قصه شمع ها

ساعت 9 شب بالاخره کارهای روزمره و تکراری تموم شد گفتم یه دوش بگیرم تا خستگی و گرما از تنم بیرون بره بعدش بشینم یه فیلم تماشا کنم ... ولی از شانس خوبی که دارم و همیشه داشتم، ناغافل برق رفت ... کورمال کورمال رفتم تو اطاق عقبی سر کمدی که شمع ها رو برای همچین مواقعی نگه میدارم... چهار تا شمع روشن کردم .. سه تا رو گذاشتم روی کمد تا اول شمع بزرگ نارنجی رنگی رو که به نظرم از همه خوشگل تر آمد ببرم با خودم تو اطاق نشیمن .. هنوز یه قدم برنداشته بودم که یکی گفت : (صبر کن .. تکون نخور).. منو میگی جا خوردم .. کی بود... (من بودم) صدا از طرف دستهام میامد.. تو کی هستی.... ؟ (منم دیگه .. شمع نارنجی).. شمع رو آوردم نزدیک صورتم احساس کردم یه صورت خیلی ریز از میان مومها داره به من نگاه میکنه (تو روخدا منو از این اطاق بیرون نبر) نفهمیدم چی گفتی؟.. (گفتم منو از این اطاق نبر بیرون)... منظورت چیه؟! برق رفته تو هم یک شمع هستی و بایداینجور مواقع یه کم نور به من بدی... مگه نمیبینی بیرون تاریکه هیچ جا رو نمیتونم ببینم. (ولی تو نباید منو ببری بیرون چون من هنوز آمادگی ندارم).. انگار داشت با چشماش به من التماس میکرد. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم آمادگی نداری.. یعنی چه؟ (آخه میدونی من تصمیم گرفتم در مورد این کار نور دادن بیشتر تحقیق کنم... تا وقتی روشن میشم اشتباه جبران ناپذیری ازم سر نزنه، تعجب میکنی اگر برات تعریف کنم شعله یک شمع ناوارد چه فاجعه ای ممکنه به بار بیاره). خیلی خوب بابا خسته شدم تو اين گرما.. حوصله چک و چونه زدن با یه شمع رو هم ندارم! فوتش کردم خاموش شدو رفتم تا یکی دیگه از شمع هارو بردارم ببرم ( نه ما هم هیچ کدوم نمیایم)... به حق چیزهای ندیده و نشنیده.. خوب شما شمع هستید کارتون هم دادن کمی روشنائیه دیگه ! شمع دراز سفید : (نخیر این چیزیه که تو فکر میکنی.. من یکی که الان خیلی سرم شلوغه ... آخه میدونی دارم روی اهمیت روشنائی مدیتیشن میکنم... واقعا نمیدونی چقدر جالبه ) ! روموبرگردوندم طرف 2 شمع دیگه که روی کمد نشسته بودند .. خوب شما هم لابد یه بهانه ای دارین برای نیامدن؟ شمع بنفش رنگ کوتوله و خپل گفت (من که تازه دارم خودم رو جمع و جور میکنم.. من هنوز انقدر سفت و محکم نشدم و ممکنه بیام بیرون کار دستت بدم)... شمع آخری صداش زنانه بود و خیلی به گوش دلنواز ( من دلم میخواد بهت کمک کنم .. ولی خوب.. نور بخشیدن در تاریکی کارمن یکی که نیست چون من یک آوازه خوانم... من برای شمع های دیگه آواز میخوانم تا تشویق و دلگرم بشن و نور درخشانتری بدهند و بهشون تلقین کنم که دارن میرن یه جای بهتر که از آب شدن و از بین رفتن خودشون زیاد غصه نخورن). بعد شروع کرد به خواندن (این نور کم سوی ما.... ) شمع های دیگه هم شروع کردن باهاش آواز سردادن....... دوسه قدم رفتم عقب و محو نامعقول بودن این ماجرا.. چند تا شمع که داشتن به هم قوت قلب میدادن برای هم دیگه راجع به نور دادن آواز میخواندن ولی هیچ کدام حاضر نبودند کمی روشنائی به من بدهند.. منم دیگه حوصله چک و چونه زدن نداشتم .. راستش دلم براشون یه جورائی سوخت .. رفتم رو تخت تو تاریکی دراز کشیدم تا برق بیاد .. سکوت خوبی بود .. سیرسیرکی هم که از چند شب پیش پشت پنجره اطاق خوابم پیداش شده داشت برای خودش میخواند..صداش چه آرامش بخش بود. راستی این سید علی صالحی شاعر معاصر چرا گفته ..(کاش این سیرسیرکهای نفس بریده هم می خوابیدند؟!) چشمام رو بستم پیش خودم مجسم کردم الان تو یه جای خوش آب و هوا وسط دار و درختها تو یه کلبه چوبی لب رودخونه.. دراز کشیدم. نه تو شهر گرم و خفه و دود آلود و بی برق تهران... داشتم برای خودم حال میکردم که ناغافل صدای دزد گیر یه ماشین همه چیز رو خراب کرد.آره جونم فکر نکنین من خل و چلم ولی تنها که میشم میرم تو تخیل و گاهی احساس میکنم همه چیزها حتی اشیاء دارن با من حرف میزنند .. لباسها.. گلها... شمع ها.. کتابها... همه و همه.... به قول سهراب (شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن میگفت شما)... حالا منم يه جورائی شدم مثل سهراب :.. من صدای نفس باغچه را میشنوم.. و صدای ظلمت را وقتی از برگی میریزد.. و صدای سرفه روشنی از پشت درخت .. عطسه آب از هر رخنه ی سنگ و صدای صاف باز و بسته شدن پنجره تنهائی.....





