قصه درخت

 

روزی روزگاری یک درخت کوچک انگور در تاکستان  کاشته شد.. .. از زنده بودن خودش  لذت میبرد.. مرتب از آب جوی می نوشید و از مواد معدنی خاک تغذیه میکرد  و رشد میکرد.. و بزرگ میشد.. جوان بود و قوی و فکر میکرد میتونه یک تنه و تنها با همه مشکلات زندگی مبارزه کنه .

اما.... باد بی رحم بود ... باران شدید بود... برف نمی خواست کمی هم شده حال و روز درخت کوچک انگور رو درک کنه و کوتاه بیاد.. و سرما.... آزار دهنده بود   .. درخت ترسید.. کم کم تحملش رو از دست داد .... خمیده شد... پژمرده شد .. و رفت رو به خشک شدن.

تا اینکه... صدائی شنید.. نگاه کرد .. دید درخت انگور دیگری کمی بزرگتر  از خودش .. چند متر آنطرفتر کاشته شده ... (آهای رفیق .. دستاتو دراز کن.. تکیه کن به من)  درخت کوچک ما دودل بود.. تردید داشت باخودش فکر میکرد چکار باید کرد ؟! آخه عادت داشت همیشه فقط به خودش متکی باشه.. ولی بعد دید چاره ای نیست.. شاخه هایش را کشید به طرف درخت  دیگر که حالا میگفت ( ببین .. ما میتونیم بهم کمک کنیم... باحلقه کردن پیچک هامون بهمدیگر میتونیم قوی بشیم و دوباره سرمون رو بلند کنیم..).. درخت کوچک ما اعتماد کرد و....

باد آمد.. باران بارید... و برف و سرما کولاک کرد .. ولی هیچ کدام نتوانستند صدمه ای به درخت های انگور بزنند که حالا تعدادشان بیشتر شده بود و همه شاخه هایشان را  پیچانده بودند به یکدیگر..   باد آزار دهنده بود.. و برف و سرما چندش آور.. ولی درخت های جوان محکم و متحد با یکدیگر ایستاده بودند و با نیروی خستگی ناپذیری .. لبخند به لب... کم کم رشد میکردند.

سالها گذشت .. درخت کوچک قصه ما برای خودش درخت تنومندی شده بود.. روزی به پائین که نگاه کرد چشمش افتاد به یک درخت کوچک لرزان و وحشت زده ...به یاد جوانی خودش افتاد و گفت (بیا تکیه کن به من.. تا بهت کمک کنم) و.......

ای کاش ما انسانها هم میتوانستیم مثل درخت ها در شرایط سخت و بحرانی به یکدیگر تکیه کنیم.. به همدیگراعتماد داشته باشیم و کمک کنیم...  ولی افسوس.. که اینگونه نیست.. 

 

گداهای رنگارنگ ... از همه رنگ...

آيا شما هم با گداهاي مدل بالا برخورد داشته ايد؟ جوانهائي كه با كت و شلوار وكراوات و سامسونت در دست وسط خيابان جلويتان را ميگيرند و به عنوان دانشجو خود را معرفي كرده و تقاضاي پول ميكنند !!!!  شنيده ام اين روزها تعدادشان در همه جای شهر تهران زياد شده است.

عصرها که میروم به گربه های محل غذا بدهم مجبورم از چندین کوچه فرعی و یک خیابان اصلی عبور کنم.. چند نوع گدا هستند  كه هر روز بين را ه زيارتشان ميكنم.. یکی از همین جوانهای دانشچو که در بالا توضیح دادم  كه كيف پولش را گم كرده و تقاضاي 2-3 هزار تومان پول ميكنه..  ديگري مردي حدود 35 ساله با بيلي بر دوش كه هر بار ميگويد 200 تومان بده ميخواهم بلیط مترو بخرم !!! و پسر 18 ساله اي كه 2 ساله انگشت شست پاش بقول خودش با شيشه خورده شكسته و خون آلوده و ميگوید كفش نداری من پام کنم .. پس پولش را بده بخرم !!!‌  با  اين پسره  يكبار دعوام شد.. بهش گفتم اقلا" برو يه جاي ديگه از بدنت را رنگ بزن تو كه دوساله داري با همين انگشت پا هر روز تقاضاي كفش و پول ميكني عجیبه مگر بدنت چقدر خون داره که بند نیماد و تو هم هنوز داری صاف صاف راه میری..  و دست آخر پير زني كه با چادر سياه كنار خيابان نشسته و كاسه اي هم جلوي پاش گذاشته و هيچ حرفي هم نميزند... جالب تر از همه پيرمرد حدود ۶۵ ساله ايست كه دربان يك شركت بزرگه كه هر روز تا منو ميبينه دارم به گربه ها غذا ميدهم مياد جلو و بعد از کلی سلام و احوال پرسی  میگوید براي من چي آورده اي؟!‌ ديروز عصر خيلي هم عصبي بودم كلي بهش پريدم ... گفتم تو چرا هر روز از من درخواست پول و هدیه  ميكني داري در شركت به اين بزرگي كار ميكني.. گفت آخه 2 تا زن دارم 8 تا بچه.. گفتم خوب براي چي 2 تا زن گرفتي.. گفت :‌ هوس كردم ديگه !!!!!!  حالا اقلا" براي پسرم كه سواد هم نداره يك كار پيدا كن.. گفتم :‌مگه فكر ميكني  من بنگاه كار يابي دارم خودش بره يك كار پيدا كنه... بگو رئيس شركت باين بزرگي يك كار براش پيدا كنه.. اي بابا چرا همه از من توقع دارند؟! 

 پيرزن فقيري هم كوچه روبروي شركت هميشه مينشست  كه كلي تهديدش كردند تا مجبور شد به محل دیگری نقل مکان کنه . اين پير زن  80 ساله گاهي با من درد دل ميكرد.. گويا در ده پسري داره كه خانه اين مادر بيچاره را با زن و بچه هاي خودش اشغال كرده و پير زن را بيرون انداخته اند و هرچقدر هم دنبال كار را ميگيره هنوز به جائي نرسيده.. اين بيچاره هميشه زير يك ديوار مينشست و معمولا"‌ پول خوبي هم در مياورد چون خودم شاهد بودم بيشتر اتومبيل هاي  مدل بالا كه رد ميشدند يك هزارتوماني بهش ميدادند.. این اواخر در بانک پارسیان هم حساب  باز کرده بود و دفترچه پس انداز همیشه در دستش بود.    گويا بعضي از خانم هايي كه در  مجتمع های این کوچه زندگي ميكنند نتوانستند تحمل كنند و  ازش كلي شكايت كردند درصورتيكه بدبخت به كسي كاري نداشت يك گوشه نشسته بود و عصر هم پا ميشد ميرفت پائين شهر توي يك پاركينگ ميخوابيد.. راستي چرا بعضي ها اينقدر بخيل هستند؟؟؟!!! ‌من که سر در نمی آورم ..

امان از روزي كه بخواهي بروي سر پل تجريش خريد كني.. آنجا ديگه مركز گداهاست .. بي پا و كور و بي دست .. البته به اينها هميشه كمك ميكنم.. ولي واي به حال زن كولي ها اگر سر راه من قرار بگيرند.. همانهائي كه همه جوان و سرحال  يك بچه بدبختي هم نعشه كردند بستند رو كولشون و گدائي ميكنند.. درمقابل اينها نميتوانم ساكت بنشينم تا ميایند جلو بهشون ميگم.. جواني برو كار كن چرا گدائي ميكني؟.. ميگويند چكار كنيم؟   برو نظافت منزل دست كم روي 15 هزار تومان بهت ميدهند.. خلاصه كار به جائي ميرسه كه آخرش يك فحش آبدار  هم نثار من ميكنند ..... از اين زنهاي كولي متنفرم... به اينها كمك نكنيد.. پول ندهيد... اگر ميخواهيد كمك كنيد به يك فقير واقعي كمك كنيد. .

راستي من عاقبت نفهميدم كار بنياد مستضعفين چيه ؟؟!!! 

یا چه معنی داره کشور به این ثروتمندی اینقدر گدا داشته باشه ؟؟!! 

 

صبح به خیر .......

صبح به خير .. از کله صبح هر کی سر راهم قرار میگیره  هی میگه صبح به خیر و کفر منو در میاره !!!  ساعت 6 صبح گربه ها رو ميبرم تو حياط  رفتگر مياد ميگه صبح به خير... اي بابا آقاي حسن پور صبح به شر... خير كجا بود.... ساعت هفت و نيم سوار ماشين ميشم پيش به سوي شركت (حالا باز هم جاي شكرش باقيه كه مسير زيادي را نبايد طي كنم)   ميرسم به محل بعد از چند بار دور زدن عاقبت يك جا گير ميارم ماشين را پارك ميكنم.. پياده ميشم.. گربه هاي گرسنه محل حمله ور ميشن غذا ميخوان.. حدود یکماهه که كارگرها معلوم نیست باز به چه دلیلی مشغول کندن کوچه هستند  و صداي مته برقي اولین  شوك عصبي صبحگاهی را هر روز داره به بدنم وارد ميكنه ... يكي از كارگرها هر وقت منو ميبينه بيلش را ميگذاره زمين ده تماشا.... بار اول كه ديدمش داشت با دهن باز و هاج و واج به من نگاه ميكرد كه به يك گربه مادر و 3 تا بچه اش غذا ميدادم... بهش گفتم چيه... چرا ماتت برده مگه آدم مریخی دیدی؟ ... گفت :‌چرا ميدي غذا را به اينها .. بده من بخورم.. گفتم‌:‌  كله مرغ ميخوري ؟؟  گفت‌ :‌خوب آره من هم گرسنه هستم بهش گفتم تو داري كار ميكني و دست كم روزي 15 هزار تومان ميگيري  اين بدبختها كه زبان ندارند حرف بزنند كسي هم كار بهشون نميده.. درثاني من خودم هم يك كارمند هستم از خيلي چيزهايي كه خودم لازم دارم ميزنم تا بتونم شكم چند تا حيوان گرسنه را سير كنم.. . ميدوني تو چه مملكت ثروتمندي داري زندگي ميكني؟  ميدوني الان همه ما ميتونستيم وضع خوبي داشته باشيم و محتاج كسي نباشيم؟  اين ثروت كجا ميره ؟ ... راستي.. چرا نميري از بنياد مستضعفين كمك بگيري...كار اين بنياد چيه.. مگه براي كمك به فقرا نيست ؟؟؟؟؟ يارو سري تكان داد و گفت راست ميگي ... حالا از آنروز هر وقت منو ميبينه با چنان هیجانی میگه صبح به خیر ننه که نگو.. (گویا من شباهتی هم به ننه ایشان دارم ) بعد بیلش را میگذاره زمین و  شروع ميكنه به تماشای غذا دادن گربه ها...  ميرداماد را رد ميكنم ميرم آنطرف 3 ماهه دارند تونل مترو ميكنند موتورش چه صدائي ميده انگاري رومخت دارند كار ميكنند،  اینجا شوک عصبی دوم به بدنم وارد میشه .... درساختمان شركت را باز ميكنم نگهبان شركت ميگه صبح به خير.. اي بابا  آقا غلام  صبح به شر...... ميرسم تو شركت ... صبح به خير .... صبح به خير... بابا صبح  همگي به شر.....

از خودم گذشته دارم فكر ميكنم چند نفر تو اين شهر گل و بلبل صبحشون واقعا به خير شروع ميشه و شب شان با خير به پايان ميرسه و با خيال راحت سرشون را ميگذارند روي بالش و ميخوابند و خوابهاي خوش ميبينند؟   راستي من چرا ديگه حتي خواب خوب هم نميبينم... پريشب خواب ديدم يك نفر آمده همه گلهائي كه در باغچه جلوي پنجره ام كاشته ام از ريشه كنده... اينقدر تو خواب گريه كردم... صبح بيدار شدم فهميدم خواب دیدم نفس راحتي كشيدم.... خلاصه براي من زندگي خيلي سخت داره ميگذره.. ديگه به همه چيز شك كردم.. حتي به مهرباني و عادل بودن خدا، دارم باين نتيجه ميرسم كه خدا ما  عروسكها و بازيچه ها را خلق كرده تا سر خودش گرم بشه... حالا هرچي حقه باز تر و دروغ گو تر و كلك تر و بدجنس تر باشيم انگار خدا بيشتر بهمون ميرسه و هرچي ضعيف تر و دلرحم تر باشيم خدا هم ميزنه تو سرمون.... من كه باين نتيجه رسيدم........ چکار کنم دیگه .. آخه هرچی  ازش کمک خواستم انگار نه انگار.... شما اگر جای من بودید به این رحمان و رحیم بودنش شک نمیکردید؟؟  کاش بر نگشته بودم به این مملکت گل و بلبل ...

 

یک شعر از فریدون مشیری در وصف حال خودم :

 

 

میخواستم به دامن این دشت - چون درخت.. بی وحشت از تبر.. 

در دامن نسیم سحر غنچه وا کنم...

گنجشک ها به شانه من نغمه سر دهند..

 این دشت خشک غمزده را با صفا کنم.

از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد... دست نیسم با تن من آشنا نشد.

گنجشنک ها دگر نگذشتند از این دیار.. وان برگهای رنگین.. پژمرد در غبار

وین دشت خشک و غمگین... افسرد بی بهار...

ای مرغ آفتاب .. با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد..

آزاد و شاد پای به هر جا توان نهاد...

گنجشک پر شکسته باغ محبتم... تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم؟

باخود مرا بر به چمنزارهای دور... شاید به یک درخت رسم.. نغمه سر دهم.