سفر

 

میروم به سفر و هیچ مقصد خاصی ندارم.  همین طوری دل را زده ام به جاده و هوس کرده ام که سفر کنم. هوسم را به جاده گفته ام و او با سکوتش دعوتم کرده است.  در انتهای جاده جایی برای رسیدن نیست.  کسی برای خوش آمد گفتن یا نشان دادن خانه ای در دور دست که بشود پشت پنجره آن نشست و یک تکه ابر خودخواه را نگاه کرد که دارد بزرگ و بزرگتر می شود، نیست.

 

Near-Solstice Colors

من هیچ همراهی ندارم.. نه چیزی برای خوردن و نه چیزی برا ی نوشیدن.  کوله پشتی هم ندارم و کفش هایم ساده و سرمه ای است .. اما اعتراضی هم ندارم.  خودم خواسته ام که دل به جاده بدهم و هر جا هوس کردم زیر سایه هر درختی که برگ هایش سبز خوشرنگ تری بود بنشینم و چشم هایم را لحظه ای بگذارم روی هم و اگر احیانا رودخانه ای هم باشد که از کنار درخت بگذرد چه بهتر که صدایش خستگی را از تنم بدر کند.

هنوز به درخت خشکیده گردو نرسیده ام که راه دو شاخه میشود.   می ایستم و به جاده دو سر نگاه میکنم.     گیج شده ام.   خدایا کمکم کن تو بگو کدام راه را  انتخاب کنم.

حالا نشسته ام زیر درخت گردو ... گاهی سگی  که از گشنگی بیشتر به یک اسکلت متحرک شبیه است  تا به سگ گیچ و ویج می پرد وسط جاده به امید یافتن تکه نان خشکیده یا استخوانی برای خوردن .  من دلم میسوزد.. چیزی همراه ندارم به سگ بدهم..  فکر میکنم نشستن هم برای خودش کاری است.  حتما" که نباید راه رفت.     جلوی رویم هنوز جاده است که دو شاخه می شود و توی جاده گاهی هم مسافرهائی هستند که  سر می رسند و مصمم و مطمئن راهشان را به سمتی از جاده کج میکنند و می روند... از جشم هایشان معلوم است که جاده را می شناسند و می دانند آخر جاده کجاست .   اما من ... خمیازه می کشم و کمی چرت  میزنم..  تا اینکه  صدائی میشنوم :  شما خیلی وقت است توی راه مانده اید؟ من داشتم دنبالتون می آمدم ولی هنوز نفهمیدم مقصدتان کجاست ؟..  به  دور و برم نگاه میکنم ولی کسی نیست به بالای سرم  نگاه میکنم گنجشکی رو میبینم روی یکی از شاخه های درخت گردوی کهنسال که با چشمهائی خسته به من چشم دوخته ......  و منتظر شنبدن جواب !.... میگویم.... من مقصد خاصی ندارم ولی میروم تا شاید پیدا کنم کلبه ای درجائی که بتوان به هنگام بهار صدای باز شدن برگها را شنبد و  به صدای ملایم بال زدن حشرات گوش داد.  هیاهوی شهر گوشم را آزرده... اگر نتوانم فریاد مرغ شب و یا گفتگوی قورباغه هائی که شبها در کنار برکه ای گرد آمده اند و شب ترانه جیر جیرک  را بشنوم .. دیوانه میشوم؟  من صدای ملایم باد را برسطح برکه ها و بوی  باد آمیخته با طراوت باران و یا عطر درختان کاج را دوست دارم.    نسیم لطیف و آسمان آبی فیروزه ای... صدای رودخانه و یا امواج خروشان دریا..   در شهر نه تنها  به دور از همه این مواهب الهی هستم  بلکه انسانی هم پیدا نکردم که مرا درک کند ......به هیچ کس نمیتوان اطمینان کرد ...... کسی معنی دوست داشتن واقعی را نمیداند .... میخواهم  آزادانه فکر کنم و از وضع انسانی خودم احساس غرور کنم......  گنجشک سری تکان داد و گفت : خوب تو این حرفها را میزنی ولی بعد از مدتی تنهائی ناراحتت میکند ... کسی نیست باهاش حرف بزنی ... درد دل کنی خودت خسته می شوی و برمی گردی...... آخه دوره زمونه عوض شده .. توهم باید خودتو با زمونه وفق بدی...  یا باید بسازی و یا بسوزی  ما گنجیشکها هم دیگه مثل قدیم نیستیم.... ما هم یاد گرفتیم... گاهی دروغ میگو ئیم... خودخواه شده ایم....  حالا دیگه خود دانی..... بعد سری تکان داد و پرزد دوباره به طرف شهر.   حال  من نمیدانم چه باید کرد  آیا برگردم و هم رنگ جماعت شوم .. یا راهم را ادامه دهم ؟! 

 

دلتنگی لباس ها !!!

 

تازه چشمام گرم شده بود و داشت خوابم میبرد... ولی چون خوابم خیلی سبکه و نسبت به سرو صدا حساسیت زیادی دارم و کوچکترین صدا منو از خواب میپرونه.. یکدفعه چشمام باز شد. احساس کردم داره صدای پچ پچ میاد ولی نمی تونستم تشخیص بدم از کجا.. انگارهم از تو اطاق خوابم این صدا میامد و هم از تو اطاق بغلی... گوشهام رو تیز کردم هی سرم رو چرخوندم اینور و اونور... آره ... یعنی که چی  این صداها داشت از توی کمد لباسها میامد.   از تختخواب بلند شدم رفتم تو اطاق بغلی.. اونجا هم صدا داشت از توی کمد میامد.  صداهائی که اولش پچ پچ و نجوا بود کم کم اوج میگرفت... از ترس همونجا وسط دو تا اطاق خشکم زده بود.. جرات نداشتم برم طرف کمدها ولی دیگه کم کم صدا ها رو میتونستم تشخیص بدم..... آره داشتن با هم جر و بحث میکردن و بعضی ها شون هم با هم دعوا میکردن  .. گاهی هم صدای گریه یکیشون می آمد... لباسهام  رو میگم... انگاری بر ضد من میخواستن شورش راه بایندازند..  دیگه کم کم شروع کردن با مشت و لگد به در دوتا کمد کوبیدن.. حالا قشنگ میشد فهمید چی دارن میگن..       

Shimmery party dress     آهای ژاله ... مگه مرض داری ما رو اینجا اسیر کردی... یعنی که چی انقدر خاک و خل خوردیم هممون داریم میپوسیم... پالتو مشکی با گریه :   بیا بیا خودت تماشا کن ببین دو تا آستین من رو چطور بید خورده... کت و دامن خاکستری : بابا من 20 ساله اینجا دارم خاک میخورم .. یادته منو از ایتالیا خریدی.. جقدر هم پول برام دادی فقط هم یکبار منو به تن کردی.. اصلا منو خریدی آوردی تو این مملکت که همه چارقد سرشونه که چی بشه ؟؟!!!  خوب میزاشتی اقلا یکی دیگه منو بخره و تنش کنه و  کمی بره اینور واونور....  تو این مدت 20 سال 3 بار از مد افتادم دوباره مد روز شدم.... ولی تو انگار نه انگار.. خوب بابا تو که مثل بقیه زنا نیستی .. نه مهمونی میری.. نه کسی رو دعوت میکنی.. همش میری سر کار و میای خونه اونم که معلومه دیگه کدوم لباسها رو به تن میکنی (باگوشه چشم اشاره کرد به مانتو و روسری ها)  ...  بعدکت و شلوار سفید صداش در آمد... جان مادرت اقلا" بیا ما رو یه کم هوا بده .. یه اتو هم به من بزنی صواب داره.. کمرم خم شد .. 12 ساله منو تاکردی رو چوب لباسی !!!    خلاصه هر کدوم یه شکایتی داشتن و ولوله ای راه انداخته بودند که نگو.  این وسط فقط همون چند تا مانتو و روسری صداشون در نمیامد  و زیر چشمی بهمدیگه نگاه میکردن و پوزخند میزدند...  خوب معلومه چرا.. خیالشون راحت بود چون اقلا"  هرازگاهی اونها رو به تن میکردم و میرفتم بیرون..  دلم برای لباسها سوخت.. خوب راست میگفتن.. رفتم در دوتا  کمد رو باز کردم و شروع کردم براشون حرف زدن.. خوب دیگه ساکت باشین قول میدم یه کاری براتون بکنم... بزارین فکر کنم ببینم کسی رو پیدا میکنم که هم سایز من باشه و بهش هم بر نخوره (چون هرچی باشه شماها دست دوم هستید و تو این مملکت هم اکثرا پر فیس و افاده ) حالا هرچی هم قسم و آیه بخورم که بابا بعضی از شما رو یکبار هم نپوشیدم باز ممکنه به تریج قباشون بر بخوره.... اگر هم کسی گیر نیامد چشم خودم هر روز یکی از شما رو به تن میکنم حتی اگر هم جائی نرم و کسی هم نیاد براتون موزیک میزام و باشما ها میرقصم... خوبه.... دیگه همه ساکت شدند... لبخند رو گوشه لب همشون میشد دید.  منم در کمد رو براشون باز گذاشتم تا صبح کمی هوا بخورن .. دوباره رفتم تو تختخوابم و چشمام رو بستم...