تبليغاتX
دلتنگی های مادر زمین
طبیعت - زندگی - محیط زیست
 خانه خدا کجاست ؟؟!!
 

 با نوشته زیر قصد توهین به اعتقادات و دین و ایمان هیچ کس را ندارم و فقط سئوالی که گاه گاه ذهنم را مغشوش میسازد و به هیچ وجه برایم قابل درک نیست در زیر عنوان کرده ام.

  

از کودکی .. یعنی از وقتی که خودم را شناختم و با طبیعت دور و برم آشنا شدم.. اولین اسمی که به ذهنم آمد و مکررا" بگوشم خورد نام (خدا) بود و  هنوز هم هست.. همیشه خدا همه جا بود و هست... او را در آسمانها میبینم و در دریاها و در فلب خود .. میدانم  که خدا یکی است .. که خالق کل کهکشانها و ستارها و سیاره ها و زمین و زمان و موجودات زنده و خلاصه همه چیز اوست .. و خدا شریکی ندارد.. و خدا همه جا هست و خانه ای ندارد..

                                      

 

 دیروز یکی از همکاران بعد از بازگشت از سفرحچ عمره (که این روزها بشدت متداول شده) کلی در مورد رفتن به خانه خدا صحبت کرد !!!  گاهی میشنوم که سفر به خانه خدا را با سفر به مکانهای دیگر قابل مقایسه نمیدانند و میگویند اگر یکبار بروی به آنجا دیگر هوس سفر به جای دیگری را نخواهی کرد !!! بعضی هم میگویند برای کنجکاوی رفتم و هیج حس وحال خاصی به من دست نداد !!  خطاب جعبه چهار گوشی با پرده سیاه به اسم خانه خدا برای من بسیار نا مانوس میباشد .. مگر خدا هم خانه دارد ؟   مگر خدا همه جا نیست ؟؟!!  روی زمین.. روی آسمان.. در پره های یک گل شب بو.. درقلب همه انسانها و حیوانها و گیاهان... پس چگونه است که ما او را ساکن خانه ای کرده ایم که حق ورود و زیارت و گفتگو با او را هم فقط مسلمانان دارند ؟؟!!!  مگر انسانهای دیگر مخلوق همان خدا نیستند.. پس تفاوت در چیست ؟!

خدا را همه جا و به هر شکل میتوان دید و به هر زبانی میتوان با او صحبت کرد .. من به زبان پارسی با خدا راز و نیاز میکنم  و دلیلی نمیبینم سر ساعت معین جملات مشابهی را آنهم بزبان عربی تکرار کنم تا خدا خوشش بیاید و مرا روانه بهشت سازد.... 

 

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در پنجشنبه ششم تیر 1387  |
 و زمان روی ستون فقرات گل یاس...

                               

طبق عادت جمعه ساعت ۶ صبح با یک دل گرفته و غمگین از خواب بیدار شدم...انگار یک تکه سنگ بزرگ گذاشتند روی قفسه سینه ام.. احساس بدی داشتم.. بخودم گفتم پاشم تاسرو صداهای عذاب آور ساختمان سازی دور و برم شروع نشده برم غذای گربه های دم شرکت را بدم بعد برم یه کم بیرون از شهر تا بقول معورف هوائی تازه کنم.. سوار ماشین شدم و پیش به سوی جاده لشگرک.. رسیدم به زرد بند و محلی که از قبل آشنا بودم. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.. از تپه خاکی رفتم پائین تا رسیدم به رودخانه.. دوتا خانواده بساطشون رو پهن کرده بودند و داشتند صبحانه میخوردند.. خوشحال شدم که خیلی تنها نیستم و میتونم یه کم برم جلوتر.. از روی چند قطعه تخته سنگ رفتم آنطرف رودخانه..کوره راهی بود که میرفت رو به بالا .. سالها قبل چندین بار با دختر دائی و شوهرش این راه را رفته بودیم بالا.. اونجا هیچ کس نبود جز اجزاء  طبیعت .. حتی یادمه چند تا گوزن دیدیم و کلی شاد شدیم.. ولی حالا تنهائی جرات بالا رفتن رو نداشتم.. پس شروع کردم روی یک راه باریک کنار رودخانه رفتن به جلو.. فقط صدای غرش آب و صدای خش خش پای باد از میان درختها و آواز پرنده ها.. تو بهر این صداها بودم که یکهو حس کردم یه چیزی محکم خورد به صورتم... همانجا لحظه ای ایستادم ولی باز تا خواستم قدم بردارم دوباره همان چیز خورد به سینه ام.. یک پروانه بود با بالهای رنگین و زیبا.. معلوم بود به من حمله میکنه تا مانع جلوتر رفتن من بشه.. یک قدم رفتم عقب... پروانه دیگه حمله نکرد و یک نقطه جلوی من ثابت ماند و شروع کرد بالهایش را تکان دادن.. می خواست یه چیزی بمن بگه ولی متاسفانه زبان همدیگر را نمی فهمیدیم.. تا خواستم برم جلو باز حمله کرد.. چند بار خودش رو محکم زد به سینه ام. دیگه مطمئن شدم این حرکت بی دلیل نیست.. باز چند قدم رفتم عقب تر و ایستادم و نگاهش کردم ببینم میخواد چکار کنه !!!  انگار خیالش راحت شد.. چرخی زد و رفت کمی جلوتر رو به زمین.. آنجا پروانه دیگری با بالهای خال خالی افتاده بود روی زمین و از وضعش معلوم بود که داره آخرین لحظه های زندگیش رو میگذرونه.. پروانه مهاجم هم رفت کنارش نشست و شروع کرد بالهایش رو آروم آروم تکون دادن.. میخواست با این حرکت اونو از گرما حفظ کنه.. حالا دلیل حمله پروانه رو فهمیدم. اگر چند قدم رفته بودم جلوتر ناخود آگاه پروانه دوم را زیر کفشهام له میکردم..  خیلی دلم گرفت دیگه نرفتم جلو.. راهمو کج کردم و برگشتم.. باخودم گفتم بهتره خلوت این دو موجود بیگناه رو بهم نزنم.. عشق و شهامت پروانه  واقعا" تحسین برانگیز بود..جرات حمله کردن به جانداری ۱۰۰۰ برابر بزرگتر از خودش فقط به خاطر دادن امکان چند دقیقه زندگی بیشتر به پروانه ای دیگر !!

 جلوتر یه تخته سنگ روی رودخانه پیدا کردم و نیم ساعتی نشستم همانجا... سعی کردم فقط فکرم رو متمرکز کنم به زیبائی های دور و برم و بی خیال گرفتاریهای زندگیم بشم... نسیمی خش خش کنان از لابلای درختها آمد و از کنارم گذشت.. گفت : سلام... گفتم : سلام... یک فوج پرنده کوچولو آمدند نشستند کنار رودخانه شروع کردند به خواندن دسته جمعی.. باخودم گفتم اینها دارند برای من آواز میخوانند..ذوق زده شدم... آوازشون که تمام شد پر زدند و رفتند.. چشمم افتاد به یک تکه ابر سفید وسط آسمان آبی .. خیره شدم به این قطعه ابر.. چند بار تغییر شکل داد و رفت و رفت تا پشت کوه ها غیبش زد.. احساس کردم کمی سبک شدم.. باید قدر همین چیزها رو بدونم.. آدما رو وللش... ساعتو نگاه کردم.. آخ دیر شد .. باید برگردم شهر و به امور روزانه برسم... اسکندر حال نداره و  گربه های گرسنه  منتظرند....

        به قول سهراب سپهری                 

از چه دلتنگ شدی.. دلخوشی ها کم نیست.. مثلا" این خورشید.. کودک پس فردا.. کفتر آن هفته.. یک نفر دیشب مرد.. و هنوز.. نان گندم خوب است... و هنوز آب میریزد پائین اسب ها می نوشتند.. قطره ها در جریان.. برف بر دوش سکوت.. و زمان روی ستون قفرات گل یاس....

 

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  |
 دوستی با هر نوع زندگی

 

نوشته شده در کتاب  آفرینش (انجیل .. تورات و قرآن) : و خداوند  انسان را شبیه خود از خاک خلق کرد و به او گفت ... بارور شو و زیاد شو و  حکومت کن بر ماهی ها در دریا و پرندگان در آسمان و هر موجود متحرک روی کره زمین .   

                               

                                                      

 به نظر میرسد آدمیزاد  معنی نظارت و حکومت بر موجودات دیگر را  بد برداشت کرده و چنین استنباط کرده که کره زمین و هر آنچه که در روی آن است فقط بخاطر آدمیزاد بوجود آمده و لذا میتواند هربلائی که دلش خواست  سر کره زمین و موجودات دیگر چه حیوانات و چه گیاهان و دریاها و....بیاورد. باکسی صحبت میکردم که  درکنار رودخانه زندگی میکرد و میگفت : رودخانه را میبینی چقدر زیباست... خدا برای من ساخته و باید ازش لذت ببرم و هرکاری دلم خواست در کنارش انجام دهم (درضمن این شخص شکارچی قهاری هم بود که کلی هم پول و پله داشت و فقط بخاطر تفریح حیوانات بی گناه حیات وحش را شکار میکرد چون فکر میکرد خدا به عنوان اشرف مخلوقات این اجازه را بهش داده که هر بلائی دلش خواست سر جانداران دیگه بیاورد)  یاچیزی که متداولتره و در این مملکت خیلی بگوش میرسه... خدا تمام این حیوانات را برای من آفریده تا هر بلائی دلم خواست سرشان بیاورم..... (خدا خودش گفته هرکاری دلت خواست بکن... حیوان را بکش... گیاه را از بین ببر... درخت ها را قطع کن.... دریاچه ها را خشک کن.... جنگل ها را بیابان کن...  بابا خدا خودش به ما گفته اگر اینکارها را نکنیم خدا خشمگین میشه از دست ما چون تمام این نعمت ها را برای ما بوجود آورده!!!!!).                              

به گفته خدا گوش کردیم آنقدر ثمر دادیم و تکثیر شدیم که داریم دیگر موجودات خدا را از کره خاکی بیرون میاندازیم.  شاید خداوند نمیدانست چه مسئولیت بزرگی را  به بی مسئولیت ترین مخلوق خود تحویل میدهد .. آدمیزادی که فکر میکند مالک زمین و مخلوقات دیگر آن است (به قول خودش اشرف مخلوقات).

انسان به عنوان ناظر و نگهبان نامگذاری شد نه مالک و اشرف.    ناظر میبایست حافظ ملک یا هر چیزی که به او سپرده میشود باشد  برای مالک اصل کاری (یعنی خداوند).   من این عقیده را دارم چون فکر میکنم که خدا مهربان و رحیم و رحمان است و به  بهزیستی و رفاه همه مخلوقات خودش فکر میکند نه فقط انسان دوپا.

                          

چه باید کرد برای داشتن محیط زیستی بهتر؟

من هم بنوبه خود میتوانم لیستی بالا بلند ارائه دهم... .... بنویسم.... بازیافت زباله ....  درخت ها را نبرید...منابع آب را آلوده نسازید.... گوشت کمتر بخورید  (چون ثابت شده دامپروری صنعتی اثر بسیار بسیار مخربی روی کره زمین داره )،   ماشینی بخرید که سوخت کمتری احتیاج داشته باشد..... کیسه پلاستکی ممنوع ....... نامه نگاری زیادی ممنوع .. از موبایل زیادی استفاده نکنید و هزار راهبرد دیگر..... ولی چه سود....

کافیست هر روز  دور و برمان را نظاره کنیم با این دید و نیت که ما انسانها ناظران و مباشرین ودوستان زمین هستیم.  دوستی ما با خلقت ذاتی و باطنی است.....   باید عمیقا" به طبیعت احترام بگذاریم... همانگونه که سرخپوستان احترام میگذاشتند و تا جائی که میتوانیم زندگی خود را با طبیعت وفق دهیم،  صدمه زدن به طبیعت را به حداقل برسانیم و تا جائی که میتوانیم به طبیعت یاری رسانیم.  زیرا ما جدا از طبیعت و یا مافوق دیگر اجزاء آن نیستیم.  ما هم جزئی از طبیعت هستیم از همان جنس و وابسطه به هرآنچه که در اطراف ماست.

اینگونه است که  با داشتن هویت ناظر (نه اشرف مخلوقات ) همواره در ضمیر نهفته خود مجبور به ترتیب دادن زندگی خود مطابق با قانون طبیعت خواهیم بود.  در  اصل انسان میبایست مادر زمین را دوست داشته باشد، به او احترام بگذارد و او را گرامی بدارد، زمینی که خداوند خلق کرده برای مخلوقات خود که در آن زندگی کنند و در بهبود بخشیدن محیط زیست برروی زمین  و همه مخلوقات آن همیاری کنند.

دراصل کارهای بسیاری است که هر انسان و شهروند خوب میتواند بنوبه خود انجام دهد یا انجام ندهد تا آسیب کمتری به محیط زیست خود وارد سازد.  کارهای زیادی که خرج کردن پول  و وقت زیادی هم نمیخواهد و فقط کمی فکر و کمی تغییر عادات را لازم دارد زیرا با محافظت و نگهداری از زمین و موجودات آن به خداوند نشان میدهیم که شاکر و قدردان او هستیم  بخاطر زندگی روی سیاره زیبا و تمیزی که در اختیارمان گذاشته به اسم  زمین.

              

             

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 زندگی یعنی... یک سار پرید..

جواب روزنوشت آقای مجابی  :  (زمین تو را به خدا آهسته بچرخ)

 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد.. تو کوچه های خلوت زیر آسمان ابری قدم میزدم.. با خودم گفتم کاشکی بارون بباره یه کم غم و غصه و خستگی ها رو از تنم بشوره بریزه رو زمین !! انگاری خدا حرفم را شنید.. آسمان رعد و برقی زد و بارون شروع کرد به بارش... دیدم یکنفر باشتاب داره میاد بطرف من .. زمان بود.. داشت میدوید به سمتی که من راه میرفتم !!! رسید به من.. به او گفتم : کجا با این شتاب؟ صبر کن کمی با هم صحبت کنیم.  جواب داد : من قادر نیستم بخاطر تو یا هر جاندار دیگری صبر کنم.. اگر حرفی داری باید پا به پای من بدوی.. من هم شروع کردم در کنارش دویدن.

من و زمان با همدیگه دویدیم و دویدیم.. صبح شد دویدیم.. عصر شد دویدیم تا اینکه دوباره شب شد و ما همچنان میدویدیم.. بدون خستگی... مدتها گذشت .. روزها و شبها سپری شد و ما همچنان میدویدیم (چیزها دیدیم در روی زمین.. منلا" شاعره ای را دیدیم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش.. آسمان تخم گذاشت .. و شبی از شب ها.. مردی از ما پرسید .. تاطلوع انگور چند ساعت راه است ؟!).  با هم مناظر زیبا و زشت را تماشا کردیم... رنج  و دردهای بشری را دیدیم.. (ما گدائی دیدیم در به در میرفت آواز چکاوک میخواست و سپوری که به یک پوسته خربزه میبرد نماز.  سر بالین فقیهی نومید.. کوزه ای دیدیم لبریز سئوال). در نیمه راه زندگی در آب دریا و رودخانه خودمان را شستیم.. با هم به بدترین گناه ها فکر کردیم.. بیخودی جنگیدیم.. الکی عاشق شدیم.. بعد دیدیم عشق نبود فارغ شدیم !!! مریض شدیم صدمه دیدیم بعد دوباره خوب شدیم.. شاد شدیم خندیدیم.. غمگین شدیم اشک ریختیم.. کارهای بی معنی بعضی از انسان ها را نظاره کردیم.. بیرحمی بشر را تماشا کردیم.. از تولد نوزادها خندیدیم.. از مرگ پیرها گریستیم.. از مردن جوان ها غصه خوردیم.  روزها و ماهها و سالها گذشت تا اینکه احساس کردم دیگه پیر شدم و خسته و قادر نیستم پا به پای زمان که هیچ فرقی نکرده و همچنان سرحال و چالاک مانده بود بدوم.. بهش گفتم : خسته شدم.. میشه یه کم استراحت کنیم ؟ به تندی جواب داد " خیر.. من به هیچ وجه نمیتونم بخاطر تو یا هر انسان دیگه صبر کنم و بایستم. .. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که یه کم سرعتم رو کم کنم و بجای دویدن در کنارت راه برم ولی با قدم های تند و یه مدت معین !!!  بعد من و زمان شروع کردیم با هم راه رفتن.. با هم طلوع و غروب خورشید را تماشاکردیم  (میوه ها را دیدیم که در آفتاب آواز میخواندند).. شبها با خدا راز و نیاز کردیم .. جوانها را که از کنارمان میگذشتند نصیحت کردیم.. پیرترها را دلداری دادیم. تا اینکه یک روز دوباره آسمان برقی زد و دیدم دیگه زمان درکنارم نیست !!!

لحظه ام پر شده از لذت.. یا به زنگار غمی آلوده ست..

لیک چون باید از این دم گذرد

پس اگر می گریم.. گریه ام بی ثمر است.... و اگر میخندم خنده ام بیهوده ست  (سهراب جان)

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در سه شنبه هفتم خرداد 1387  |
 قصه شمع ها
                                  
              
ساعت 9 شب بالاخره کارهای روزمره و تکراری تموم شد گفتم یه دوش بگیرم تا خستگی و گرما از تنم بیرون بره بعدش بشینم یه فیلم تماشا کنم ... ولی از شانس خوبی که دارم و همیشه داشتم، ناغافل برق رفت ... کورمال کورمال رفتم تو اطاق عقبی سر کمدی که شمع ها رو برای همچین مواقعی نگه میدارم...  چهار تا شمع روشن کردم .. سه تا رو گذاشتم روی کمد تا اول شمع بزرگ نارنجی رنگی رو که به نظرم از همه خوشگل تر آمد  ببرم با خودم تو اطاق نشیمن .. هنوز یه قدم برنداشته بودم که یکی گفت : (صبر کن .. تکون نخور).. منو میگی جا خوردم .. کی بود... (من بودم)  صدا از طرف دستهام میامد.. تو کی هستی.... ؟ (منم دیگه .. شمع نارنجی).. شمع رو آوردم نزدیک صورتم احساس کردم یه صورت خیلی ریز از میان مومها داره به من نگاه میکنه (تو روخدا منو از این اطاق بیرون نبر) نفهمیدم چی گفتی؟.. (گفتم منو از این اطاق نبر بیرون)...  منظورت چیه؟!  برق رفته تو هم یک شمع هستی و  بایداینجور مواقع یه کم نور به من بدی... مگه نمیبینی بیرون تاریکه هیچ جا رو نمیتونم ببینم. (ولی تو نباید منو ببری بیرون چون من هنوز آمادگی ندارم).. انگار داشت با چشماش به من التماس میکرد. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم آمادگی نداری.. یعنی چه؟  (آخه میدونی من تصمیم گرفتم در مورد این کار نور دادن بیشتر تحقیق کنم... تا وقتی روشن میشم  اشتباه جبران ناپذیری ازم سر نزنه، تعجب میکنی اگر برات تعریف کنم شعله یک شمع ناوارد چه فاجعه ای ممکنه به بار بیاره).  خیلی خوب بابا خسته شدم تو اين گرما.. حوصله چک و چونه زدن  با یه شمع رو هم ندارم!  فوتش کردم خاموش شدو رفتم تا یکی دیگه از شمع هارو بردارم ببرم ( نه ما هم هیچ کدوم نمیایم)... به حق چیزهای ندیده و نشنیده.. خوب شما شمع هستید کارتون هم دادن کمی روشنائیه دیگه !  شمع دراز سفید : (نخیر این چیزیه که تو فکر میکنی..  من یکی که الان خیلی سرم شلوغه ... آخه میدونی دارم روی اهمیت روشنائی مدیتیشن میکنم... واقعا نمیدونی چقدر جالبه ) !  روموبرگردوندم طرف 2 شمع دیگه که روی کمد نشسته بودند .. خوب شما هم لابد یه بهانه ای دارین برای نیامدن؟  شمع بنفش رنگ کوتوله و خپل گفت (من که تازه دارم خودم رو جمع و جور میکنم.. من هنوز انقدر سفت و محکم نشدم و ممکنه بیام بیرون کار دستت بدم)... شمع آخری صداش زنانه بود و خیلی به گوش دلنواز  ( من دلم میخواد بهت کمک کنم .. ولی خوب.. نور بخشیدن در تاریکی کارمن یکی که نیست چون من یک آوازه خوانم... من برای شمع های دیگه آواز میخوانم تا تشویق و دلگرم بشن و نور درخشانتری بدهند و بهشون تلقین کنم که دارن میرن یه جای بهتر که از آب شدن و از بین رفتن خودشون زیاد غصه نخورن). بعد شروع کرد به خواندن (این نور کم سوی ما.... )  شمع های دیگه هم شروع کردن باهاش آواز سردادن....... دوسه قدم رفتم عقب و  محو نامعقول بودن این ماجرا.. چند تا شمع که داشتن به هم قوت قلب میدادن  برای هم دیگه راجع به نور دادن آواز میخواندن ولی هیچ کدام حاضر نبودند کمی روشنائی به من بدهند.. منم دیگه حوصله چک و چونه زدن نداشتم .. راستش دلم براشون یه جورائی سوخت  .. رفتم رو تخت تو تاریکی دراز کشیدم تا برق بیاد .. سکوت خوبی بود .. سیرسیرکی هم که از چند شب پیش پشت پنجره اطاق خوابم پیداش شده داشت برای خودش میخواند..صداش چه آرامش بخش بود.  راستی این سید علی صالحی شاعر معاصر چرا گفته ..(کاش این سیرسیرکهای نفس بریده هم می خوابیدند؟!)  چشمام رو بستم پیش خودم مجسم کردم الان تو یه جای خوش آب و هوا وسط دار و درختها تو یه کلبه چوبی لب رودخونه.. دراز کشیدم. نه تو شهر گرم و خفه و دود آلود و بی برق تهران... داشتم برای خودم حال میکردم که ناغافل صدای دزد گیر یه ماشین همه چیز رو خراب کرد.آره جونم فکر نکنین من خل و چلم ولی تنها که میشم میرم تو تخیل و گاهی احساس میکنم همه چیزها حتی اشیاء  دارن با من حرف میزنند .. لباسها.. گلها... شمع ها.. کتابها... همه و همه.... به قول سهراب (شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن میگفت شما)... حالا منم يه جورائی شدم مثل سهراب :.. من صدای نفس باغچه را میشنوم.. و صدای ظلمت را وقتی از برگی میریزد.. و صدای سرفه روشنی از پشت درخت .. عطسه آب از هر رخنه ی سنگ و صدای صاف باز و بسته شدن پنجره تنهائی..... 
|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  |
 داستان یک زندگی

 

چقدر تو این مملکت همه چیز عوض شده.. یه زمانی ایرانی ها  همه جا عزیز بودند و مورد احترام. وقتی در انگلستان  تحصیل میکردم همه فکر میکردند ایرانی ها تو خانه هاشون چاه نفت دارند.    معروف بود که عربها ایرانی ها (مخصوصا" خانمهای ایرانی) را خیلی دوست دارند.. یادمه 22  سال پیش که هنوز پای هموطنان به دبی باز نشده بود با همسر ایتالیائی که داشتم وارد فرودگاه دبی شدیم باور کنید  پاسپورت ایرانی را که دیدند جمع شدند با انگشت به یکدیگر نشان دادن که ایرانی آمده ..  ایرانی.. ایرانی... حالا متاسفانه وضع طوری شده که غیر از گردشگاه شدن دبی و ترکیه که کلی پیشرفت داشته اند (برعکس مملکت گل و بلبل ما که همچنان در حال عقب رفتنه)  دختران جوان و زیبا و فقیر این مملکت در کشور دبی خود فروشی میکنند.  

 

وقتی وب لاگ نویسی را شروع کردم در این دنیای مجازی دوستان ندیده ای هم  پیدا کردم که گاهی ایمیل برایم میفرستند و خوشحالم از اینکه  وبلاگ (گربه ایرانی) گاهی  باعث میشه دید مردم نسبت به حیوانات بی پناه عوض بشه... بفهمند اینها هم جان دارند و مخلوق همان خداوندی هستند که انسان را آفریده..  بیشتر ایمیل هائی که دریافت میکنم در مورد مسئله گربه هاست.. حتی دختر جوان و بسیار عزیزی  که در وبلاگ خودش درمورد زندگی خواننده معروف (جنیفر لوپز) مینویسه انقدر مهربان بود که  وقت گذاشت و یک قالب وبلاگ برام درست کرد.

 

سال گذشته دختر جوانی شروع کرد با من مکاتبه کردن.. زندگی این دختر من را خیلی متاثر کرد و با خواندن ایمیل های اولیه او کلی اشک ریختم ..  3 تا نامه اولی را که برام فرستاده به زبان خودش براتون میریزم رو وبلاگ.. ببینید تو چه دنیای بی رحمی (بهتر بگیم کشور بی رحمی) داریم زندگی میکنیم .

 

(نامه آول)

 

سلام خانم ژاله... من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم و به گربه علاقمند شدم.   یک راهنمائی می خواستم بکنید مرا،  من هر روز از بالکن برای یک گربه که در حیاط است غذا میاندازم ، این گربه وقتی توری بالکن را باز میکنم میو میو میکند و بدو بدو می آید زیر بالکن من که طبقه دوم است... منتظر میماند تا غذا بدهم ، میخواستم این گربه را بیاورم خانه و ازش مواظبت کنم اما نمیدانم چطور .  میتوانید راهنمائی کنید؟  گربه خیلی خوشگلی است که چشم سبز دارد و راه راه است .. با ناز میومیو میکند و خیلی بانمک است و من دوستش دارم.

 

با خواندن ایمیل اول  فکر کردم دختر نوجوانی از  یک خانواده پولدار هوس کرده گربه نگهداره.. بهش جواب دادم که این گربه سالها بیرون از خانه زندگی کرده و بزرگ شده و نمیتونه درون خانه بند بشه و اگر دوست داره گربه داشته باشه  باید یک بچه گربه از جائی پیدا کنه  و یا بخره تا گربه از بچگی به محیط خانه عادت کنه.

 

 (نامه دوم)

 

ممنون از جواب شما و  راهنمائی تان، راستش من وضع مالی خوبی ندارم که گربه بخرم و تنها هستم و در یک اطاق پائین شهر زندگی میکنم که جلو آن یک بالکن دارد و یک آشپزخانه خیلی کوچک وتوالت هم در پارکینگ است و حمام هم ندارد. یک صاحبخانه پیر بداخلاق هم دارم که نمیگذارد به حیاط بروم و همه جا را توری کشیده و گربه از حیاط همسایه می آید.  من تازه 2 هفته است که به گربه غذا میدهم و کسی ندیده است.  غذا هم یواشکی میدهم.. گربه بزرگ است ولی اندامش متوسط است و دمب پشمالو دارد. نمیدانم چطور باید دستش بگیرم ، باید یواشکی توری پارکینگ را پاره کنم تا بتوانم دستم را در حیاط کنم و گربه را بگیرم.  امروز بهش ماهی دادم.. رفتم یک ماهی قزل آلا خریدم 650 تومان و آنرا 20 قسمت کردم و در یخدان گذاشتم (یخچال ندارم) تا هر وقت که آمد 1 تکه بدهم. هروقت غذا را میخورد سرش را بالا میکند و یک میو میکند ، انگار از من تشکر میکند.  من خیلی تنها هستم و به همین خاطر میخواهم گربه بیاورم و این گربه به من حس خوبی داده است و چشم هایش مرا عاشق کرده است.     اینجا در محل ما گربه زیاد است ولی همه شان ترسو هستند چون مردم با سنگ و چوب کتکشان میزنند و آنهارا از قصد زیر ماشین له میکنند.. گاهی هم بچه ها نفت میریزند روی دمب گربه و آنرا آتش میزنندو کرکر میخندند به سوختن حیوان و من دلم میشکند.  من تا چند وقت پیش از گربه میترسیدم ولی بعد که به تهران آمدم دیگر نترسیدم و از آدمها ترسیدم.. وبلاگ شما را خواندم و با بعضی نوشته هایش گریه کردم.

 

خواندن نامه دوم مرا به فکر فرو برد و پیش خودم حدس هائی زدم در مورد او که تا حدی درست بود.  برایش حواب بلند بالائی نوشتم و کلی دلداریش دادم و گفتم اگرواقعا میخواد  گربه نگهداره  من میتونم یک بچه گربه از جائی برایش پیدا کنم.

 

 (نامه سوم)

 

من فکر میکردم گربه را باید خرید اما نمیدانم مغازه گربه فروشی کجاست؟  امروز رفتم با چاقو گوشه توری پارکینگ را پاره کردم ولی گربه نیامد نمیدانم چطور باید صداش کنم..اینجا همسایه ها فضول هستند و میترسم صدا کنم چون ممکنه بفهمند من تنها هستم و مرا اذیت کنند.  فکر میکنند من شوهر دارم که در شهرستان کار میکند.  من 17 سال دارم  و از ده  (جفرود) آمده ام.   آقام کارگر بود و وضع مالی خیلی بدی داشتیم  رفتیم به دهکده ای در زنجان ، ولی مردم دوستمان نداشتند ..آخر یکنفر آمد گفت من را شوهر بدهند به پیر دهشان تا مردم ما را قبول کنند.  میخواستند مرا به زور شوهر بدهند و من با اتوبوس فرارکردم آمدم تهران.  اما اینجا برایم خیلی بدتر شد و کاش نمیامدم و با پیر مرد اخمو عروسی میکردم. من خیلی حرف دارم اما به کسی نگفتم چون همه به من میخندند و میگویند دهاتی هستم و بد حرف میزنم و اقدس هستم !!! و خفه شوم تا آبرویشان نرود.  این شهر شما خیلی بد است و آدم هاش هم بدتر.  حالا 1  سال شده که من تهران هستم و در این مدت اصلا" راضی نبودم و بدبخت بودم.  سواد هم زیاد است و همیشه شاگرد ممتاز بودم و خانم معلم میگفت دکتر میشوم ولی تا 2 دبیرستان خواندم چون آقام اجازه نداد ادامه بدهم وگفت باید شوهر کنم.کامپیوتر هم خودم دوست داشتم و از یک نفر یاد گرفتم.   وقتی آمدم تهران میخواستم منشی شوم اما کسی به من کار نداد چون شناسنامه ندارم و سنم کم است.  حالا وقتی که دانشگاه شروع میشود میروم میدان انقلاب و از بعضی ها جزوه میگیرم براشان تایپ میکنم و هر صفحه 120 تومان میگیرم و شبها هم کار میکنم (کار بد)  تا پولم زیاد بشه و از این بدبختی فرار کنم.  اینجا اول تو پارک با عاطفه آشنا شدم (یک سیاه بخت مثل خودم) که کمی مرا دوست دارد .  یک پسر هم دارد که گاهی می آورد من نگهدارم و 1000 تومان به من میدهد.   او به من یاد داد چکار کنم تا از گرسنگی نمیرم.   من نمیخواستم این کار را بکنم از کارم هم شرم دارم چون بد است و من مجبورم اینکار را بکنم .  باید هر روز بروم به اتوبان  ....  کنار خیابان و یک ماشین میاید دنبالم و مرا میبرد جاهای پولدارها وبعد میاید دنبالم و همه پولم را میگیرد و 3000 تومان به من میدهد. وقتی برام نوشتید برگردم به ده دلم ریش شد ولی نمی توانم چون آنوقت آقایم و برادرهایم مرا میکشند.  حالا پشیمان شدم که با آن پیر مرد عروسی نکردم چون اقلا"  حالا مادرم را داشتم .. خدا خیلی بد است چون ما بی پول هستیم و آنها که جای خوب هستند پولدارند. خانه هاشان قصر است ..چند بار خانمهای پولدار مرا کتک زدند که چرا به خانه آنها و بچه هایشان نگاه کردم و میگفتند دزد هستم.  ماشین هاشان هم خارجی است و درخانه استخر دارند و تلویزیون هاشان خیلی بزرگ است و به دیوار چسبیده !!!    عاطفه می گوید اصلا خدا نداریم و من هم باور کردم و دیگر نماز نمیخوانم.  چون اگر خدا بود چرا ما باید از این کارها بکنیم به خاطر یک لقمه نان  و بعضی در ناز و نعمت زندگی کنند؟  راست میگوید .. من هم دیگر نماز نمی خوانم اما شبها گریه میکنم و با مادرم حرف می زنم .  عاطفه میگوید مثل ما خیلی زیاد هستند در این شهر.. آدمها بد هستند و همیشه کار بد میکنند. دوست داشتم کسی را دوست میداشتم اما ندارم و میترسم چون همه من را اذیت کردند و کارهای بد با من کردند و پولهایم را دزدیدند و من از همه شان بدم میاید. اما گربه ها اذیت ندارند و نمیدانم چرا آدمها آنها را میکشند و خودشان را نمیکشند .

 

هنوز هم این دختر گاه گاه برایم ایمیل میفرسته.. در دبی زندگی میکنه و بقول خودش وضعش خیلی بهتر از قبل شده (باخود فروشی)!!!!  

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 خواربار فروشی زندگی

بقول دانته الیگیری(Dante Alighieri) در کتاب معروف  کمدی الهی : 

 در نیمه راه زندگی ... خویشتن را در جاده ای تاریک سرگردان دیدم (البته دانته در جنگلی تاریک خودش رو سرگردان دیده بود)، زیرا راه راست را گم کرده بودم.. درست نمیتوانم گفت که چگونه پای بدان راه نهادم زیرا هنگامی که شاهراه را ترک گفتم سخت خواب آلوده بودم !! نگران واندیشناک به پیرامون خود نگریستم و ناگهان در انتهای راه ..... حالا دانته رو ولش کن  بقیه اش را به سبک خودم مینویسم. 

     

                             

 

  

به سوپرمارکت بزرگی رسیدم تابلو بزرگ سر درش نوشته بود (خواربار فروشی زندگی ).. کمی جلوتر که رفتم در بزرگش خود بخود باز شد (خوب لابد از این درهای برقی بود دیگه) و تا آمدم به خودم بجنبم دیدم ایستادم وسط سوپرمارکت.

 فروشنده ها بعضی هاشون  از جنس فرشته بودند خوشگل و پر دار .. همه جا ایستاده بودند ..  آنطرف تر هم یه عده فروشنده از جنس شیطان با دم باریک و دراز ایستاده بودند .  همینطور که دور و برم رو نگاه میکردم یکی از فرشته ها آمد جلو و یه سبد داد دست من و گفت : سعی کن با دقت از قفسه های ما خرید کنی سراغ اونطرفی ها هم نرو (منظورش شیاطین بود).

 هرچیزی که انسان نیاز داشت اونجا تو قفسه ها پیدا میشد. قبل از هرچیز زودی رفتم یه عالمه صبر وتحمل از تو یکی از قفسه ها برداشتم و ریختم تو سبد.. چون خیلی بهشون نیاز داشتم  عشق و  دوستی هم تو همون ردیف بود ولی فقط 2 تکه دوستی  بر داشتم (البته وقتی برگشتم به خانه دیدم یک تکه از دوستیها تاریخ مصرفش گذشته و اندختمش تو سطل آشغال) بعد با حوصله شروع کردم گشت زدن ونگاه کردن به همه قفسه ها   .. رسیدم به قفسه فهم و شعور .. خوب این چیزی بود که در همه جا مورد نیازم بود... مقداری برداشتم و ریختم تو سبد.  بعد رفتم 2-3  تا جعبه عقل و خرد  و 2 تا کیسه ایمان و اعتقاد برداشتم با یک جعبه بزرگ که توش پر از محبت و نیکو کاری بود، اینها چیزهائی بود که بالاخره به درد من میخورد. خوش گذرانی و شادمانی هم زیاد بود.. ولی خوب سبدم زیاد جا نداشت و نمیتونستم همه اینها رو بخرم ..مقداری هم دل خوش ریخته بودند یه گوشه فقط نگاه کردم ببینم سیری چنده تا به سهراب سپهری خبر بدم.  کنجکاویم گل کرده بود یه سری هم بزنم به قسمت شیاطین.. فقط برای دید زدن ... اونجاهم جنس زیادبود.. دروغ و کلک و حقه بازی و نامردی و زیر آب زنی و خالی بندی  پشت سرهم  چیده شده بود تو چند قفسه.. بعد مقدار زیادی هم حسادت و بدگوئی و تهمت آویزان کرده بودند به یه زنجیر.. فروشنده های شیطان هی میامدند جلو و میخواستند مثلا خوش خدمتی کنند و اجناسشون رو به من بفروشند ولی من اینها رو نمیخواستم..به دردم زیاد نمیخورد..  ( متوجه نشدم وقتی یکی از شیاطین یه جعبه اعصاب خراب یواشکی انداخت تو سبد).

 دیگه سبد پر شده بود ولی ناغافل یادم افتاد که یه کم وقار و متانت هم باید بردارم داشتم میرفتم طرف صندوق که در ردیف آخر چشمم افتاد به رستگاری و آمرزش که مجانی بود... این یکی رو سعی کردم تا اونجائی که سبدم هنوز جا داره بردارم که به دور و بری هام هم بدم.  خوب دیگه هرچی لازم بود برداشته بودم و وقتش بود برم صندوق و پرداخت کنم.

 وقتی رسیدم به صندوق ، صندوقدار که اونم یه فرشته بود 2 تا کیسه دعای خیر هم انداخت تو سبد من.. چون میدونست به محض خارج شدن از اونجا  بالاخره یه گناهی سر راهم سبز میشه..

 بعداز از فرشته صندوقدار خواستم اجناسم رو حساب کنه برای پرداخت؟   فرشته لبخندی زد و گفت : تو هیچ حسابی با مانداری فقط هر جامیری مقداری از این چیزهائی که خریدی رو با خودت ببر.. خدا خودش از قبل پول همه اینها رو پرداخت کرده.... صندوقدار شیاطین یه چشم غره ای رفت به من که نگو....

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 روزگار خوش قدیم

رفته بودم روی پشت بام  روپوش و روسری که شسته بودم را روی طناب پهن کنم .. ناغافل چشمم افتاد به آسمان (بدليل وزش باد هوا تميز و صاف بود و برعکس همیشه کوههای شمال شهر را میشد بخوبی دید) همانجا نشستم و برای شايد  ۱۵ - ۱۰  دقيقه نتوانستم چشمهایم را ازش بردارم ...  چقدر زيبا و چه آبی خوشرنگی - چند تکه ابر سفيد خوشگل هم مثل تکه های پنبه روی اين آبی بيکران در حرکت بودند - انگار شتاب  داشتند تا به مقصد نهائی خودشون برسند.

بعد رفتم تو فکر گذشته ها - تهران قديم - آنهائی که سن و سالی ازشون گذشته حتما" يادشونه. تهران که اينجوری نبود.. اينقدر زشت و بی قواره و بد ترکیب و پر دود -  با خانه های قد و نيم قد در کنار هم (يک ۴ طبقه وسطش ويلائی بعديش يه برج ۱۲ طبقه توی يه کوچه تنگ !!‌) .  اونوقتها خانه ها همه ويلائی بود باحياط - شبهای تابستان توی حياط پشه بند می بستيم  و توش ميخوابيديم - جيرجبرکها و غورباغه ها تا صبح برامون سمفونی لالائی اجرا میکردند و بعد کله سحر با صدای گنجيشکها و پرنده ها ی گوناگون ديگه بيدار ميشديم.

شبها ميشد ستاره ها را شمرد و برای هرکدام يه اسمی گذاشت – من و خواهر و براردم هر کدام برای خودمان يک ستاره داشتيم .   حالا ديگه ستاره ای نميبينی توی اين آسمان بيچاره دود آلود ! وقتی میرفتیم خانه مادر بزرگ با دستهامون عکس خورشید را تو حوض تکه تکه میکردیم... چه صفائی داشت... چه بوئی داشت أن روزها ..

وای که چه آوردند به روزگار اين شهر - همه چيز عوض شد - حتی آدمها.  انگار قلب هایشان را فراموش کرده اند!  قدیما آدمهاهم جور دیگری بودند - دوستی واقعی بود - عشق واقعی بود و تمامی نداشت - صميميت - صفا .... همه چيز رنگ ديگری داشت - حالا مثل اينکه با دود آلوده شدن شهر دل آدمها هم  دود آلود و تيره شده.  ديگه از آن يگرنگی ها خبری نيست - همه به هم دروغ ميگویند - کلک ميزنند - چشم ندارند خوشحالی همديگه رو ببينند (حتی نزديکانشان را )   وای که چه آمد به روزگارمان ......

آن روزها رفتند .. آن روزهای خوب .. آن روزهای سالم سرشار .. آن‌آسمان های پر از پولک .. آن شاخساران پر از گيلاس ... آن خانه های تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها بيکديگر...  و گم شدند آن کوچه های گيج از عطر اقاقی ها .. در ازدحام پرهياهوی خيابانهای بی برگشت .  و دختری که گونه هايش را .. با برگهای شمعدانی رنگ ميزد.. آه ... اکنون زنی تنهاست .  (فروغ فرخزاد)

انگار خدا هم ما را فراموش کرد و رفت... آن روزها  ... وقتی که  تو کوچه باغ های شمال شهر دیوار خانه ها کاهگلی بود و درخت ها نردبانی و سوی آسمان  و حوض ها آينه آفتاب ؛  آن روزها که ماهی های قرمز  توی حوض گوشواره خورشيد بودندو پنجره ها دختران آسمان ..  خدا نزديکتر بود ؛ لای شکوفه های گيلاس ؛ توی جانماز پدرم و قصه های مادر بزرگ.

اما امروز با اينکه هر روز خانه ها قد می کشند و بالا و بالاتر می روند و به آسمان نزديک تر می شوند..  خدا دورتر میشود.

گویا فراموش کرده ايم که از کجا آمده ايم و به کجا بايد برويم.   فراموش کرده ايم که انسان هستيم نه يک عروسک گلی. 

آيا شما که صورتتان را ... در سايه نقاب غم انگيز زندگی .. مخفی نموده ايد...گاهی به اين حقيقت ياس آور ... انديشه می کنيد...که زنده های امروزی ... چيزی بجز تفاله يک زنده نيستند ؟...  (فروغ فرخزاد).

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 درد دل یک گل رز قرمز !!!!

پریروز بعد از ظهر ازشرکت که رسیدم طبق روال هر روزه اسکندر را بردم تو حیاط هوا خوری... چرخی زد و رفت جای همیشگی رو دیوار زیر یک درخت گیلاس تو سایه نشست.. من هم نشستم یه گوشه روی یک کنده درخت بریده شده..جائی که دور و برش  بوته های گل رز کاشته شده... داشتم نگاهشون میکردم که همه غنچه هاشون سبز شده و همین روزهاست که سر از خواب ناز بردارند و حیاط خانه مان را زیباتر کنند .... احساس کردم کسی از اون وسط ها با صدای آرام گفت سلام.. تعجب کردم.. خوب گشتم دیدم یکی از گل رزهای قرمز خوشرنگ شکفته شده و داره بهم لبخند میزنه.... بهش گفتم سلام عزیزم.. توکجا بودی خوشگله؟   پس چرا اینقدر زود از خواب بیدار شدی.. بقیه که هنوز خوابند... قیافه اش در هم رفت.. آهی کشید و گفت.. آره از همین ناراحتم کمی زودتر از موعد بیدار شدم.    بهش گفتم حالا چرا رفتی اون زیر زیرا خودتو پنهان کردی؟!  .. گفت:‌ میترسم... آخه هم نوع های خودت را  که خوب  میشناسی  .. الان اون خانومه که طبقه اول زندگی میکنه اگر منو ببینه فوری میکنه میزاره تو لیوان رو میز... اون دختر توپوله هم اگر منو ببینه میکنه میبره مدرسه میزاره رو میز معلمش.. اونوقت من که عمرم اینقدر کوتاهه... بدون اینکه دوستام رو ببینم و دیداری از دنیا تازه کنم باید از بین برم... چرا آدما اینقدر سنگدلند.. چرا نمیگذارند این چند روزی رو که ما زنده ایم تو طبیعت و سر جای خودمان باشیم.. در کنار هم باشیم... تازه اینجوری که قشنگ تریم.. چه فایده داره یک روز ما رو حبس کنند تو اطاق بعد بیاندازند تو سطل زباله...
دلم براش خیلی سوخت.. راست میگفت... چرا بایدگلها را از شاخه بچینیم تا تزئین اطاقمان باشند آنهم فقط برای یکروز.....

 





دیروز بعد از ظهر تا از شرکت رسیدم فوری رفتم نگاه کردم.. دیدم هنوز اون زیرها نشسته و منتظره تا دوستانش از خواب ناز بیدار بشن... ولی متاسفانه امروز دیدم نیست... آره.. راست میگفت... یکنفر اونو چیده بود... شاخه شکسته اش هنوز بود.. کی میدونه کار کی بوده.. شاید خانمی که گذاشته باشدش تو لیوان وسط میز اطاق.. یا دختر توپلی که برده گذاشته روی میز معلم مدرسه برای خود شیرین کردن و یا پسر بچه شیطانی که فقط دلش خواسته اونو بکنه و پر پر کنه بریزه رو زمین... دلم سوخت.. اشکم در آمد....
وای از دست آدمیزاد..

زبان فراموش شده
روزی به زبان گل ها حرف می زدم
روزی همه حرف های کرم ابریشم را میفهمیدم
روزی پنهانی به پرحرفی سارها می خندیدم
ودرتخت خوابم.. با پروانه ها گپ میزدم
روزی همه سئوال ها و جواب های زنجره ها را می شنیدم
وبا گریه هر دانه برفی که به زمین می افتاد ... می گریستم
روزی زبان گل ها را بلد بودم.. چگونه بود آن زمان؟  چگونه بود آن زبان؟  (شل سیلوراستاین)

|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 عکس های برنده نمایشگر عشق به محیط زیست
عکس های زیر برندگان مسابقه بهترین عکس های روز زمین در سال ۲۰۰۸ میباشند که از بین هزاران عکس رسیده از نقاط مختلف گیتی انتخاب شده اند.

این مسابقه در ۳ رده زیر برگزار میشود :

-   طبیعت و حیاط وحش

-  حفاظت از گونه های رو به انقراض

-  لذت بردن از طبیعت  

 

بهترین عکس طبیعت و حیاط وحش  (این عکس صبح بسیار زود در پارک ریچموند لندن گرفته شده).
 
 
 
 
بهترین عکس حفاظت از گونه های رو به انقراض (گونه کمیاب و رو به انقراض وزغ که انجمن حفاظت از حیاط وحش آمریکا برای نجات این گونه نادر برنامه موفقیت آمیزی را در دست اجراء دارد).
 
 
 
بهترین عکس زیبائی و لذت بردن از طبیعت 
 
|+| نوشته شده توسط ژاله - ف در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا