قصه  شمع ها

                                  
              
ساعت 9 شب بالاخره کارهای روزمره و تکراری تموم شد گفتم یه دوش بگیرم تا خستگی و گرما از تنم بیرون بره بعدش بشینم یه فیلم تماشا کنم ... ولی از شانس خوبی که دارم و همیشه داشتم، ناغافل برق رفت ... کورمال کورمال رفتم تو اطاق عقبی سر کمدی که شمع ها رو برای همچین مواقعی نگه میدارم...  چهار تا شمع روشن کردم .. سه تا رو گذاشتم روی کمد تا اول شمع بزرگ نارنجی رنگی رو که به نظرم از همه خوشگل تر آمد  ببرم با خودم تو اطاق نشیمن .. هنوز یه قدم برنداشته بودم که یکی گفت : (صبر کن .. تکون نخور).. منو میگی جا خوردم .. کی بود... (من بودم)  صدا از طرف دستهام میامد.. تو کی هستی.... ؟ (منم دیگه .. شمع نارنجی).. شمع رو آوردم نزدیک صورتم احساس کردم یه صورت خیلی ریز از میان مومها داره به من نگاه میکنه (تو روخدا منو از این اطاق بیرون نبر) نفهمیدم چی گفتی؟.. (گفتم منو از این اطاق نبر بیرون)...  منظورت چیه؟!  برق رفته تو هم یک شمع هستی و  بایداینجور مواقع یه کم نور به من بدی... مگه نمیبینی بیرون تاریکه هیچ جا رو نمیتونم ببینم. (ولی تو نباید منو ببری بیرون چون من هنوز آمادگی ندارم).. انگار داشت با چشماش به من التماس میکرد. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم آمادگی نداری.. یعنی چه؟  (آخه میدونی من تصمیم گرفتم در مورد این کار نور دادن بیشتر تحقیق کنم... تا وقتی روشن میشم  اشتباه جبران ناپذیری ازم سر نزنه، تعجب میکنی اگر برات تعریف کنم شعله یک شمع ناوارد چه فاجعه ای ممکنه به بار بیاره).  خیلی خوب بابا خسته شدم تو اين گرما.. حوصله چک و چونه زدن  با یه شمع رو هم ندارم!  فوتش کردم خاموش شدو رفتم تا یکی دیگه از شمع هارو بردارم ببرم ( نه ما هم هیچ کدوم نمیایم)... به حق چیزهای ندیده و نشنیده.. خوب شما شمع هستید کارتون هم دادن کمی روشنائیه دیگه !  شمع دراز سفید : (نخیر این چیزیه که تو فکر میکنی..  من یکی که الان خیلی سرم شلوغه ... آخه میدونی دارم روی اهمیت روشنائی مدیتیشن میکنم... واقعا نمیدونی چقدر جالبه ) !  روموبرگردوندم طرف 2 شمع دیگه که روی کمد نشسته بودند .. خوب شما هم لابد یه بهانه ای دارین برای نیامدن؟  شمع بنفش رنگ کوتوله و خپل گفت (من که تازه دارم خودم رو جمع و جور میکنم.. من هنوز انقدر سفت و محکم نشدم و ممکنه بیام بیرون کار دستت بدم)... شمع آخری صداش زنانه بود و خیلی به گوش دلنواز  ( من دلم میخواد بهت کمک کنم .. ولی خوب.. نور بخشیدن در تاریکی کارمن یکی که نیست چون من یک آوازه خوانم... من برای شمع های دیگه آواز میخوانم تا تشویق و دلگرم بشن و نور درخشانتری بدهند و بهشون تلقین کنم که دارن میرن یه جای بهتر که از آب شدن و از بین رفتن خودشون زیاد غصه نخورن). بعد شروع کرد به خواندن (این نور کم سوی ما.... )  شمع های دیگه هم شروع کردن باهاش آواز سردادن....... دوسه قدم رفتم عقب و  محو نامعقول بودن این ماجرا.. چند تا شمع که داشتن به هم قوت قلب میدادن  برای هم دیگه راجع به نور دادن آواز میخواندن ولی هیچ کدام حاضر نبودند کمی روشنائی به من بدهند.. منم دیگه حوصله چک و چونه زدن نداشتم .. راستش دلم براشون یه جورائی سوخت  .. رفتم رو تخت تو تاریکی دراز کشیدم تا برق بیاد .. سکوت خوبی بود .. سیرسیرکی هم که از چند شب پیش پشت پنجره اطاق خوابم پیداش شده داشت برای خودش میخواند..صداش چه آرامش بخش بود.  راستی این سید علی صالحی شاعر معاصر چرا گفته ..(کاش این سیرسیرکهای نفس بریده هم می خوابیدند؟!)  چشمام رو بستم پیش خودم مجسم کردم الان تو یه جای خوش آب و هوا وسط دار و درختها تو یه کلبه چوبی لب رودخونه.. دراز کشیدم. نه تو شهر گرم و خفه و دود آلود و بی برق تهران... داشتم برای خودم حال میکردم که ناغافل صدای دزد گیر یه ماشین همه چیز رو خراب کرد.آره جونم فکر نکنین من خل و چلم ولی تنها که میشم میرم تو تخیل و گاهی احساس میکنم همه چیزها حتی اشیاء  دارن با من حرف میزنند .. لباسها.. گلها... شمع ها.. کتابها... همه و همه.... به قول سهراب (شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن میگفت شما)... حالا منم يه جورائی شدم مثل سهراب :.. من صدای نفس باغچه را میشنوم.. و صدای ظلمت را وقتی از برگی میریزد.. و صدای سرفه روشنی از پشت درخت .. عطسه آب از هر رخنه ی سنگ و صدای صاف باز و بسته شدن پنجره تنهائی..... 

داستان یک زندگی

 

چقدر تو این مملکت همه چیز عوض شده.. یه زمانی ایرانی ها  همه جا عزیز بودند و مورد احترام. وقتی در انگلستان  تحصیل میکردم همه فکر میکردند ایرانی ها تو خانه هاشون چاه نفت دارند.    معروف بود که عربها ایرانی ها (مخصوصا" خانمهای ایرانی) را خیلی دوست دارند.. یادمه 22  سال پیش که هنوز پای هموطنان به دبی باز نشده بود با همسر ایتالیائی که داشتم وارد فرودگاه دبی شدیم باور کنید  پاسپورت ایرانی را که دیدند جمع شدند با انگشت به یکدیگر نشان دادن که ایرانی آمده ..  ایرانی.. ایرانی... حالا متاسفانه وضع طوری شده که غیر از گردشگاه شدن دبی و ترکیه که کلی پیشرفت داشته اند (برعکس مملکت گل و بلبل ما که همچنان در حال عقب رفتنه)  دختران جوان و زیبا و فقیر این مملکت در کشور دبی خود فروشی میکنند.  

 

وقتی وب لاگ نویسی را شروع کردم در این دنیای مجازی دوستان ندیده ای هم  پیدا کردم که گاهی ایمیل برایم میفرستند و خوشحالم از اینکه  وبلاگ (گربه ایرانی) گاهی  باعث میشه دید مردم نسبت به حیوانات بی پناه عوض بشه... بفهمند اینها هم جان دارند و مخلوق همان خداوندی هستند که انسان را آفریده..  بیشتر ایمیل هائی که دریافت میکنم در مورد مسئله گربه هاست.. حتی دختر جوان و بسیار عزیزی  که در وبلاگ خودش درمورد زندگی خواننده معروف (جنیفر لوپز) مینویسه انقدر مهربان بود که  وقت گذاشت و یک قالب وبلاگ برام درست کرد.

 

سال گذشته دختر جوانی شروع کرد با من مکاتبه کردن.. زندگی این دختر من را خیلی متاثر کرد و با خواندن ایمیل های اولیه او کلی اشک ریختم ..  3 تا نامه اولی را که برام فرستاده به زبان خودش براتون میریزم رو وبلاگ.. ببینید تو چه دنیای بی رحمی (بهتر بگیم کشور بی رحمی) داریم زندگی میکنیم .

 

(نامه آول)

 

سلام خانم ژاله... من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم و به گربه علاقمند شدم.   یک راهنمائی می خواستم بکنید مرا،  من هر روز از بالکن برای یک گربه که در حیاط است غذا میاندازم ، این گربه وقتی توری بالکن را باز میکنم میو میو میکند و بدو بدو می آید زیر بالکن من که طبقه دوم است... منتظر میماند تا غذا بدهم ، میخواستم این گربه را بیاورم خانه و ازش مواظبت کنم اما نمیدانم چطور .  میتوانید راهنمائی کنید؟  گربه خیلی خوشگلی است که چشم سبز دارد و راه راه است .. با ناز میومیو میکند و خیلی بانمک است و من دوستش دارم.

 

با خواندن ایمیل اول  فکر کردم دختر نوجوانی از  یک خانواده پولدار هوس کرده گربه نگهداره.. بهش جواب دادم که این گربه سالها بیرون از خانه زندگی کرده و بزرگ شده و نمیتونه درون خانه بند بشه و اگر دوست داره گربه داشته باشه  باید یک بچه گربه از جائی پیدا کنه  و یا بخره تا گربه از بچگی به محیط خانه عادت کنه.

 

 (نامه دوم)

 

ممنون از جواب شما و  راهنمائی تان، راستش من وضع مالی خوبی ندارم که گربه بخرم و تنها هستم و در یک اطاق پائین شهر زندگی میکنم که جلو آن یک بالکن دارد و یک آشپزخانه خیلی کوچک وتوالت هم در پارکینگ است و حمام هم ندارد. یک صاحبخانه پیر بداخلاق هم دارم که نمیگذارد به حیاط بروم و همه جا را توری کشیده و گربه از حیاط همسایه می آید.  من تازه 2 هفته است که به گربه غذا میدهم و کسی ندیده است.  غذا هم یواشکی میدهم.. گربه بزرگ است ولی اندامش متوسط است و دمب پشمالو دارد. نمیدانم چطور باید دستش بگیرم ، باید یواشکی توری پارکینگ را پاره کنم تا بتوانم دستم را در حیاط کنم و گربه را بگیرم.  امروز بهش ماهی دادم.. رفتم یک ماهی قزل آلا خریدم 650 تومان و آنرا 20 قسمت کردم و در یخدان گذاشتم (یخچال ندارم) تا هر وقت که آمد 1 تکه بدهم. هروقت غذا را میخورد سرش را بالا میکند و یک میو میکند ، انگار از من تشکر میکند.  من خیلی تنها هستم و به همین خاطر میخواهم گربه بیاورم و این گربه به من حس خوبی داده است و چشم هایش مرا عاشق کرده است.     اینجا در محل ما گربه زیاد است ولی همه شان ترسو هستند چون مردم با سنگ و چوب کتکشان میزنند و آنهارا از قصد زیر ماشین له میکنند.. گاهی هم بچه ها نفت میریزند روی دمب گربه و آنرا آتش میزنندو کرکر میخندند به سوختن حیوان و من دلم میشکند.  من تا چند وقت پیش از گربه میترسیدم ولی بعد که به تهران آمدم دیگر نترسیدم و از آدمها ترسیدم.. وبلاگ شما را خواندم و با بعضی نوشته هایش گریه کردم.

 

خواندن نامه دوم مرا به فکر فرو برد و پیش خودم حدس هائی زدم در مورد او که تا حدی درست بود.  برایش حواب بلند بالائی نوشتم و کلی دلداریش دادم و گفتم اگرواقعا میخواد  گربه نگهداره  من میتونم یک بچه گربه از جائی برایش پیدا کنم.

 

 (نامه سوم)

 

من فکر میکردم گربه را باید خرید اما نمیدانم مغازه گربه فروشی کجاست؟  امروز رفتم با چاقو گوشه توری پارکینگ را پاره کردم ولی گربه نیامد نمیدانم چطور باید صداش کنم..اینجا همسایه ها فضول هستند و میترسم صدا کنم چون ممکنه بفهمند من تنها هستم و مرا اذیت کنند.  فکر میکنند من شوهر دارم که در شهرستان کار میکند.  من 17 سال دارم  و از ده  (جفرود) آمده ام.   آقام کارگر بود و وضع مالی خیلی بدی داشتیم  رفتیم به دهکده ای در زنجان ، ولی مردم دوستمان نداشتند ..آخر یکنفر آمد گفت من را شوهر بدهند به پیر دهشان تا مردم ما را قبول کنند.  میخواستند مرا به زور شوهر بدهند و من با اتوبوس فرارکردم آمدم تهران.  اما اینجا برایم خیلی بدتر شد و کاش نمیامدم و با پیر مرد اخمو عروسی میکردم. من خیلی حرف دارم اما به کسی نگفتم چون همه به من میخندند و میگویند دهاتی هستم و بد حرف میزنم و اقدس هستم !!! و خفه شوم تا آبرویشان نرود.  این شهر شما خیلی بد است و آدم هاش هم بدتر.  حالا 1  سال شده که من تهران هستم و در این مدت اصلا" راضی نبودم و بدبخت بودم.  سواد هم زیاد است و همیشه شاگرد ممتاز بودم و خانم معلم میگفت دکتر میشوم ولی تا 2 دبیرستان خواندم چون آقام اجازه نداد ادامه بدهم وگفت باید شوهر کنم.کامپیوتر هم خودم دوست داشتم و از یک نفر یاد گرفتم.   وقتی آمدم تهران میخواستم منشی شوم اما کسی به من کار نداد چون شناسنامه ندارم و سنم کم است.  حالا وقتی که دانشگاه شروع میشود میروم میدان انقلاب و از بعضی ها جزوه میگیرم براشان تایپ میکنم و هر صفحه 120 تومان میگیرم و شبها هم کار میکنم (کار بد)  تا پولم زیاد بشه و از این بدبختی فرار کنم.  اینجا اول تو پارک با عاطفه آشنا شدم (یک سیاه بخت مثل خودم) که کمی مرا دوست دارد .  یک پسر هم دارد که گاهی می آورد من نگهدارم و 1000 تومان به من میدهد.   او به من یاد داد چکار کنم تا از گرسنگی نمیرم.   من نمیخواستم این کار را بکنم از کارم هم شرم دارم چون بد است و من مجبورم اینکار را بکنم .  باید هر روز بروم به اتوبان  ....  کنار خیابان و یک ماشین میاید دنبالم و مرا میبرد جاهای پولدارها وبعد میاید دنبالم و همه پولم را میگیرد و 3000 تومان به من میدهد. وقتی برام نوشتید برگردم به ده دلم ریش شد ولی نمی توانم چون آنوقت آقایم و برادرهایم مرا میکشند.  حالا پشیمان شدم که با آن پیر مرد عروسی نکردم چون اقلا"  حالا مادرم را داشتم .. خدا خیلی بد است چون ما بی پول هستیم و آنها که جای خوب هستند پولدارند. خانه هاشان قصر است ..چند بار خانمهای پولدار مرا کتک زدند که چرا به خانه آنها و بچه هایشان نگاه کردم و میگفتند دزد هستم.  ماشین هاشان هم خارجی است و درخانه استخر دارند و تلویزیون هاشان خیلی بزرگ است و به دیوار چسبیده !!!    عاطفه می گوید اصلا خدا نداریم و من هم باور کردم و دیگر نماز نمیخوانم.  چون اگر خدا بود چرا ما باید از این کارها بکنیم به خاطر یک لقمه نان  و بعضی در ناز و نعمت زندگی کنند؟  راست میگوید .. من هم دیگر نماز نمی خوانم اما شبها گریه میکنم و با مادرم حرف می زنم .  عاطفه میگوید مثل ما خیلی زیاد هستند در این شهر.. آدمها بد هستند و همیشه کار بد میکنند. دوست داشتم کسی را دوست میداشتم اما ندارم و میترسم چون همه من را اذیت کردند و کارهای بد با من کردند و پولهایم را دزدیدند و من از همه شان بدم میاید. اما گربه ها اذیت ندارند و نمیدانم چرا آدمها آنها را میکشند و خودشان را نمیکشند .

 

هنوز هم این دختر گاه گاه برایم ایمیل میفرسته.. در دبی زندگی میکنه و بقول خودش وضعش خیلی بهتر از قبل شده (باخود فروشی)!!!!  

 

 

 

 

خواربار فروشی زندگی

بقول دانته الیگیری(Dante Alighieri) در کتاب معروف  کمدی الهی : 

 در نیمه راه زندگی ... خویشتن را در جاده ای تاریک سرگردان دیدم (البته دانته در جنگلی تاریک خودش رو سرگردان دیده بود)، زیرا راه راست را گم کرده بودم.. درست نمیتوانم گفت که چگونه پای بدان راه نهادم زیرا هنگامی که شاهراه را ترک گفتم سخت خواب آلوده بودم !! نگران واندیشناک به پیرامون خود نگریستم و ناگهان در انتهای راه ..... حالا دانته رو ولش کن  بقیه اش را به سبک خودم مینویسم. 

     

                             

 

  

به سوپرمارکت بزرگی رسیدم تابلو بزرگ سر درش نوشته بود (خواربار فروشی زندگی ).. کمی جلوتر که رفتم در بزرگش خود بخود باز شد (خوب لابد از این درهای برقی بود دیگه) و تا آمدم به خودم بجنبم دیدم ایستادم وسط سوپرمارکت.

 فروشنده ها بعضی هاشون  از جنس فرشته بودند خوشگل و پر دار .. همه جا ایستاده بودند ..  آنطرف تر هم یه عده فروشنده از جنس شیطان با دم باریک و دراز ایستاده بودند .  همینطور که دور و برم رو نگاه میکردم یکی از فرشته ها آمد جلو و یه سبد داد دست من و گفت : سعی کن با دقت از قفسه های ما خرید کنی سراغ اونطرفی ها هم نرو (منظورش شیاطین بود).

 هرچیزی که انسان نیاز داشت اونجا تو قفسه ها پیدا میشد. قبل از هرچیز زودی رفتم یه عالمه صبر وتحمل از تو یکی از قفسه ها برداشتم و ریختم تو سبد.. چون خیلی بهشون نیاز داشتم  عشق و  دوستی هم تو همون ردیف بود ولی فقط 2 تکه دوستی  بر داشتم (البته وقتی برگشتم به خانه دیدم یک تکه از دوستیها تاریخ مصرفش گذشته و اندختمش تو سطل آشغال) بعد با حوصله شروع کردم گشت زدن ونگاه کردن به همه قفسه ها   .. رسیدم به قفسه فهم و شعور .. خوب این چیزی بود که در همه جا مورد نیازم بود... مقداری برداشتم و ریختم تو سبد.  بعد رفتم 2-3  تا جعبه عقل و خرد  و 2 تا کیسه ایمان و اعتقاد برداشتم با یک جعبه بزرگ که توش پر از محبت و نیکو کاری بود، اینها چیزهائی بود که بالاخره به درد من میخورد. خوش گذرانی و شادمانی هم زیاد بود.. ولی خوب سبدم زیاد جا نداشت و نمیتونستم همه اینها رو بخرم ..مقداری هم دل خوش ریخته بودند یه گوشه فقط نگاه کردم ببینم سیری چنده تا به سهراب سپهری خبر بدم.  کنجکاویم گل کرده بود یه سری هم بزنم به قسمت شیاطین.. فقط برای دید زدن ... اونجاهم جنس زیادبود.. دروغ و کلک و حقه بازی و نامردی و زیر آب زنی و خالی بندی  پشت سرهم  چیده شده بود تو چند قفسه.. بعد مقدار زیادی هم حسادت و بدگوئی و تهمت آویزان کرده بودند به یه زنجیر.. فروشنده های شیطان هی میامدند جلو و میخواستند مثلا خوش خدمتی کنند و اجناسشون رو به من بفروشند ولی من اینها رو نمیخواستم..به دردم زیاد نمیخورد..  ( متوجه نشدم وقتی یکی از شیاطین یه جعبه اعصاب خراب یواشکی انداخت تو سبد).

 دیگه سبد پر شده بود ولی ناغافل یادم افتاد که یه کم وقار و متانت هم باید بردارم داشتم میرفتم طرف صندوق که در ردیف آخر چشمم افتاد به رستگاری و آمرزش که مجانی بود... این یکی رو سعی کردم تا اونجائی که سبدم هنوز جا داره بردارم که به دور و بری هام هم بدم.  خوب دیگه هرچی لازم بود برداشته بودم و وقتش بود برم صندوق و پرداخت کنم.

 وقتی رسیدم به صندوق ، صندوقدار که اونم یه فرشته بود 2 تا کیسه دعای خیر هم انداخت تو سبد من.. چون میدونست به محض خارج شدن از اونجا  بالاخره یه گناهی سر راهم سبز میشه..

 بعداز از فرشته صندوقدار خواستم اجناسم رو حساب کنه برای پرداخت؟   فرشته لبخندی زد و گفت : تو هیچ حسابی با مانداری فقط هر جامیری مقداری از این چیزهائی که خریدی رو با خودت ببر.. خدا خودش از قبل پول همه اینها رو پرداخت کرده.... صندوقدار شیاطین یه چشم غره ای رفت به من که نگو....

روزگار خوش قدیم

رفته بودم روی پشت بام  روپوش و روسری که شسته بودم را روی طناب پهن کنم .. ناغافل چشمم افتاد به آسمان (بدليل وزش باد هوا تميز و صاف بود و برعکس همیشه کوههای شمال شهر را میشد بخوبی دید) همانجا نشستم و برای شايد  ۱۵ - ۱۰  دقيقه نتوانستم چشمهایم را ازش بردارم ...  چقدر زيبا و چه آبی خوشرنگی - چند تکه ابر سفيد خوشگل هم مثل تکه های پنبه روی اين آبی بيکران در حرکت بودند - انگار شتاب  داشتند تا به مقصد نهائی خودشون برسند.

بعد رفتم تو فکر گذشته ها - تهران قديم - آنهائی که سن و سالی ازشون گذشته حتما" يادشونه. تهران که اينجوری نبود.. اينقدر زشت و بی قواره و بد ترکیب و پر دود -  با خانه های قد و نيم قد در کنار هم (يک ۴ طبقه وسطش ويلائی بعديش يه برج ۱۲ طبقه توی يه کوچه تنگ !!‌) .  اونوقتها خانه ها همه ويلائی بود باحياط - شبهای تابستان توی حياط پشه بند می بستيم  و توش ميخوابيديم - جيرجبرکها و غورباغه ها تا صبح برامون سمفونی لالائی اجرا میکردند و بعد کله سحر با صدای گنجيشکها و پرنده ها ی گوناگون ديگه بيدار ميشديم.

شبها ميشد ستاره ها را شمرد و برای هرکدام يه اسمی گذاشت – من و خواهر و براردم هر کدام برای خودمان يک ستاره داشتيم .   حالا ديگه ستاره ای نميبينی توی اين آسمان بيچاره دود آلود ! وقتی میرفتیم خانه مادر بزرگ با دستهامون عکس خورشید را تو حوض تکه تکه میکردیم... چه صفائی داشت... چه بوئی داشت أن روزها ..

وای که چه آوردند به روزگار اين شهر - همه چيز عوض شد - حتی آدمها.  انگار قلب هایشان را فراموش کرده اند!  قدیما آدمهاهم جور دیگری بودند - دوستی واقعی بود - عشق واقعی بود و تمامی نداشت - صميميت - صفا .... همه چيز رنگ ديگری داشت - حالا مثل اينکه با دود آلوده شدن شهر دل آدمها هم  دود آلود و تيره شده.  ديگه از آن يگرنگی ها خبری نيست - همه به هم دروغ ميگویند - کلک ميزنند - چشم ندارند خوشحالی همديگه رو ببينند (حتی نزديکانشان را )   وای که چه آمد به روزگارمان ......

آن روزها رفتند .. آن روزهای خوب .. آن روزهای سالم سرشار .. آن‌آسمان های پر از پولک .. آن شاخساران پر از گيلاس ... آن خانه های تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها بيکديگر...  و گم شدند آن کوچه های گيج از عطر اقاقی ها .. در ازدحام پرهياهوی خيابانهای بی برگشت .  و دختری که گونه هايش را .. با برگهای شمعدانی رنگ ميزد.. آه ... اکنون زنی تنهاست .  (فروغ فرخزاد)

انگار خدا هم ما را فراموش کرد و رفت... آن روزها  ... وقتی که  تو کوچه باغ های شمال شهر دیوار خانه ها کاهگلی بود و درخت ها نردبانی و سوی آسمان  و حوض ها آينه آفتاب ؛  آن روزها که ماهی های قرمز  توی حوض گوشواره خورشيد بودندو پنجره ها دختران آسمان ..  خدا نزديکتر بود ؛ لای شکوفه های گيلاس ؛ توی جانماز پدرم و قصه های مادر بزرگ.

اما امروز با اينکه هر روز خانه ها قد می کشند و بالا و بالاتر می روند و به آسمان نزديک تر می شوند..  خدا دورتر میشود.

گویا فراموش کرده ايم که از کجا آمده ايم و به کجا بايد برويم.   فراموش کرده ايم که انسان هستيم نه يک عروسک گلی. 

آيا شما که صورتتان را ... در سايه نقاب غم انگيز زندگی .. مخفی نموده ايد...گاهی به اين حقيقت ياس آور ... انديشه می کنيد...که زنده های امروزی ... چيزی بجز تفاله يک زنده نيستند ؟...  (فروغ فرخزاد).

درد دل یک گل رز قرمز !!!!

پریروز بعد از ظهر ازشرکت که رسیدم طبق روال هر روزه اسکندر را بردم تو حیاط هوا خوری... چرخی زد و رفت جای همیشگی رو دیوار زیر یک درخت گیلاس تو سایه نشست.. من هم نشستم یه گوشه روی یک کنده درخت بریده شده..جائی که دور و برش  بوته های گل رز کاشته شده... داشتم نگاهشون میکردم که همه غنچه هاشون سبز شده و همین روزهاست که سر از خواب ناز بردارند و حیاط خانه مان را زیباتر کنند .... احساس کردم کسی از اون وسط ها با صدای آرام گفت سلام.. تعجب کردم.. خوب گشتم دیدم یکی از گل رزهای قرمز خوشرنگ شکفته شده و داره بهم لبخند میزنه.... بهش گفتم سلام عزیزم.. توکجا بودی خوشگله؟   پس چرا اینقدر زود از خواب بیدار شدی.. بقیه که هنوز خوابند... قیافه اش در هم رفت.. آهی کشید و گفت.. آره از همین ناراحتم کمی زودتر از موعد بیدار شدم.    بهش گفتم حالا چرا رفتی اون زیر زیرا خودتو پنهان کردی؟!  .. گفت:‌ میترسم... آخه هم نوع های خودت را  که خوب  میشناسی  .. الان اون خانومه که طبقه اول زندگی میکنه اگر منو ببینه فوری میکنه میزاره تو لیوان رو میز... اون دختر توپوله هم اگر منو ببینه میکنه میبره مدرسه میزاره رو میز معلمش.. اونوقت من که عمرم اینقدر کوتاهه... بدون اینکه دوستام رو ببینم و دیداری از دنیا تازه کنم باید از بین برم... چرا آدما اینقدر سنگدلند.. چرا نمیگذارند این چند روزی رو که ما زنده ایم تو طبیعت و سر جای خودمان باشیم.. در کنار هم باشیم... تازه اینجوری که قشنگ تریم.. چه فایده داره یک روز ما رو حبس کنند تو اطاق بعد بیاندازند تو سطل زباله...
دلم براش خیلی سوخت.. راست میگفت... چرا بایدگلها را از شاخه بچینیم تا تزئین اطاقمان باشند آنهم فقط برای یکروز.....

 





دیروز بعد از ظهر تا از شرکت رسیدم فوری رفتم نگاه کردم.. دیدم هنوز اون زیرها نشسته و منتظره تا دوستانش از خواب ناز بیدار بشن... ولی متاسفانه امروز دیدم نیست... آره.. راست میگفت... یکنفر اونو چیده بود... شاخه شکسته اش هنوز بود.. کی میدونه کار کی بوده.. شاید خانمی که گذاشته باشدش تو لیوان وسط میز اطاق.. یا دختر توپلی که برده گذاشته روی میز معلم مدرسه برای خود شیرین کردن و یا پسر بچه شیطانی که فقط دلش خواسته اونو بکنه و پر پر کنه بریزه رو زمین... دلم سوخت.. اشکم در آمد....
وای از دست آدمیزاد..

زبان فراموش شده
روزی به زبان گل ها حرف می زدم
روزی همه حرف های کرم ابریشم را میفهمیدم
روزی پنهانی به پرحرفی سارها می خندیدم
ودرتخت خوابم.. با پروانه ها گپ میزدم
روزی همه سئوال ها و جواب های زنجره ها را می شنیدم
وبا گریه هر دانه برفی که به زمین می افتاد ... می گریستم
روزی زبان گل ها را بلد بودم.. چگونه بود آن زمان؟  چگونه بود آن زبان؟  (شل سیلوراستاین)

عکس های برنده نمایشگر عشق به محیط زیست

عکس های زیر برندگان مسابقه بهترین عکس های روز زمین در سال ۲۰۰۸ میباشند که از بین هزاران عکس رسیده از نقاط مختلف گیتی انتخاب شده اند.

این مسابقه در ۳ رده زیر برگزار میشود :

-   طبیعت و حیاط وحش

-  حفاظت از گونه های رو به انقراض

-  لذت بردن از طبیعت  

 

بهترین عکس طبیعت و حیاط وحش  (این عکس صبح بسیار زود در پارک ریچموند لندن گرفته شده).
 
 
 
 
بهترین عکس حفاظت از گونه های رو به انقراض (گونه کمیاب و رو به انقراض وزغ که انجمن حفاظت از حیاط وحش آمریکا برای نجات این گونه نادر برنامه موفقیت آمیزی را در دست اجراء دارد).
 
 
 
بهترین عکس زیبائی و لذت بردن از طبیعت 
 

روز زمین مبارک

 

 امروز ۲۲ آوریل  (۳ اردیبهشت)  روز زمین  را به همه ساکنین آن (اعم از انسان و حیوان و گیاه)  خصوصا"  معدود انسانهای شریفی که در این مملکت پاسداران و دلسوزان واقعی این مادر مهربان هستند تبریک میگویم ....

 

 

 

کاش میتوانستیم  این روز پرشکوه را بهمراه مخلوقات دیگرخدا که با ما در زندگی بر روی کره زمین شریک هستند جشن بگیریم.. از پرنده ها صحبت کنیم... و زنبورها.. و گلها و درختان .     فصل بهاره،   درختها شکوفه کرده و جوانه زده اند..... حیوانات روح و سرزندگی تازه ای گرفته اند و اکنون بهترین وقت است برای دادن تغییراتی  که هم به نفغ انسان و هم به نفع دیگر فرزندان  مادر زمین باشد.  

 

زمانی که در چنین روزی بیشتر توجه انسانها متمرکز شده به خاموش کردن برق،  کم کردن مصرف گاز و آب و بازیافت روزنامه و پلاستیک و غیره و ..........  تعداد بیشماری از ساکنین دیگر زمین که آنها نیز همانند  انسان حق زنده بودن و زندگی کردن در روی این کره خاکی را دارند  همچنان  درحال از دست دادن زیست گاه های بومی  و منابع غذایی خود میباشند.

 

درسرتاسر جهان،  23%   از پستانداران،   12%  از پرندگان  و 32%  از دوزیستان  بهمراه 8400  گونه گیاهی درلیست قرمز  (اتحادیه جفاظت از زمین)  ثبت گردیده که  در معرض انقراض میباشند.   

 

کاش هر روزمان روز پاسداری از زمین و ساکنین آن میبود.

 

Earth Day

 

امروز در بیشتر نقاط دنیا جشن و شادی برپاست و اقدامات گوناگون و مفیدی جهت بهبود سازی وضع زمین در نظر گرفته شده....  لیکن متاسفانه در کشور گل و بلبل ما حتی نام چنین روزی به گوش خیلی ها نخورده است.  من ۲-۳ روزه از هر کودک دبستانی.. دانش آموز دبیرستانی و حتی دانشجو که سر راهم قرار میگیرند سئوال میکنم که چه برنامه ای برای بزرگ داشت این روز در نظر گرفته اندُ.. اما متاسفانه هیچ کدام در این مورد هیچ  اطلاعی ندارند. اندک کسانی هم که در این مورد چیزی شنیده اند بر این باورند که در روز زمین پاک (که معلوم نیست "پاک"  چگونه به آن اضافه شده !!!)   باید زمین را تمیز نگاه داشت و در کوچه و خیابان به  زباله ها نگاه نکرد !!!!!!!!!!