صبح به خير .. از کله صبح هر کی سر راهم قرار میگیره هی میگه صبح به خیر و کفر منو در میاره !!! ساعت 6 صبح گربه ها رو ميبرم تو حياط رفتگر مياد ميگه صبح به خير... اي بابا آقاي حسن پور صبح به شر... خير كجا بود.... ساعت هفت و نيم سوار ماشين ميشم پيش به سوي شركت (حالا باز هم جاي شكرش باقيه كه مسير زيادي را نبايد طي كنم) ميرسم به محل بعد از چند بار دور زدن عاقبت يك جا گير ميارم ماشين را پارك ميكنم.. پياده ميشم.. گربه هاي گرسنه محل حمله ور ميشن غذا ميخوان.. حدود یکماهه که كارگرها معلوم نیست باز به چه دلیلی مشغول کندن کوچه هستند و صداي مته برقي اولین شوك عصبي صبحگاهی را هر روز داره به بدنم وارد ميكنه ... يكي از كارگرها هر وقت منو ميبينه بيلش را ميگذاره زمين ده تماشا.... بار اول كه ديدمش داشت با دهن باز و هاج و واج به من نگاه ميكرد كه به يك گربه مادر و 3 تا بچه اش غذا ميدادم... بهش گفتم چيه... چرا ماتت برده مگه آدم مریخی دیدی؟ ... گفت :چرا ميدي غذا را به اينها .. بده من بخورم.. گفتم: كله مرغ ميخوري ؟؟ گفت :خوب آره من هم گرسنه هستم بهش گفتم تو داري كار ميكني و دست كم روزي 15 هزار تومان ميگيري اين بدبختها كه زبان ندارند حرف بزنند كسي هم كار بهشون نميده.. درثاني من خودم هم يك كارمند هستم از خيلي چيزهايي كه خودم لازم دارم ميزنم تا بتونم شكم چند تا حيوان گرسنه را سير كنم.. . ميدوني تو چه مملكت ثروتمندي داري زندگي ميكني؟ ميدوني الان همه ما ميتونستيم وضع خوبي داشته باشيم و محتاج كسي نباشيم؟ اين ثروت كجا ميره ؟ ... راستي.. چرا نميري از بنياد مستضعفين كمك بگيري...كار اين بنياد چيه.. مگه براي كمك به فقرا نيست ؟؟؟؟؟ يارو سري تكان داد و گفت راست ميگي ... حالا از آنروز هر وقت منو ميبينه با چنان هیجانی میگه صبح به خیر ننه که نگو.. (گویا من شباهتی هم به ننه ایشان دارم
) بعد بیلش را میگذاره زمین و شروع ميكنه به تماشای غذا دادن گربه ها... ميرداماد را رد ميكنم ميرم آنطرف 3 ماهه دارند تونل مترو ميكنند موتورش چه صدائي ميده انگاري رومخت دارند كار ميكنند، اینجا شوک عصبی دوم به بدنم وارد میشه .... درساختمان شركت را باز ميكنم نگهبان شركت ميگه صبح به خير.. اي بابا آقا غلام صبح به شر...... ميرسم تو شركت ... صبح به خير .... صبح به خير... بابا صبح همگي به شر.....
از خودم گذشته دارم فكر ميكنم چند نفر تو اين شهر گل و بلبل صبحشون واقعا به خير شروع ميشه و شب شان با خير به پايان ميرسه و با خيال راحت سرشون را ميگذارند روي بالش و ميخوابند و خوابهاي خوش ميبينند؟ راستي من چرا ديگه حتي خواب خوب هم نميبينم... پريشب خواب ديدم يك نفر آمده همه گلهائي كه در باغچه جلوي پنجره ام كاشته ام از ريشه كنده... اينقدر تو خواب گريه كردم... صبح بيدار شدم فهميدم خواب دیدم نفس راحتي كشيدم.... خلاصه براي من زندگي خيلي سخت داره ميگذره.. ديگه به همه چيز شك كردم.. حتي به مهرباني و عادل بودن خدا، دارم باين نتيجه ميرسم كه خدا ما عروسكها و بازيچه ها را خلق كرده تا سر خودش گرم بشه... حالا هرچي حقه باز تر و دروغ گو تر و كلك تر و بدجنس تر باشيم انگار خدا بيشتر بهمون ميرسه و هرچي ضعيف تر و دلرحم تر باشيم خدا هم ميزنه تو سرمون.... من كه باين نتيجه رسيدم........ چکار کنم دیگه .. آخه هرچی ازش کمک خواستم انگار نه انگار.... شما اگر جای من بودید به این رحمان و رحیم بودنش شک نمیکردید؟؟ کاش بر نگشته بودم به این مملکت گل و بلبل ...
یک شعر از فریدون مشیری در وصف حال خودم :

میخواستم به دامن این دشت - چون درخت.. بی وحشت از تبر..
در دامن نسیم سحر غنچه وا کنم...
گنجشک ها به شانه من نغمه سر دهند..
این دشت خشک غمزده را با صفا کنم.
از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد... دست نیسم با تن من آشنا نشد.
گنجشنک ها دگر نگذشتند از این دیار.. وان برگهای رنگین.. پژمرد در غبار
وین دشت خشک و غمگین... افسرد بی بهار...
ای مرغ آفتاب .. با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد..
آزاد و شاد پای به هر جا توان نهاد...
گنجشک پر شکسته باغ محبتم... تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم؟
باخود مرا بر به چمنزارهای دور... شاید به یک درخت رسم.. نغمه سر دهم.