشتباهات پروژه های عمرانی و لطمات جبران ناپذیز آنها به طبیعت رنجور ایرانزمین که با مشاوره ی ساده و اصلاحات جزئی و افزایش هزینه ی ناچیز قابل جلوگیری میبود

صدور مجوزهای شکار بدون در نظر گرفتن جوانب امر

توجه بیشتر به گونه های جانوری و گیاهی در خطر انقراض

توجه بیشتر به مناطق حفاظت شده

اموزش احترام محیط زیست و طبیعت و حقوق حیوانات به کودکان در سنین پائین در مدارس 

 

 

 

از وقتی که خودم را شناختم (شاید ۸ سالگی)  عاشق رنگ سبز بودم.. سبز روشن - سبز تیره - سبز کدر - سبز یشمی ... بعدها فهمیدم شاید بخاطر عشق و علاقه بی حد من باشه به طبیعت.. چقدر لذت بخشه وسط جنگل و چمنزار لمیدن ...  سبز یعنی طبیعت.. سبز یعنی زندگی.. نه فقط زندگی موجودی به اسم انسان بلکه زندگی همه موجودات خداوند.

 

 

درهمه جای دنیا احزاب  و ارگانهای سبز کسانی هستند  عاشق طبیعت و محیط زیست  کشورشان و کسانی که برای زندگی همه موجودات زنده ای که خداوند خلق کرده ارزش قائلنه. 

خیلی دلم میخواد  یکنفر برای اینجانب توضیح بده سبز پوشیدن و سبز بودن طرفداران  آقای موسوی  چه معنی و مفهومی دارد؟ این دار و دسته اصلا" معنی سبز بودن را میدانند؟     سبزی را در چه میبینند و در اصل به دنبال چه هستند با این ریخت و قیافه های خفن و خنده دار  .   فکر میکنند آقای موسوی بیاید آزادی بیشتری به آنها خواهد داد؟  الانش هم کم آزاد نیستند اسمشه که جمهوری اسلامیه و جوانها سرشان کلاه رفته.   کجا ما از  این کارهائی میکردیم که الان جوانان انجام میدهند.

 

 

  

متاسفم برای مردمی که ظاهرشان  تقلیده از غرب (اونم از هنرپیشه ها و خواننده ها وشو گرل های ماهواره ای و نه مردم عادی) ولی طرز فکرشان بر میگرده به دوران جهالت و بربریت.

 امکان ندارد در  اروپا و آمریکا وسط روز دخترهای جوان را ببینی با صد قلم بزک و دوزک راه بیافتند در خیابانها ...  خیلی ساده همه یک جین بپا میکنند حالا بر حسب آزادی ممالکشون یک تی شرت یا تاپ و آرایش صورتشان هم خلاصه میشه به یک روژ لب کمرنگ.   اینجا دیگه گندش را در آورده اند.  من که آدم  مومنی نیستم و یک لیبرال مطلق .. حالم از دیدن بعضی قیافه های جوانان (چه دختر و چه پسر بهم میخوره). 

 

 آخه در کدام مملکت پیشرفته دنیا هواداران ریاست جمهوری با این شکل و قیافه در خیابانها تجمع میکنند؟؟    مرام اینها چیست ؟؟

همین دختر خانمها که خودشان را به این ریخت در آورده اند اگر یک گربه جلوی پایشان سبز بشه آنچنان فریادی میزنند که انگار دیو دو سر دیده اند.   

 

        

 فقط بمن بگوئید  خواسته های این هموطنان سبز ایرانزمین چیست ؟؟؟؟؟  از ریاست جمهوری آینده چه انتظاراتی دارند ؟!!! 

 خدا آخر و عاقبت این سرزمین آریائی را به خیر بگذرونه ... 

 
این عکس بیشتر تجمع شیطان پرستان را بخاطر انسان میاورد
 
 
 من شخصا" اگر رای بدهم (که هنوز شک دارم اینکار را بکنم یا نکنم) به آقای کروبی خواهد بود اگرچه از خود ایشان دل خوشی ندارم ولی دست کم مطمئن هستم افراد باسواد و فرهیخته ای در دولت احتمالی ایشان همراهشان خواهند بود...
|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388  |
 بنفشه بلند پرواز

روزی روزگاری گل بنفشه خوشگلی در بین گل های دیگه در یک پارک قشنگ زندگی میکرد.    یک روز صبح به محض اینکه تاج بنفشه با دانه های شبنم پوشانده شد، بنفشه چشمهای خمارش را باز کرد و مثل هر روز به دور و بر خودش نگاه کرد.. با تعجب دید که یک گل رز قد بلند و خوش رنگ با غرور کنارش ایستاده و داره به آسمان نگاه میکنه. بنفشه اخمهاش رفت تو هم .. لبهای آبی رنگش را باز کرد و گفت:  این دیگه از کجا پیداش شد؟! . .. من  چقدربد شانس هستم که این گل زیبا و قد بلند کنارم در آمده و باعث شده حقیر و ناچیز به نظر بیام! مادر طبیعت من را کوتوله و حقیر آفریده .. مجبورم خیلی نزدیک به زمین و خاک زندگی کنم و قادر نیستم مثل گل رز سرم را به سوی آسمان آبی بلند کنم و یا صورتم را به طرف آفتاب تابان بگردانم. گل رز که حرفهای بنفشه را شنیده بود خنده اش گرفت و گفت : جقدر حرفهای تو عجیب و غریبه!  تو یکجور زیبائی داری و من جور دیگه .. از کجا معلوم که بخت و اقبال تو از مال من بهتر نباشه ؟!  این فکرهای مسخره را از مغزت خارج کن و از اینقدر شکایت نکن.. یادت باشه اگر بخواهی بلند پروازی کنی ممکنه بد جوری به زمین بیافتی.  بنفشه با عصبانیت جواب داد : تو داری به من دلداری میدی و حتما" تو دلت بهم میخندی برای اینکه خودت مالک چیزهائی هستی که من آرزو میکردم داشته باشم. داری سعی میکنی اوقات منو تلخ تر کنی تا به من بفهمونی ک که تو مهم تر هستی.. چقدر دردناکه  که یک خوشبخت برای دل یک بدبخت موعظه کنه!  وچقدر سخته وقتی یک قوی تر بخواد یک ضعیف را درس و اندرز بده.

مادر طبیعت که درسکوت به گفتگوی بنفشه و رز گوش میداد به صدا درآمد : بنفشه.. دخترم  تو چه ات شده؟  قبل از این تمام حرفها و کارهای تو متواضعانه و شیرین بود. حالا حرص و طمع به قلبت راه یافته و  هوش و حواست را کرخ کرده!! بنفشه آهی کشید و به مادر طبیعت گفت : با تمام قلب و روحم ازت خواهش میکنم که به درخواست من گوش کنی واجازه بدی فقط برای یک روز گل رز بشم.. مادر طبیعت جواب داد (تو از بدبختی و مصیبتی که این بلند پروازی کورکورانه میتونه برات درست کنه خبر نداری) بنفشه باز اصرار کرد ..(منو تبدیل کن به گل رز و کاری نداشته باش.. دوست دارم رز باشم و سرم را با غرور بالا بگیرم و به آسمان نگاه کنم). مادر طبیعت با خشم فریاد زد (ای بنفشه نادان و سرکش.. من درخواست تو را اجابت میکنم ولی در صورت روبرو شدن با مصیبت و بلایا.. خودت مقصر خواهی بود).  بنفشه تبدیل شد به گل رز ولی هنوز چند ساعت نگذشته بود که  دختر و پسر جوانی دست در دست از آنجا عبور کردند.. پسر چشمش به گل رزها افتاد و هر دو را از کمر شکست و داد به دست دختر..گل رز اصلی که هنوز جان از بدنش خارج نشده بود رو به بنفشه کرد و گفت : ببین این بود آخر و عاقبت حرص و زیاده طلبی .... اگر به شکل اصلی خودت باقی میماندی کسی تو را از کمر نمی شکست و عمر طولانی تری میداشتی.

    

      

حکایت بالا داستان  واقعی زندگی بیشتر انسانهای این دوره و زمانه است .. انسانهائی که با وجود داشتن بخت و سرنوشت خوبی که خدا بهشون داده باز هم راضی نیستند.. آه میکشند و بیشتر میخواهند.  راستی چرا بشر هیچوقت قانع نیست.  حالا بعضی ها (مثل خودم)  اگر گاهی هم از سرنوشت بنالیم حق داریم... ولی کسانی را دور و بر خودم میبینم که با داشتن یک زندگی خوب و همه امکانات باز هم راضی نیستند ... مثل اینکه شاعر بیخودی نگفته  (آنان که غنی ترند محتاج ترند)  البته این احتیاج هم مادی است و هم معنوی .  یعنی اگر پول دارند.. باز دنبال در آوردن بیشترش هستند و دلشان هم نمیاد زیاد خرجش کنند...  اگر زن یا شوهر دارند.. دنبال عاشق شدن هستند و هزار خواسته های دیگر... خدا آخر عاقبت اینجور آدمهای را به خیر بگذرونه به من و امثال من هم طاقت تحمل بیشتر ....

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  |
 بهـــار را بــــاور کــــن
 

شکوفائی مادر طبیعت را به تمام سبز اندیشان و انسانهای واقعی تبریک میگویم 

  

 

مثل اسب عصاری

هی گرد دیروزی ترین عقده هایمان

دور می زنیم

وچشم که باز می کنیم

سفید ، ارغوانی ، سرخ

جای جای شاخه ها

برف و پاییز را گرفته اند

و هیچ التفاتی نیست

که این محول الحول بر احوال

به چه کار می آید؟

وقتی که اصلا نمی دانیم

چند جفت دست ، از آن دست های گرم

آن هاکه در یک زهدان

نخستین فریاد را گریه کردیم

حالا ازاین دنیا جدا است

می گوییم حول حالنا...

که خانه تکانی نکرده ایم

مهمان دعوت می کنیم !

چند ...  چند... چند....

وچند بار بوی پونه و بابونه را بغض کرده ایم

چند شب بی فانوس

بر روشنای چشم های کور و

برگوش های بسته مان

حتی یک پنجرهء بسته را گشوده ایم ؟

بانگ می زنیم

ای مقلب القلوب سنگین و برفی ما

قفل است... قفل است ... بسته است

راه می بندیم و سگ و گربه می کشیم

خوب معلوم است

که راه کج می کند 

گیج می شود

هم نسیم ، هم سحر

روز باور کنید نو نمی شود

روز نو نمی شود ،  باور کنید

وقتی خواب های هراس انگیز

در خانه می بینیم

و رویاهای دلنواز

پشت دیوار های دروغ

و فاضلاب های کینه و کدورت

کودری ها را نه جامه می کنیم

که کفن می دوزیم

حالا بیا این فانوس را روشن کنیم

هفت سین که اسم نیست

سیب و سیر و سوسن هم نیست

آن ماهی سرخ و لغزان است

آبش کدر باشد

می میرد

به همین سادگی

 

                                                          (شعر از دوست عزیزم مسیح طالبیان)

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در جمعه سی ام اسفند 1387  |
 تفـــاوت ز کجـــا .... تــا بــــه کجــــا
 
درياچه پريشان يكي از زيباترين درياچه‌هاي آب شيرين كشور است كه به دليل قرار گرفتن در كنار كوه‌هاي جنگلي و پوشش گياهي وسيعي كه در حاشيه آن روئيده، روياي شگفت‌انگيزي خلقت را به چشم هر بيننده‌ هديه مي‌كند و وجود هزاران پرنده از انواع گوناگون، زيبايي آن را دو چندان كرده است.

اين جملات را ديگر در مورد درياچه پريشان نمي‌توان گفت!! زيرا:

هزاران لاک پشت و پرنده مهاجر در یکماه گذشته به شکل تکان دهنده ای در آتش نیزارهای دریاچه پریشان که برای راهسازی از بین رفته .. زنده زنده سوختند

 

 
 
 

آخرین اخبار را میخواندم در مورد آتش سوزی گسترده جنگل های استرالیا که تا بحال باعث مرگ صدها انسان و هزاران حیوان و میلیونها درخت شده است.  تماشای عکس های مربوط به تلاش دولت - ارتش و مردم  در مهار آتش و نجات جان حیوانات گوناگون (ازجمله کوالا و کانگرو)  که هنوز درمیان شعله ها گرفتار شده اند تاسف آور بود و تاسف بار تر مقایسه آن با آتش زدن عمدی جنگل های این سرزمین و اهمیت ندادن به سوخته شدن زنده زنده جانوران ساکن آن مناطق.  دوستان سبز اندیش و عاشق طبیعت در وب لاگها و سایت های مختلف در مورد جنایتی که در حوالی دریاچه پریشان به عمد اتفاق افتاد زیاد نوشتند و من با خواندن اخبار مربوط به جنگل های استرالیا متوجه تفاوت بارزی شدم  در طرز فکر دو ملت در حفاظت از طبیعت و گونه های جانوری  مملکتشان. 

چند عکس مربوط به  آتش سوزی جنگل های استرالیا و نجات حیوانات از جمله کوالاها

             

 

آب دادن به کوالاهای تشنه  

          
 
مداوای کوالای سوخته
 

   اگر این حیوان در ایرانزمین میبود و مردم در این حال پیدایش میکردند آیا نجاتش میدادند؟   حتما میایستادند و برای تفریح  آتش گرفتن و سوختن تمام بدن حیوان را تماشا میکردند 

 
 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 دمـــاونــــد
 

اگه گفتید اینجا کجاست ؟

یه تیکه آینه که آبی آسمون را نشون میده

ببینید چقدر همه چیز پاک است ؟

هیچ نقاشی نمی تواند این همه احساس

این همه حیرت را مثل این تصویر با رنگ نشان دهد

یه نفس عمیق بکشید

دست و روئی در این آب پاک بشوئید

و دمی خود را در هوای آن دیار رها کنید

 

Damavand  photo_id=60135

شنیده ام از آن سرو ستیز که بالا بروی

در  بالاترین بخش کوه 

 زیبائی درون  ایرانی های واقعی  را احساس خواهی کرد

اما برای دیدن این زیبائی باید صخره ها را در نوردید

شنید ه ام آن بالا حوض طبیعی قشنگ و زیبائیست 

  که آب آن مثل آئینه شفاف است 

و میتوان صورت خود را در آن دید

 چشم شما به صورت خودتان مبارک باشد

 

  قدیما (خیلی قدیم هم که نه.. شاید تا چند سال پیش) وقتی میرفتم روی پشت بام دماوند را میدیدم و همش فکر میکردم کاش یکروز بتونم برم آن بالابالاها.. شنیدم آن بالا یک حوضچه پر از آب است که مثل آیئینه شفافه... نمیدونم کسی رفته اون بالابالاها و صورت خودش را در  ائینه شفاف نگاه کرده ؟!!!  آیا اگر هم چنین حوضچه ای بوده  از بین نرفته؟!!! هنوز هست یا مثل مکان های بکر و زیبای دیگر مورد دستبرد غارتگران طبیعت قرار گرفته ؟؟!!....  

 من که دیگه از روی پشت بام غیر از غبار خاکستری چیزی دور و بر خودم نمیبینم

  

 

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در دوشنبه پنجم اسفند 1387  |
 حیوان دوستی فقط نزد ایرانیان است و بس !!!!!

 

برادرانی که ميبينيد بعد از مهرورزی با اين زبون بسته ها دارن تشريف ميبرن بهشت!

 

         


(انشائ زیر را به روش دانش آموز کلاس دوم دبستان بخوانيد)

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم.  بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛  توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خون عمه زهره اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟  آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو،  پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت; برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان میدهد دوست میداریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان میگوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون میداد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون میده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده  . ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ میگفت.

ما کتابهای حیوانات رو هم خیلی‌ دوست میداریم. یک بار دوستمان به ما یک کتاب داد که کلی‌ در مورد حیوانات و اونجای آقا‌ها و خانومها توش نوشته بود و آدم یاد میگرفت که چه جوری با شتر و گاو و الاغ کارهای بد بد کنه ولی‌ نره جهنم.

فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد.ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی‌ میگفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمیگفت الله اکبر بریدند و اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سر ما را نبرد.

ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آنها را به دیوار بچسبانیم و به آنها مهرورزی کنیم و نمیدانیم اگر در ایران به دنیا نیامد بودیم چه غلطی باید میکردیم.


پ. ن.   ما چند تا دیگه اسم حیوان بلد بودیم ولی‌ ترسیدیم فکر کنید که ما صبحانه تخم کفتر خوردیم برای همین انشایمان را زود تمام کردیم.

پ. ن. دوم.   ما چون کلاس دوم هستیم نمیدانیم که مار قاشیه را با ق مینویسند یا با غ.

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در سه شنبه هشتم بهمن 1387  |
 انسان تنها پستاندار شیر خوار تا زمان مرگ !!!!

چندماه پیش بخاطر اینکه شب ها استخوانهایم خشک میشد رفتم به زیارت پزشک خانوادگی... کلی آزمایش خون برام نوشت و تست سنجش پوکی استخوان... آزمایش ها چیزی نشان نداد (یعنی رماتیسم و بیماری خاصی نداشتم و همچنین هیچ گونه کمبود کلسیم و آهن و غیره..) و دکتر گفت اینها دردهای آرتروزه که بعد از ۵۰ سالگی سراغ اکثر آدمها میاد ولی توصیه کرد  چون گیاه خوار هستم مواظب باشم دچار پوکی استخوان نشوم .

    

توصیه خوردن ۲ لیوان شیر در روز و قرص کلسیم و .....   ولی من که از شیر خوشم نمیاد گفتم برم یک کم مطالعه کنم بعد تصمیم بگیرم که باید حتما" ۲ لیوان شیر بخورم یا نه ؟؟ !!!  ... گاهی به چیزهایی فکر میکنم که شاید بقیه فکر نکنند.. مثلا"  گاوی که ما داریم شیرش را میخوریم تا کلسیم جذب کنیم و گوشتش را میخوریم که پروتئین کسب کنیم چطور خودش با خوردن علوفه در بدنش کلیسم و پروتئین درست میکنه تا  آدمیزادان بخورند  و دچار کمبود نشوند ؟؟!!!!!  پس من هم میتوانم عینا" از همانجائی که گاو کلسیم بدنش را کسب میکنه (یعنی خوردن گیاهان و  سبزیحات و میوه ها) کلسیم به بدنم برسانم.  مگه فیل ها و کرگدن ها و همچنین اسب ها دارای استخوان بندی بسیار محکمی نیستند؟  درحالیکه غذای آنها گیاهی  است و گوشت نمیخورند.  فکر میکنم تمام پستانداران ساکن زمین  برطبق برنامه ریزی مادر طبیعت زندگی و تغذیه میکنند و فقط ما آدمها دوست داریم روش زندگیمان را تغییر بدهیم.

خلاصه کلی خواندم و خواندم و به نتایج زیر رسیدم... پس شیر بی شیر..  

معمولا" انسان بعد از سن ۴ سالگی قدرت هضم کامل لاکتوز را از دست میده و نتیجتا" تعداد بسیاری از کودکان با خوردن شیر گاو دچار  اسهال - گاز معده - گرفتگی عضلات شکم -  التهاب لگن و مسمومیت میشوند.  علاوه براین تحقیقات ثابت کرده که دیابت تیپ ۱ در بچه ها رابطه مستقیم داره با مصرف شیر و لبنیات.

کاسئین Casein  پروتئین موجود در شیر علت اصلی بروز آلرژیهای غذائی است. کاسئین برای فعال شدن نیاز به آنزیم رنین Rennin داره که این آنزیم بعد از ۴ سالگی در بدن انسان موجود نیست.  

درطول عملیات پاستوریزه کردن کلسیم موجود در شیر با رسیدن به  ۱۱۵ درجه سلسیوس  غیر قابل حل و نتیجتا" هضم آن سخت میشه .  حرارت  ۱۹۰ تا ۲۳۰ درجه سلسیوس برای کشتن باسیل تیفوئید (حصبه) - ای کولی e-coli - سل و ....  لازمه ولی حرارت پاستوریزه کردن شیر تنها به ۱۴۵ تا ۱۷۰ درجه میرسه.  آین نوع پاستوریزه کردن باعث از بین رفتن بعضی از باکتری های مفید شده و برعکس باکتریهای مضر را نگهداری میکند.  

شیر تولید شده در دامداری صنعتی حاوی مقدار زیادی آنتی بیوتیک میباشد که این آنتی بیوتیک ها به بدن انسان انتقال یافته و باعث بروز آلرژی در بدن انسانهای حساس به آنتی بیوتیک شده و یا باعث تولید باکتری مقاوم در برابر آنتی بیوتیک در بدن انسان میشود.

برعکس باور همگان ریسک ابتلا به پوکی استخوان در کسانی که مصرف گوشت و لبنیات بالائی دارند خیلی بیشتر از گیاه خوارانه.

برای مثال زنهای قبیله Bantu  در آفریقا از لبنیات استفاده نمیکنند و با اینحال باخوردن گیاهان مختلف و میوه ها  روزانه ۴۰۰ تا ۲۵۰ میلی گرم کلسیم کسب میکنند.  این زنها معمولا"  در طول زندگی ۱۰ بار زایمان دارند و فرزندان خود را تا ۱۰ ماهگی شیر میدهند.  با همه اینها در بین آنها بیماری پوکی استخوان تقریبا" ناشناسه.  درحالیکه تعداد افراد مبتلا به پوکی استخوان در   پنج کشوری که بالاترین میزان مصرف شیر و مشتقات آنرا دارند شامل فنلاند - سوئد - ایالات متحده - انگلستان و اسرائیل  از همه جا بیشتره.

 

               

حقیقتا"  در بین کلیه پستانداران .. فقط انسان است که بعد از دوران کودکی خود نیز همچنان به خوردن شیر ادامه میدهد.

محققین هارواد اخیرا" در تحقيقات انجام شده روي صد هزار زن،‌  باين نتيجه رسيده اند كه زناني كه در سنين قبل از يائسگي بيشترين مقدار چربي حيواني را استفاده كرده اند ريسك بسيار بيشتري در مبتلا شدن به سرطان سينه و تخمدان داشته اند. به عبارت ديگر زناني كه مقدار بيشتري گوشت قرمز و لبنيات پرچرب استفاده كرده اند 75% بيشتر در معرض ابتلا به سرطان بوده اند.

محققين نتوانستند توضيح بدهند كه اين مسئله بدليل خوردن خود چربي حيواني است و يا كارسينوژن هاي (مواد سرطان زا) موجود در گوشت و يا هورمون هاي موجود در شیر و لبنيات.  اين سرطان ها در زناني كه از چربي هاي گياهي استفاده كرده اند ديده نشده.

واقعا" جه کسی درست میگوید؟   آیا میشود  به سخنرانان و مبلغین  صنعت شیر اطمینان کرد ؟  آیا میشود به هیچ گونه تبلیغات صنعتی در هر مورد اطمینان کرد؟  آیا متخصصین تغذیه اطلاعاتشان بروز رسانی شده و یا بطور ساده هر آنچه در سالهای گذشته از استادان خود آموخته اند را تکرار میکنند ؟!  پس زمزمه های اخیر در ترغیب به احتیاط بیشتر  در این رابطه از کجا سرچشمه میگیرد؟!  مهم ترین گزارشات در مورد ترس از عفونتهای ویروسی توسط ویروس سرطان خون گاوی و یا ویروسی شبیه ویروس ایدز و خطر ابتلا به دیابت در کودکی نوشته شده است.  

ویروس سرطان خون گاوی در ۳ از ۵ گاو شیرده د رآمریکا مشاهده شده (یعنی ۸۰٪ از گاوهای شیرده).  البته ویروس بعد از پاستوریزه شدن از بین میره (در صورتیکه عمل پاستوریزه  بدرستی انجام شود).   

فوايد مصرف شير چيست ؟

آيا واقعا"‌  مصرف شير گاو براي انسان بالغ لازم است ؟  از سال ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۳ بیش از ۲۷۰۰  مقاله توسط محققین درمورد شیر نوشته شد که  در هیج کدام  از شیر گاو بعنوان غذای کامل و عالی و بی ضرر برای انسان  آنطور که صنعت شیر به مغز ما فروکرده است نوشته نشد  و تمرکز اصلی گزارش ها درمورد قولنج (بخار و گاز) روده ای - سوزش و تحریکات روده ای - خونریزی روده و معده - آنمی (کم خونی) و بروز آلرژی در کودکان و بزرگسالان و همچنین غفونت هائی ازقبیل  سالمونلا بود.     

ترحم به حيوانات

عمر مفید زندگی گاو ۲۵ تا ۳۰ سال است  در حالیکه گاوهاي شيرده از حاملگي هاي تلقيحي پي در پي در طول عمر كوتاهشان بسيار در رنج و عذاب هستند. بطوريكه بعد از 3 سال شيردهي براي تبدیل شدن به همبرگر ارزان قیمت روانه کشتارگاه میشوند.  

كلسيم وديگر مواد معدني براي داشتن استخوانبندي محكمتر و همچنين پروتئين براي ساخت عضلات بدن  باندازه كافي در سبزيجات  - حبوبات - آجيل - دانه ها و حتي ميوه هائي مثل پرتقال و توت فرنگي وجود داره.   همچنین  آب ميوه هاي غني شده با كلسيم - شير سويا و برنج - بسته بندي هاي كلسيم بصورت پودر كه يك قاشق از آن به برنج و سوپ افزوده ميشه.  برگ شلغم خام و شلغم پخته شده، آب تره و دانه هائي از قبيل آفتابگردان و كنجد- درمقايسه با شير داراي مقدار كلسيم بيشتري هستند.

پس شیر بخورم برای چی...  بگذار گوساله بدبخت شیر مادرش را بخوره نه من

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
 

نمیدانم چرا حالت تهوع گرفته ام... امروز سری زدم به وب لاگ دوستم  آنوشه جان    www.onlydog.blogsky.com   مطلبي در مورد سوسمارها نوشته بود كه يكي از ديو و ددان  انسان نما كامنت زير را برايش گذاشته :

اول سلام
دوما" خانم حسینی در گلستان دارای اولین مجوز پرورش کروکدیل میباشند  که اینجانب مدیر فنی مزرعه میباشم
سوما کروکدیل به غیر از پوست از گوشت خون وحتی غدد زیر بغلش برای تهیه مواد معطر استفاده میکنیم .   ما به کروکدیل باید مثل یه چاه نفت نگاه کنیم نه یه بچه مارمولکی که ما با دمپایی میکشیم یا گربه ای که با سنگ میزنیم  باتشکر
اینم شمارم اگه اطلات دیگری خواستید در خدمتم۰۹۳۵۶۰۴۵۷۱۸

(من کامنت ایشان را کپی کردم گذاشتم اینجا غلط های املائی مال شخص نویسنده کامنت است)

چه افتخاري براي خانم حسيني كه اولين مجوز پرورش كروكوديل را گرفته و اين هيولا هم مدير فني مزرعه ميباشد.   تا چه حدی  انسان میتواند  بیرحم .. بی فکر... خودخواه و  احمق به تمام معنی باشد که با کمال افتخار در مورد یک موجود جاندار اینگونه بنویسد  (ارزش كروكوديل مثل يه چاه نفت است)..... خاک بر سرتو و خانم حسيني با آن چاه نفت.   کاش من در این مملکت بدنیا نیامده بودم تا شاهد وحشی گری همنوعان خود باشم و یا خدا مرا هم وحشی میافرید تا اینقدر زجر نکشم.

اینه مسلمانی.... که عقیده داشته باشیم اشرف مخلوقات هستیم و خداوند همه چیز را برای استفاده و لذت و سود جوئی و کسب درآمد  ما آفریده؟؟!!! 

شاید شما هم خبر کشتار (قربانی کردن) گاو عظیم الجثه را در میدان ونک شنیده باشید.. اواسط هفته گذشته.. بطوری که از ساعت ۱۱ صبح تا ۱ بعد از ظهر ترافیک متوقف شد... گاو را سر بریدند.. قربانی کردند بخاطر برقراری یک کیوسک نیروی انتظامی جدید در میدان ونک... به گفته همکارم میدان غرق در خون بود... ۱۰ سرباز هم نتوانستند جسد گاو بدبخت را بلند کنند و آخر سر با جرثقیل اینکار را کردند...

مسلمانان بمن جواب بدهید.. اگر خدا گفته قربانی کنید... کجا گفته باید باین صورت باشد؟؟  کجا نوشته شده که برای عروس و ماشین و خانه و مرده و بازی فوتبال و برقراری کیوسک نیروی انتظامی و آغاز کار نيروي انضباط شهری باید خون ریخت....  آیا این طرز کشتار و قربانی خود نوعی بت پرستی نیست ؟  من شخصا" با اصل عمل قربانی کردن مخالفم ولی اگر هم در کتاب آسمانی شما چیزی نوشته شده. فقط به اسم خدا و برای او قربانی کردن واجبه (یعنی حجاج)... این قربانی ها که حتی انسانهای تحصیل کرده و با کلاس با آن موافقند فقط برای دوری از چشم بد و برای خودشان انجام  میشود.  پس نوعی بت پرستی است.. نه چیز دیگر.....  آیا بزرگان  دین اسلام مراحل خاصی برای قربانی کردن توصیه نکرده اند؟  یکی از آنها عدم کشتار حیوانات در کنار هم و جلوی چشم هم... چرا حیوانات مظلوم را جلوی روی هم با وحشیگری سر میبرید... چرا شتر را به آن صورت میکشید ؟؟!!!

دوست دیگری در وب لاگ گربه ایرانی توصیه کرده بود که به وب لاگ نو عروسی رجوع كنم که خاطرات روزانه خود را مینویسد.   در قسمتی با با کمال وقاهت و افتخار نوشته شده  برای گذران وقت با شوهرش به پارک یوسف آباد رفته اند روی چمن ها بساط خود را چیده اند ولی ۲ گربه مزاحم با نزدیک شدن خود اعصاب آنها را خورد کرده اند.. به حدی که شوهر خانم با کمال شجاعت یک پارچ آب جوش را روی یکی از گربه ها ریخته که گربه با ضجهه و فریاد از درد  از محل گریخته و زن و شوهر جوان با خنده به عیش و نوش خود ادامه داده اند...  شرم ميكنم از اينكه اسمم ايرانيست و در شناسنامه ام مهر مسلماني....

 خدایا کمکم کن طاقت بیاورم و ادامه دهم .... نباید انتظاری داشته باشم ازکشوری که رئیس سازمان محیط زیستش سیرک را وسیله آموزش بچه ها  نام میبره.. چه انتظاری میتوانم داشته باشم..  خدایا نجات بده این مملکت را از دست دیوان و ددان....

 

 

 این هم یک آگهی نصب شده سر در یکی از رستورانها ...... 

تعبیر شما از این نوشته چیست ؟؟؟!!!  

آیا رابطه و شباهتی است بین خانمها و حیوانات وحشی و اهلی ؟؟!!!

 آيا كسي با خود گرگ و شير بداخل رستوران ميبرد؟!!! 

 

 

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در دوشنبه یازدهم آذر 1387  |
  عاقبت رفتم به سفر !!!!
 

بدون هيچ برنامه ریزی قبلي تصميم گرفتم بعداز سالها برم مسافرت!  نقشه رو جلو روم باز كردم و چشمام رو بستم و انگشتم رو يه جا رو نقشه گذاشتم ديدم نوشته شهر پشيماني.  زودي زنگ زدم به آژانس هواپیمائی افسوس ایر ویک جا رزرو كردم.  چمدان کوچک کهنه را که سالها خاک خورده بود از انباری در آوردم و  تمام خاطرات چندين و چند سال گذشته رو ريختم توش و درش رو محکم بستم.   حدس ميزدم یک سفر عجولانه نميتونه خیلی جالب باشه و اين خستگي كه تو تن منه ممكنه بدتر هم بشه ولي خوب ديگه پاهام رو كرده بودم تو يه كفش كه برم به سفر ؟!      هواپيما بعد از ۲ ساعت پرواز در فرودگاه بين المللي شهر پشيماني بزمين نشست (بين المللي به دلیل اینکه  آدمهاي جور واجور  از سرتا سر جهان براي يكي دوروز هم كه شده  هرسال سفري دارند به اين شهر سوت وكور)  من هم  تاكسي گرفتم و رفتم به هتل بدشانسي كه بدليل برگزاري فستيوال سالیانه  آرزوهای برباد رفته  تقريبا تمام اطاقها از قبل رزرو شده بود  و خیلی شانس آوردم يه اطاق كوچك گيرم آمد.   شب كه شد گفتم یه سری بزنم به سالنی که فستیوال آنجا برگزار میشد ببينم  چه خبره .   اين جشني بود كه هر سال صاحب هتل يعني آقاي بدشانسي برگزار ميكرد و مهمانان هميشگي و مهم او خانواده هاي  (تاسف و نا امیدی) و (ناچاري)  و (اي كاش) بودند كه همه مدعوين با آنها آشنائي چندين و چند ساله داشتند.  ديگه براتون بگم فك و فاميل (موقعيت هاي از دست رفته) هم آمده بودند برای سخنرانی .   پرجمعيت ترين خانواده طايفه (روزهاي از دست رفته ) بودند كه هركدام  داستان بسیار غم انگيزي براي تعريف كردن داشتند.  خانواده (روياهاي متلاشي و درب و داغون ) هم سخنراني كردند كه اشك مدعوين رو در آوردند ولي با استقبال و كف زدن دو خانواده  (منو سرزنش نكن) و (خودت مقصري)  روبرو شدند.    خلاصه براتون بگم  بعد از شنيدن گفتگوهای متعدد درمورد كمبودها، نااميدي ها  و شكست هاي زندگی، افسرده تر از  اوني شدم كه بودم !!  پيش خودم گفتم كاشكي به اين شهر و مخصوصا" اين (فستيوال) نيامده بودم كه حالم بيشتر گرفته بشه.  بعد فهميدم تصميم عجولانه ام  براي آمدن به اين شهر  اشتباه بزرگي بود ،  من كه قادرنیستم ديروز رو عوض كنم ولي شايد قدرت اين رو داشته باشم كه  امروز بهتري براي خودم بسازم.  ميتوانم سعي كنم خوشحال وشاد باشم،  اعتماد به نفس داشته باشم.  چمدانم رو جمع و جور كردم و برگشتم به فرودگاه تا شهر پشيماني رو هر چه زودتر ترك كنم ،  هيچ آدرسي هم از خودم  باقي نذاشتم تا كسي سراغي ازمن نگيره !!!      پس شما هم اگر  تصميم گرفتيد مسافرتی داشته باشيد  به  شهر پشیماني خواهش ميكنم تا دير نشده بليط ها رو كنسل كنيد و بجاش برای سفر بروید به شهر  دلخوشی و امیدواری .   من كه قراره هفته ديگه برم اونجا .. حالا وقتي برگشتم براتون تعريف ميكنم چه خبر بود!!!

 

 

 باز دیشب بد خوابیدم و صبح این چرندیات زد به سرم... فکر کنم یه کم مخم ایراد پیدا کرده از بس که خسته شدم از این زندگی تکراری تو این شهر کثافت   خدایا کمکم کن نزار بشکنم.... به من قوت قلب بده...

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در چهارشنبه ششم آذر 1387  |
 ضربه ای برای آغاز یک فاجعه و نمایش سرگذشتی شورانگیز و کشنده
 

 

تیغه تبر در تنه درخت فرو نشست ، دم پولادین تبر همچون زخمه یک نومیدی در آخرین بن بست که واپسین فروغ انتظار را در چشم نابود کند برقی زد و فریادی از میان درخت بالا گرفت.  ناله بود، ناله ای که از اعماق روحی نفرین شده که شکنجه می بیند ودرد می کشدبه آسمان بلند میشد، از ریشه درخت سر می کشید ودر شاخساران آن می پیچید.

من تنهای تنها در زیر فشار آن فریاد که از دل سکوت برمی خواست چه حالی داشتم !!

درخت همچنان با دردی جگرخراش جیغ می کشید و جریان آن شیون هولناک در سرمن میگردید و سپس در همه جنگل گسترده میشد. انگارهمه جنگل ناله بر می آورد.  دیوانه می شدم، درست مثل این که درختان جنگل ناله های درهم و انبوهی بودند که در طوفانی از درد به هر سو میچمیدند، ناله ای که از میان روح زمین بر می خاست ، ریشه می گرفت و شاخ و برگ پیدا می کرد.

وجودم به لرزش در آمده بود، دستم پاورچین تبر را از تنه درخت بیرون آورد و فریاد که رفته رفته فرو می نشست بار دیگر مانند خونی که با بر آوردن تیغه ای از جای زخمی مهلک فوران کند بالا گرفت ، در حالی که دیگر شتاب زندگی در آن احساس نمی شد ، ناتوان تر گشت ، فریاد محتضری که دیگر ناله هم نمی تواند باشد و به آهی سوزان که در ابهامی مه آلود می گردد بیشتر ماننده بود ،  آهی که در یک بی هوشی رنگ می باخت و در خودش فرو مینشست تا برای همیشه سکوتی جاودانی در ژرفنای مرگ رسوب کند.

 

 

Do you hear me crying

Why do you need to hurt me so

Why can't you enjoy my beauty

Let me live and continue to grow

I watch you from the distance

With that branch you broke from me

To beat that innocent little dog

I prayed that God would set him free

Don't you have any feelings

Can't you feel within your heart

That all God's creations provides beauty

Why must you tear it all apart

Think of what we are feeling

Me and that innocent little dog

How many times you have made us cry

Look at all our beauty

Then question yourself... WHY

 

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در پنجشنبه سی ام آبان 1387  |
 مادر خوانده گربه سانان
 

Anjana، شامپانزه معروفي است كه سالهاست از توله هاي بي مادر گربه سانان نگهداري كرده و آنها را بزرگ ميكند . اخيرا"‌ 2 توله ببر سفيد كه مادر خود را در طوفان هانوي از دست دادند در پناهگاه ببرها واقع در كاروليناي جنوبي به او سپرده شده اند.   Anjana توله ها را با شيشه شير تغذيه ميكند و لحطه اي از آنها جدا نميشود.

Anjana  در گذشته چندين توله پلنگ و شير را بزرگ كرده است...

 

 

 

 

 

 

    
     

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در شنبه یازدهم آبان 1387  |
 نجات بچه گوزن ریزه میزه....
  

    

این بچه گوزن ریزه میزه توسط محیط بانان به بیمارستان حیات وحش باکینگهام شایر در انگلستان تحویل شده و در محفظه رشد توله های نارس تحت مراقبتهای ویژه نگهداری و با یک لوله تغذیه میشود.

مادر این گوزن براثر تصادف با ماشین کشته شد.   گوزن ریزه  هنوز بدنیا نیامده بود و بعد از تلاش زیاد برای نجات جان مادر  و عدم موفقیت .. بچه را با سزارین از شکم مادر بیرون آوردند. طول بدن این بچه گوزن ۶ اینچ ... یعنی اندازه کف دست یک انسان بالغ میباشد.

  

       

 پرسنل بیمارستان حیات وحش به زنده ماندن بچه گوزن زیبای ریزه میزه بسیار خوش بین هستند.

 

  

  راستی فکر میکنید اگر این اتفاق در کشور ما میافتاد چی میشد....

اصلا" کسی به خودش زحمت میداد سعی کنه گوزن تصادفی را درمان کنه.. یا نهایتا"  کسی سعی میکرد بچه را از شکم مادر خارج کنه ؟!  

احتمالا" محیط بانان یا افراد دیگری که درکشور ما با گوزن یا هر حیوان  تصادفی مواجه می شوند  تنها  کاری که ازشان بر میاید  بریدن سر حیوان و کباب کردن گوشت اونه  ... بچه را هم احتمالا" بجای بره تو دلی .. گوزن تو دلی درست میکنند تا  بگذارند وسط میز عروسی تا از این به بعد مد بشه و افراد با کلاس تر و ثروتمند تر  آهو تو دلی سرو کنند برای جشنهای خود.....

 

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در یکشنبه پنجم آبان 1387  |
 معنی واقعی آرامش
 

 

 

روزی روزگاری در زمانهای بسیار قدیم پادشاهی جایزه بسیار نفیسی درنظر گرفت برای  هنرمندی که بهترین تابلو رو که نشانگر آرامش باشه نقاشی کنه.  هنرمندان زیادی در این مسابقه شرکت کردند ولی پادشاه فقط از 2 اثر خیلی خوشش آمد و آنها را از بقیه سوا کرد  تا در مورد بهتر بودن یکی از آنها تصمیم نهائی خودش رو بگیره.

یکی از تابلوها تصویری بود از دریاچه ای بسیار آرام،  آنقدر آرام که تمام منظره کوهستان اطراف در آن مثل آینه منعکس بود.  روی دریاچه آسمان نیلی رنگ به تصویر کشیده شده بود با چند تکه ابر سفید. هرکس به این تابلو نگاه میکرد عقیده داشت که این اثر بسیار عالی و نمایانگر آرامش کامل است و حتما" برنده خواهد شد.

تابلو دیگر هم نقاشی بود از کوهستان،  اما کوههای ناهموار و پر صخره و روی آنها آسمانی خشمگین که در آن بارش رگبار و رعد وبرق همه به تصویر کشیده شده بود، از بالای یکی از کوهها آبشاری خروشان رو به پائین و به دریا فرو میریخت.. این تابلو در دید  هیچ یک از تماشاگران آرامش بخش نبود و همه متعجب بودند که پادشاه به چه دلیل این تابلو را در کنار دیگری انتخاب کرده. پادشاه با مشاهده دقیق تابلو دوم از نزدیک،  متوجه شده بود که پشت آبشار روی بوته ای که داخل شکافی در صخره رشد کرده بود..پرنده مادری لانه کرده و با وجود ریزش آب خشمگین و کف آلود به پائین، پرنده همچنان  در لانه خود در کمال آرامش روی تخم هایش نشسته.

 

           

 پادشاه عاقبت تصویر دوم را انتخاب کرد و توضیح داد : معنی آرامش این نیست که در محلی باشی بدون هیچ سر و صدا و مشکل بدون اینکه محبور به انجام کار شاقی باشی .. بلکه آرامش واقعی آن چیزی است که در درون توست که حتی با قرار گرفتن در مرکز و کانون مشکلات هنوز در قلب و وجود خود احساس آرامش کنی..

آرامش درون پایان مبارزه و درگیری روحی و روانی ما آدمها نیست ، بلکه این صفت و خصیصه ای است که در اندرون تعداد بسیار کمی از انسانهاست که همواره بدون در نظر گرفتن آنچه که اطراف آنان میگذرد، آماده کنار آمدن و مبارزه با ناملایمات زندگی می باشند .

 حالا یکی بیاد بگه اینها رو که بلدی بنویسی خوب  اول از همه به خودت بگو.. چرا اینقدر الکی جوش میاری (مادرم اسم منو گذاشته کتری)..تو رانندگی.. وقت خرید از مغازه.. با آدمها حتی با گربه ها .. زودی از کوره در میرم.. بیخود نیست فشار خونم رفته بالا.. دکتر هم گفت که نباید عصبانی بشم..ولی خوب دست خودم نیست.  درسته زندگی خیلی راحت و آسانی ندارم اما گاهی اتفاقاتی رو که در زندگی بعضی ها پیش میاد با خودم مقایسه میکنم احساس شرم میکنم از اینکه چرا اینقدر سخت میگیرم همه چیز رو !!   

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  |
 یک روز با مادر طبیعت

عاقبت دل به دریا زدم و جمعه صبح با اینکه از وضعیت فنی اتومبیل هیچ اطمینانی نداشتم راه افتادم به طرف جاده لشگرک.   آخه دلم خیلی گرفته بود و دیگه داشتم خفه میشدم از تکرار مکررات هر روزه !!   مقصد :  یه بلندی بین اوشان و آهار  که سالهاست هر وقت دلم برای مادر طبیعت و گفتگو با او تنگ میشه میرم آنجا روی یک پاره سنگ بزرگ مینشینم و به پائین نگاه میکنم.

 

 این محل نزدیک ترین طبیعت قشنگ به تهرانه که  ۴ سال قبل پیداش کردم !!! جائی که مدت کوتاهی گرفتاریها و  غم و اندوهم را می سپارم به دست باد تا سرشون را گرم کنه  و من کمی استراحت کنم.   وقتی از بالا پائین را نگاه میکنی  پر از درخته.. یک رودخانه هم جاریست که درش کلی مرغابی و اردک برای خودشان صفا میکنند.. دنبال هم میکنند و روزگار را بخوشی سپری میسازند. گاهی صدای آواز قشنگشون را هم میشه شنید. 

 

مرغ و خروس هم تا بخواهی فراوانه که برای خودشان آزاد هرجا دلشون میخواد راه میرن.. صدای قوقولی قوقوی آقا خروسه هم خیلی برام دلنوازه. دیگه برات بگم تعدادی گاو و گوساله و گوسفند و بز هم هستند میچرند و گاهی صدائی ازشون در میاد.. فکر کنم به یاد همنوعان خودشون که در دامداریهای صنعتی اسیر هستند ناله میکنند.  چند تائی هم سگ هست و حالبتر از همه گربه هائی که هر از گاه ظاهر میشن وسط مرغ و خروس و غازها راه میرن و یا صخره نوردی میکنند..  خانه ها در این منظقه همه از نوع روستائیه و چند تا ویلای شیک و پیک هم که معلومه مال چند تا آدم پولداره کمی دورتر دیده میشه.  خوشا به حال آدمهائی که در این تکه زیبای طبیعت زندگی میکنند و مجبور نیستند هر روز قیافه های ماسک زده و مصنوعی شهروندان را که دلاشون هم مثل آسمان شهر تهران خاکستری و دود آلود و چرکین شده تماشا کنند.

 

 
بیشتر از یکساعت نشستم و با مادر طبیعت و آسمان آبی و خدائی که حس میکردم همان نزدیکی هاست درددل  کردم.. کی میدونه.. خدا صدای ناله ها و شکایت های منو هیچ وقت در شهر تهران نشنید.. راستش شاید او هم از هیاهوی این شهر لعنتی خسته شده و گذاشته رفته.
 
در طول این مدت ۲ نفر مدام تو خاطرم بودند که هر دو به دنیای دیگر سفر کرده اند... اسکندر و سهراب سپهری ...
 
 
 
 
 من چه سبزم امروز .. و چه اندازه تنم هوشیار است !
نکند اندوهی .. سر رسد از پس کوه !
چه کسی پشت درختان است ؟
|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در یکشنبه چهاردهم مهر 1387  |
 سفر

 

میروم به سفر و هیچ مقصد خاصی ندارم.  همین طوری دل را زده ام به جاده و هوس کرده ام که سفر کنم. هوسم را به جاده گفته ام و او با سکوتش دعوتم کرده است.  در انتهای جاده جایی برای رسیدن نیست.  کسی برای خوش آمد گفتن یا نشان دادن خانه ای در دور دست که بشود پشت پنجره آن نشست و یک تکه ابر خودخواه را نگاه کرد که دارد بزرگ و بزرگتر می شود، نیست.

 

Near-Solstice Colors

من هیچ همراهی ندارم.. نه چیزی برای خوردن و نه چیزی برا ی نوشیدن.  کوله پشتی هم ندارم و کفش هایم ساده و سرمه ای است .. اما اعتراضی هم ندارم.  خودم خواسته ام که دل به جاده بدهم و هر جا هوس کردم زیر سایه هر درختی که برگ هایش سبز خوشرنگ تری بود بنشینم و چشم هایم را لحظه ای بگذارم روی هم و اگر احیانا رودخانه ای هم باشد که از کنار درخت بگذرد چه بهتر که صدایش خستگی را از تنم بدر کند.

هنوز به درخت خشکیده گردو نرسیده ام که راه دو شاخه میشود.   می ایستم و به جاده دو سر نگاه میکنم.     گیج شده ام.   خدایا کمکم کن تو بگو کدام راه را  انتخاب کنم.

حالا نشسته ام زیر درخت گردو ... گاهی سگی  که از گشنگی بیشتر به یک اسکلت متحرک شبیه است  تا به سگ گیچ و ویج می پرد وسط جاده به امید یافتن تکه نان خشکیده یا استخوانی برای خوردن .  من دلم میسوزد.. چیزی همراه ندارم به سگ بدهم..  فکر میکنم نشستن هم برای خودش کاری است.  حتما" که نباید راه رفت.     جلوی رویم هنوز جاده است که دو شاخه می شود و توی جاده گاهی هم مسافرهائی هستند که  سر می رسند و مصمم و مطمئن راهشان را به سمتی از جاده کج میکنند و می روند... از جشم هایشان معلوم است که جاده را می شناسند و می دانند آخر جاده کجاست .   اما من ... خمیازه می کشم و کمی چرت  میزنم..  تا اینکه  صدائی میشنوم :  شما خیلی وقت است توی راه مانده اید؟ من داشتم دنبالتون می آمدم ولی هنوز نفهمیدم مقصدتان کجاست ؟..  به  دور و برم نگاه میکنم ولی کسی نیست به بالای سرم  نگاه میکنم گنجشکی رو میبینم روی یکی از شاخه های درخت گردوی کهنسال که با چشمهائی خسته به من چشم دوخته ......  و منتظر شنبدن جواب !.... میگویم.... من مقصد خاصی ندارم ولی میروم تا شاید پیدا کنم کلبه ای درجائی که بتوان به هنگام بهار صدای باز شدن برگها را شنبد و  به صدای ملایم بال زدن حشرات گوش داد.  هیاهوی شهر گوشم را آزرده... اگر نتوانم فریاد مرغ شب و یا گفتگوی قورباغه هائی که شبها در کنار برکه ای گرد آمده اند و شب ترانه جیر جیرک  را بشنوم .. دیوانه میشوم؟  من صدای ملایم باد را برسطح برکه ها و بوی  باد آمیخته با طراوت باران و یا عطر درختان کاج را دوست دارم.    نسیم لطیف و آسمان آبی فیروزه ای... صدای رودخانه و یا امواج خروشان دریا..   در شهر نه تنها  به دور از همه این مواهب الهی هستم  بلکه انسانی هم پیدا نکردم که مرا درک کند ......به هیچ کس نمیتوان اطمینان کرد ...... کسی معنی دوست داشتن واقعی را نمیداند .... میخواهم  آزادانه فکر کنم و از وضع انسانی خودم احساس غرور کنم......  گنجشک سری تکان داد و گفت : خوب تو این حرفها را میزنی ولی بعد از مدتی تنهائی ناراحتت میکند ... کسی نیست باهاش حرف بزنی ... درد دل کنی خودت خسته می شوی و برمی گردی...... آخه دوره زمونه عوض شده .. توهم باید خودتو با زمونه وفق بدی...  یا باید بسازی و یا بسوزی  ما گنجیشکها هم دیگه مثل قدیم نیستیم.... ما هم یاد گرفتیم... گاهی دروغ میگو ئیم... خودخواه شده ایم....  حالا دیگه خود دانی..... بعد سری تکان داد و پرزد دوباره به طرف شهر.   حال  من نمیدانم چه باید کرد  آیا برگردم و هم رنگ جماعت شوم .. یا راهم را ادامه دهم ؟! 

 

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  |
 
 
بالا