انســان گیاهخـوار

 

دلایل زیر  ثابت می کند انسان بطور حتم جزو گیاهخواران می باشد و اشتباهاً از روی حرص، شاید هم بخاطر اجبار در دورانی که یخ سطح کره زمین را پوشانده بود به این تغذیه غلط روی کرد و تا زمانیکه دست از این عادت مضرش بر ندارد روی سلامت و آرامش را نخواهد دید. آنچه مسلم است در طبیعت هر چیز در جای خاص خودش قرار. انسان موجودی نیست که ساختمان بدنش چیزی مغایر با قوانین طبیعت باشد. او نیز زاده طبیعت است و وابستگی نزدیکی به طبیعت داد. هر گاه او را رو یهمرفته با سایر جانوران مقایسه کنیم می بینیم نه شبیه است به جانوران درنده و نه به حیوانات چرنده. بلکه ساختمان بدن او بسیار نزدیک است به ساختمان میمونهای میوه خوار.


دلیل اول

در طبیعت آن دسته از پستانداران که آب را هنگام نوشیدن لیس می زنند مثل گربه، ببر، خرس و گرگ، گوشتخوار هستند و هر کدام که آب را می مکند یا هورت می کشند مانند گاو، فیل و انسان گیاهخوار می باشند .


دلیل دوم

انسان و بقیه گیاهخواران قادرند آرواره پائین خود را بدون تکان دادن سر علاوه بر بالا و پائین به طرفین نیز تکان دهند در حالیکه درندگان از حرکات جنبی فکین که جهت آسیاب کردن دانه به گیاهخواران داده شده عاجز می باشند.  


دلیل سوم

آرواره جانوران گوشتخوار دارای دندانهای شمشیری شکل هست که به دو دندان نیش بزرگ برای پاره کردن مجهز است این آرواره ها بسیار پر قدرت و خرد کننده می باشند، اما در گیاهخواران دندانها صاف و مسطح هستند و دندانهای کلبی همسطح بقیه دندانهاست، آرواره ها ضعیف هستند و برای فشارهای شدید طراحی نشده اند. نوع دندانهای انسان او را جزو لاینفک گروه گیاهخواران قرار می دهد. (این تفاوت حتی در مینای دندانها هم مشاهده می شود) .


دلیل چهارم

در ساختمان بدن گوشتخواران بعلت قابلیت فساد پذیری سریع گوشت طول روده ها کوتاه است تا حیوان بتواند هر چه زودتر آنرا دفع نماید. زیرا غذاهای گوشتی پس از هضم در روده محیط بسیار مناسبی برای رشد باکتریهای مواد آلی از هم پاشیده و فاسد شده بوجود می آورد. گیاهخواران منجمله انسان دارای روده های درازی می باشند برای اینکه مواد غذایی به آهستگی مواد مغذی را پس می دهند، و از اینجاست که تغایر غذای یک گوشتخوار با گیاهخوار مشهود می گردد. تبدیل و هضم غذای گیاهخواران به وسیله انفعالات تخمیری با همراهی دسته های مختلف میکروبهای گیاهی انجام می گیرد. با این تفاوت که آن دسته از میکربها که برای گوشتخواران مناسب است برای گیاهخواران مناسب نیست. حتی اگر بدن برای تعدیل آن کوشش کند. این ثابت می کند گوشت یک غذای اشتباه و مضر برگیاهخواران می باشد .


دلیل پنجم

معده انسان و عضلات آن بسیار ظریف و حساس است و به هیچ وجه قادر به هضم کامل غذاهای گوشتی نیست در حالیکه معده خشن گوشتخواران با عضلات پولادینش کار اصلی هضم را انجام می دهد. این اساسی ترین دلیل برای هضم نکردن غذا، یبوست و دل درد در آدمهائیست که از گوشت برای خوراک استفاده می کنند .


دلیل ششم

ترشح غده های معده و لوزالمعده انسان و بقیه حیوانات گیاهخوار به بافتهای گوشت بسیار کم اثر است و نمی توانند قادر باشد مانند ترشحات غدد یک درنده، گوشت (و همچنین استخوان حیوانات) را نرم و حل کنند.


دلیل هفتم

گوشت دارای ازت زیادی است که دفع آن از عهده کبد جانوران گیاهخوار ساخته نیست و همین علت اصلی امراضی چون نقرس و ناراحتیهای کبدیست که بکرات نزد افراد گوشتخوار دیده می شود، بوی بد دهان و بعضی از انواع سردردها و سرگیجه ها نیز زائیده همین سبب است .


دلیل هشتم

انسان قادر نیست مانند حیوانات گوشتخوار از جسد حیوانات بطور کامل و طبیعی استفاده کند. وقتی شیر، روباه یا هر حیوان دیگری طعمه اش را شکار می کند فقط گوشتهای ران و سر و سینه آنرا نمی خورد بلکه گوشت، پوست و استخوان را با هم می بلعد و با این کارش تعادلی از نقطه نظر احتیاجات گوناگون بدن به مواد مختلف غذایی بر قرار می کند .


دلیل نهم

چاک دهان گوشتخواران بسیار عریض است بطوریکه می توانند هنگام بلعیدن آنرا بحد زیادی بازنمایند، چاک کوچک دهان انسان دلیل محکم دیگری بر میوه خوار بودن اوست .


دلیل دهم

چربیهای موجود در گوشت حیوانات به زحمت از بدن گیاه خواران دفع می گردد و اغلب بصورت پیه در ناحیه های شکم، ران، باسن و غبغب مردم گوشتخوار ذخیره می شود، همین چربیهاست که در جدار داخلی رگها جمع شده و حرکت خون را نامنظم می سازد 
سکته های قلبی حاصل این تغذیه اشتباه و شکم پرستانه است. مصرف چربیهای گیاهی مثل روغن زیتون، آفتابگردان و غیره هیچوقت دیده نشده که عارضه ای ایجاد کند .


دلیل یازدهم

حیوانات گوشتخوار می توانند به سرعت بدوند و شکار خود را در حال گریز بگیرند اما انسان چون میوه خوار است، قادر به این کار نیست و در عوض به راحتی دانه از گیاهان بر می چیند یا از درختان بالا میرود و برای خوراکش میوه می کند .


دلیل دوازدهم

چشم گوشتخواران بر خلاف چشم انسان و دیگر جانوران گیاهخوار که نامتغییر می باشد قادر است در تارکی ببیند و مردمکش کوچک و بزرگ شود.


دلیل سیزدهم

پروتئین حاصله از گوشت برای جذب شدن، معده انسان را به یک کار طاقت فرسا وامی دارد در حالیکه پروتئین های نوع گیاهی راحت تر جذب شده و بدن انسان و دیگر حیوانات گیاهخوار آنها را آسان تر قبول می کند.


دلیل چهاردهم

حیوانات گوشتخوار می توانند بوی جانوران دیگر را از خیلی دور استشمام کنند. انسان اصلاً قادر به این کار نیست.


دلیل پانزدهم

تمام گوشتخواران قادرند برای بچنگ آوردن شکار، خود را اگر لازم باشد، ساعتها (بی حرکت) پنهان کنند و بطور غریزی حیله های گوناگونی را برای فریب دادن طعمه می دانند، انسان نه می تواند چند دقیقه جائی بند شود و نه قادر است در جائیکه هموار نیست راه برود .


دلیل شانزدهم

طبع انسان چون میوه خوار است، همانگونه که گوشتخواران از دیدن اجساد خون آلود اشتهایشان تحریک می شود او نیز از دیدن، بوئیدن و چشیدن میوه ها و سبزیجات لذت می برد و خوشش می آید و در مقابل از دیدن اجساد خون آلود و دل و روده در آمده حالش بهم می خورد و غمگین و ناراحت می شود. (درضمن گیاهخواران و از جمله انسان بسیار علاقه مند اند که میوه ها را به صورت خام بخورند، این در حالیست که خوردن گوشت خام برای انسان تهوع آور و غیر قابل قبول می باشد.- انسان طبیعتاً از گشتن و خون گریزان است.)

دلیل هفدهم

میوه جات و سبزیجات خام از خاصیت شدید شفا بخشی و دفع میکروب برخوردارند که برای سلامت انسان بسیار ضروریست. برعکس میوه ها و سبزیجات ، گوشت اکثر اوقات ناقل ویروس ها و میکروبهای خطرناک است، بخصوص انواع و اقسام کرمها معمولاً از راه گوشت به انسان منتقل شده در جدار روده می چسبند و شخص گوشتخوار را مبتلا به کم خونی، زردی، رنگ پریدگی، لاغری، ضعف بنیه، پر خوابی و بی حوصلگی می کنند. هر چند پختن تا حدودی این کرمها را از بین می برد ولی تصور از بین بردن تمام این موجودات خطرناک از راه پختن یک راه اساسی نیست زیرا که خیلی از آنها می توانند درجه حرارتهای بسیار شدید را نیز تحمل کنند و تازه آنهائی که از بین می روند مواد زائد سمی خود را همچنان باقی می گذارند و آن اکثریتی که از بین نمی روند در بدن بسرعت رشد کرده و زندگی را بر شخص گوشتخوار تنگ می گردانند. اگر شما نیز گوشتخوار هستید چه بسا که مبتلا به این کرما، ویروسها و انگلها بوده، ولی خودتان از آن خبر نداشته باشید.


دلیل هجدهم

بزاق انسان و دیگر گیاهخواران جهت آماده کردن مواد نشاسته ای برای هضم در دهان، دارای آمیلاز است، اما بزاق دهان گوشتخواران فاقد این ماده می باشد .


دلیل نوزدهم

قسمتهای مختلف گوشت بطور وحشتناکی از اسید ئوریک (اوره) برخوردار است مثلا یک کیلو گوشت گوساله دارای 30 گرین و یک کیلو جگر بیش از 40 گرین اسید ئوریک دارد، در وضعیکه تمام اسید ئوریکی که بدن خود می سازد و دفع می کند در روز از طریق کلیه ها فقط 6 گرین می باشد و اضافه بر این مقدار کاری دشوار برای کلیه ها بوجود آورده شخص را به امراض گوناگون سخت که ناشی از تراکم اسیدئوریک در بدن باشد مبتلا می سازد. این بیماریها تا وقتی مریض به خوردن گوشت ادامه می دهد هرگز دیده نشده که علاج قطعی داشته باشد .


دلیل بیستم

چرندگان و پرندگان گیاهخوار همدیگر را می شناسند و به مهربانی در کنار یکدیگر می توانند زندگی کنند، مرغ و خروسها لابلای دست و پای گاو گوسفند بدون آنکه ترسی به خود راه بدهند می لولند و دنبال دانه می گردند، اما همینکه گرگ یا روباهی نزدیک شود به طور غریزی از آنجا می گریزند این حالت در انسان هم دیده شده که از حیوانات درنده فرار کند .


دلیل بیست و یکم

دستهای انسان که به گروه گیاهخواران تعلق دارد برای دریدن ساخته نشده است انگشتان دست او نشان میوه خوار بودن اوست، والا می بایست از پنجه هائی برنده و تیز بر خوردار باشد .


دلیل بیست و دوم

کنترل حرارت بدن به دو طریق انجام می گیرد. یکی با عرق کردن و دیگری با آویختن زبان از دهان و تنفس های سریع. کلیه گیاهخواران از طریق اول با استفاده از مجراهای موجود در روی پوست خود و تمامی گوشتخواران به طریق دوم با در آوردن زبان و تنفس سریع اینکار را انجام می دهند مثل سگ و گرگ .
عرق کردن در گیاهخواران باعث دفع طبیعی سموم احتمالی موجود در گیاهانی که گیاهخوار خورده خواهد شد و چنانچه انسانی از خوراک گوشتی استفاده کرده باشد چون میزان سموم و مواد زائد از میزان طبیعی بالاتر می رود، عرق تن او بد بود و متعفن خواهد گردید .


دلیل بیست و سوم

گوشتخواران تقریباً ده برابر گیاهخواران جوهر نمک (اسید هیدروکلوریک) در بدن خود تولید می کنند که بیشتر در هضم قسمتهای استخوانی گوشت بکار گرفته می شود. و با توجه به میزان جوهر نمک در بدن آدمی هرگز نمی شود او را یک گوشتخوار به حساب آورد .


دلیل بیست و چهارم

انسان می تواند در رژیم غذایی خود گوشت را به سادگی حذف کند و در این راستا ادعا می شود که رو به سلامت بیشتر هم خواهد گذاشت، ولی او هیچگاه نمی تواند غذای طبیعی خود را که گیاهان می باشد حذف کند و به زندگی ادامه دهد. این در حالیست که گوشتخواران می توانند بدون خوردن گیاه زندگی کنند و سالم باقی بمانند

 

قربانی کردن حیوانات حرکت معکوس ساعت زمان است به سوی عقب افتادگی (گاندی)

 

آنگاه که نظاره گر بریدن گلویم برای  رفتن به خانه بخت – مرگ پدر بزرگ – خریدن ماشین آخرین سیستم   و به دنیا آمدن نوزادت هستی  ..... لحظه ای تامل کن و به چشمهایم بنگر تا رازی را با تو در میان بگذارد..... خدا مرا حیات بخشید و تو مرگم را به او هدیـه میکنی تا از چشم بد و بلایا دورت نماید ؟! دو رفتار متفاوت در سوی بینهایت.....چگونه می توانی باور داشته باشی دستهای احساس و شعورت را خدا می فشارد!؟

 

گوسفندانی که دیگر نیستند

Your image is loading...

 

ساعت ۸و۳۰ صبح رفتم تا نزدیک شرکت تا طبق هر روز غذای گربه های گرسنه ای را که به انتظارم نشسته اند بدهم  (نمیتوانم حتی یکروز خصوصا" درسرما گربه ها را منتظر بگذارم).  سعی کردم از جاهائی گذر کنم که چشمم به گوسفند قربانی نیافتد. متاسفانه یک گوسفند زیبا دیدم که بزور وارد یک سوپر میکردند.  تند تند غذای گربه ها را دادم و برگشتم به خانه و صبر کردم تا ساعت ۱ بعد از ظهر بروم برای کمی خرید منزل (گویا کشت و کشتارها بیشتر در صبح زود انجام میشود).  از در مجتمع که خارج شدم دیدم یک وانت درکوچه پارک کرده و در آن ۵  گوسفند زیبا با چشمهاشون دارند نظاره میکنند گوسفند دیگری را  را که چند آدم۲پای گردن کلفت بی مروت  بیرحمانه از بین آنها جدا کرده و   کشان کشان و بزور میخواستند ببرند داخل محوطه یک مجتمع و گوسفند هم بع بع کنان سعی میکرد خودش را از دست دیو و ددان نجات بدهد. دوربین را برداشتم رفتم جلو... طرف تا منو دید گفت حاج خانم گوسفند میخوای بخری بیا جلو ... من از گرفتن عکس پشیمان شدم کلی فحش و بد وبیراه نثارشان کردم و رفتم.   گوسفند ها میفهمیدند.. من درچشمهای آنها ترس و وحشت را دیدم.  این چه رسم کثیفی است .  ای انسان خردمند با فرهنگ .. به عقل و خرد خودت رجوع کن.. ریختن خون حیوان بیگناه چه دردی از تو و خدا دوا میکنه.. یعنی خدای تو اینقدر وحشی است که میخواهی با ریختن خون شادش کنی؟  خدائی که من میشناسم این نیست.. خدای مهربانی است که عاشق تمام مخلوقات خود است... دست برداریداز این ظلم و ستم ها ای آدم۲پاهای وحشی و دد منش.. دست بردارید..

 

 
چند صحنه از کشت و کشتار حیوانات بیگناه ..

Your image is loading...

 

 

Your image is loading...
 
 
Your image is loading...
 
 
Your image is loading...
 
 
 
Your image is loading...
 
 

Your image is loading...
 
 
Your image is loading...
 
 
 
درشهرستانها برای خوشحالی بیشتر خداوندشان گاو و شتر را به بدترین و زجرآورترین راه به قتل میرسانند

Your image is loading...
 
 

Your image is loading...
 
 
Your image is loading...
 
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
 
 

خانه دوست کجاست ؟؟؟

 

 

Your image is loading...

 

                              من دلم مي‌خواهد

خانه‌اي داشته باشم پر دوست،
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن
   يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم  اي يار
خانه‌ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟  "
(( فريدون  مشيري ))


والله همین گربه ها بهتر از ۱۰ تا دوست هستند.


فیلیپ و زنگوله خان

 
Your image is loading...
 
 
 همخانه های من  
Your image is loading...Your image is loading...Your image is loading...
                                  فیلیپ                    رکسانا                           خان
 
 
 

یکی از روزهای زندگی

دیشب سر ساعت ۱۰ ناغافل کولر متوقف شد ..  بعلت مبتلا بودن به کلاسترو فوبیا  (وحشت از جای تنگ و تاریک) قادر به استفاده از  آسانسور نیستم و مجبور شدم  ۵ طبقه را از راه پله با شتاب برم روی پشت بام. به سختی در کولر را باز کردم دیدم بعله  تسمه پاره شده افتاده.   خدایا تو این گرما !!!  من زن تنها چه غلطی باید بکنم.. برگشتم پائین و زنگ زدم به یکی از مدیر های ساختمان و ازش کمک خواستم با اینکه ازش زیاد هم خوشم نمیاد چون کمی تا قسمتی هیز تشریف دارند ... ولی در کارهای فنی خیلی واردند و من هم چاره ای نداشتم    آمد بالا و حرف ما را تائید کرد.. خلاصه برگشتم پائین ماشینو روشن کردم دور شهر دنبال مغازه به امید اینکه یکی باز باشه  ولی همه جا بسته بود.. رفتم منزل یکی از دوستان آنجا هم  ۵ طبقه را با پله بالا رفتم و یک پنکه ازش قرض گرفتم تا صبح بشه و  برم تسمه بخرم.. خیلی جالبه من این کولر را ۲ ساله نصب کردم.. قبلش که از دست قدیمیه کلی هر سال زجر کشیدم .. ولی همین جدیده هم از همان ۲ سال قبل هر سال دست کم ۲-۳ بار ما را گذاشته سر کار.  یکبار هم موتورش سوخت .. متعجبم این همه کولر روی پشت بام که اکثرا" هم قدیمی هستند چرا باید همیشه مال من خراب بشه ؟!   دیشب با اینکه پنکه روشن بود خوابم نمیبرد و رفتم تو فکر زندگی خودم.. چقدر سختی کشیدم باز هم شکر خدا هنوز نزدم به سیم آخر.  البته دیگه هیچ امیدی به تغییر مثبتی در زندگی خودم ندارم امیدم به فرهنگ سازی و مهربان کردن دل مردم ایرانزمین نسبت به مخلوقات خدا بود که اونم نتیجه خیلی زیادی تا بحال نگرفتم.. یک عده جوانتر هستند که دیدشان نسبت به حیوانات تغییر کرده ولی نسل بعداز من (یعنی والدین این نوجوانان) اکثرا"  بسیار آدمهای بیرحمی هستند نسبت به حیوانات و طبیعت . خلاصه دیشب به یاد گذشته افتاده بودم  به یاد روزهای اولی که آمدم به این آپارتمان  32 ساله بودم  تازه برگشته بودم ایران  آن موقع همدم های زندگی من اسکار و شیبا بودند 2 تا گربه پرشین که از ایتالیا آورده بودم.  یکی مشکی یکی طوسی رنگ.   وقتی آمدم به این آپارتمان همه کنجکاو بودند.. از سرایدار خانه گرفته تا مدیر ساختمان مراقب بودند سر از کار یک زن بیوه جوان که برو رویی هم داشت در بیاورند.. متوجه بودم که مرتب بقول معروف ذاغ سیاه منو چوب میرنند. خبر نداشتند دنیای من با زنهای دیگر کمی تا قستی متفاوت است و عادت های خاص خودم را دارم و دنبال مسائل آنچنانی نیستم !!!   زمان جنگ ایران و عراق بود و موشک باران و بمباران.. یک مدت که اوضاع وخیم تر بود تمام ساکنین 16 واحد از ترسشان تهران را ترک کرده بودند (حتی سرایدار ساختمان هم با خانواده اش رفته بود ولایتشون نیشاپور ) من بودم و 2 خواهر کهنسال طبقه آخر.  شب ها آژیرقرمز که  به صدا در میامد با 2 تا بچه هام (پیشولی ها)  میرفتم در یکی از اطاق ها که به نظر خودم امن تر بود  و در را میبستم.  ایتالیائی ها شرکت را تعطیل کرده بودند و  رفته بودند در خانه های پیش ساخته ای که نزدیک سد لار بود  (محل کارگاه آنها برای ساخت نیروگاه). راستش به فکر من هم بودند و چند بار راننده فرستادند تا من و گربه ها را ببره ولی پیش خودم فکر میکردم چه فرقی میکنه حالا گیریم یک هفته هم رفتم بعدش چی؟  آنزمان 2-3 تا گربه هم بودند که میامدند درحیاط و بهشان غذا میدادم.. فکر میکردم اینجا هم مردم با حیوانات مثل اروپائیان هستند و غذا دادن به گربه ها ایرادی نداره‌؟!   بعد اوضاع آرامتر شد و ساکنین و سرایدار برگشتند.    کم کم تعداد گربه های حیاط بیشتر و بیشتر شد... حالا حدود 15 تا گربه بودند که صبح زود میامدند در حیاط و پارکینگ و من هم همانجا بهشان غذا میدادم. یک کاسه آب هم گذاشته بودم در پاسیو  بین پاگرد پله ها ... بعد زمستان شد و سرما شروع شد.. گربه های خانگی من هم از 2 تا شدند 5 تا... ایرما و اشرف و حسنی هم اضافه شدند که بچه گربه های آسیب دیده خیابانی بودند. گربه های بیرون هم در پارکینگ میخوابیدند.. خیلی دلم براشون میسوخت و فکر میکردم سرما آزارشان میده (آنزمان خبر نداشتم اینها خیلی زرنگ تر از اینها هستند وخودشان بلدند جای گرم پیدا کنند). به همین دلیل شب ها پنجره آشپزخانه ام را که به پاگرد ساختمان باز میشد باز میگذاشتم و صبح زود که درب آشپزخانه را باز میکردم با 12 تا گربه الوان روبرو میشدم که یکی بالای یخچال بود و بقیه بالای کابینت ها و روی میز و خلاصه.... بگذریم.. بعد ازمدتی کم کمک صدای چند تا از ساکنین درآمد و افتادند به جان من و گربه ها.. مخصوصا" ‌یک خانواده که یک زن ارمنی خیلی بدجنسی بود که هر روز اشک منو در میاورد. شوهر مسلمانش را شب ها با تفنگ شکاری میفرستاد در حیاط تا گربه ها را تیر بزنه.. یکبار هم ۵۰ هزار تومان از من گرفت چون گفت گربه روی ماشینم ادرار کرده  خسارت باید بدی (بعدا" کاشف بعمل آمد یکی از پسر بچه های ساختمان روی ماشین طرف روغن ترمز ریخته بوده و باعث سوختگی پوسته ماشین شده بود.. )  خلاصه خیلی سخت میگذشت و خیلی خودم را تنها حس میکردم. کم کم گربه ها را طوری عادت دادم که درهمان کوچه غذا بخورند و پارکینگ ساختمان را ترک کنند.  تازه دوزاری افتاده بود که مردم ایرانزمین خیلی خیلی با مردم انگلستان و ایتالیا فرق دارندو نسبت به حیواناتی مثل سگ و گربه بسیار ظالم هستند.  در اروپا درمحل های مخصوص مردم با اتومبیل های خود میامدند و به گربه ها غذا میدادند. در شهر رم شهرداری در یک قسمت از خرابه های باستانی کلوسئوم تعداد بسیار زیادی گربه را نگهداری میکرد که جاهای مناسب برای آنها درست کرده و همه تحت نظر دامپزشک بودند و مردم حیوان دوست  هم هر روز میامدند و غذا میاوردند... فکر کرده بودم  ایرانی ها هم همینطور هستند.. فکر کرده بودم در سرزمین من نیز مردم با حیوانات مهربانند و حقوق آنان را رعایت میکنند..   ذهی خیال باطل... اینها حقوق همدیگر راهم رعایت نمیکنند چه برسه به حیوانات   همان سالها چند موقعیت شغلی خوب در خارج از کشور برام پیش آمد ولی فقط و فقط بخاطر حیوانات دلم نیامد ایران را ترک کنم.. گفتم بمانم شاید کمی ذهن مردم را نسبت به این بیگناهان که عین ما مخلوق خدا هستند و حق زندگی کردن دارند تغییر پیدا کنه !!!!  سالها گذشت و گذشت... خیلی هم سخت گذشت... ۱۰ سالی هم از دست یک مستاجر روانی که آپارتمان روبروی من را اجاره کرده بود آزار دیدم.. گربه ها را میزد و لت و پار میکرد و یا میکشت. من هم آنزمان خیلی تنها بودم و مظلوم.. از همه میترسیدم و قادر نبودم جلوی ظالمین بایستم.   شکر خدا این آدم روانی رفت و  فعلا" ساکنین ساختمان همگی انسانهای بی آزاری هستند که سرشان در زندگی خودشان است  و اگر هم با حیوانات میانه ای نداشته باشند دست کم آزاری هم نمیرسانند. ایراد بیهوده هم از من نمیگیرند.. همه میدانند صبح و عصر با ساک مخصوص در کوچه و خیابانها به گربه های گرسنه غذا میدم. از خیابان نفت تا میدان محسنی تمام رفتگرها منو میشناسند!!!! عجب شهرتی .

فعلا" مشغول دست و پنجه نرم کردن با شرایط موجود هستم تا بلکه فرجی حاصل شود و کمی دلمان شاد شود...

پی نوشت..

 رفتم سوپر برای بچه ها گوشت بخرم (ببخشید گربه نمیتونه گیاه خوار بشه و باید گوشت براش خرید)  دیدم درشت همه جا آگهی زدند.. روغن و کرم عصاره شتر مرغ حاوی امگا ٣ و ۶ و ٧  برای جوان سازی پوست و برطرف کننده چین و چروک خانمها .نتونستم جلوی خودم را بگیرم و کلی دراین مورد با چند نفرم حرفم شد..خجالت هم خوب چیزیه والله. تازه میگن برای تقویت قوای جنسی آقایان هم خوبه  ؟؟ ما که نفهمیدیم امگا ۶ و ۷ دیگه چی بید؟!  

خدایا شکرت ...دیگه منو نـــزن  

 چند روزه خیلی احساس خستگی میکنم.. انگاری یک ماهه که نخوابیدم.  آخه  اخیرا" ناراحتی معده پیدا کردم و کلی دارو مصرف میکنم.. شاید قرص ها باعث خستگی و خواب آلودگی من در طول روز میشه... مدتی قبل بعد از نودواندی با یکی از دوستان قرار گذاشتیم بریم شام رستوران.. تازه سفارش داده بودیم که یکهو قفسه سینه و پشت  اینجانب قفل شد و دو تا دستام بی حس .. رنگ دوستم پرید (فکر کرد سکته قلبی زدم).. بهش گفتم : نازی جون خیلی وضع خرابه نفسم بالا نمیاد ولی نگران نباش چون به احتمال ۹۵٪  قلبم نیست و مربوط میشه به معده.. فقط منو برسان اورژانس بیمارستان..  حدسم درست بود و بعد از گرفتن فشار خون و نوار و .... دکتر تائید کرد به قلب ربطی نداره و مربوط میشه به معده.. از آنزمان دارم درمان میکنم این (رفلاکس) را که فکر نمیکنم دیگه بطور کامل درمان بشه.   

هفته گذشته بد جوری در یکی از فرعی های میرداماد خوردم زمین.. داشتم بروشور (مهربانی با گربه) میانداختم داخل مجتمع ها که ناغافل پام گرفت به چیزی و با صورت محکم خوردم رو سنگ ها.. یعنی پیشانی و بینی و چانه ام همزمان محکم خورد به سنگفرش پیاده رو  و دست راستم هم ماند زیر بدن. وای خدا چه حالی شدم.. دنیا تیره و تار شد.. گفتم الانه که خونریزی مغزی بکنم چون داخل چشمهام رعد و برق شده بود..اینجور مواقع فوری میرم تو فکر ۳ تا گربه هام که خدایا اگر من چیزیم بشه عاقبت اینها چی میشه؟  اون فیلیپ که عاشق منه و از همه میترسه و اگر در خانه بصدا در بیاد میپره زیر تخت قایم میشه...

با سختی خودم را از روی زمین بلند کردم .. خانم جوانی ماشینش را روشن کرده بود بره .. صدا زدم.. خانم کمک کن بدجوری خوردم زمین.. پاسخ داد :  چیزی نیست ۵ دقیقه بشین حالت جا میاد و پاشو گذاشت رو گاز و رفت.. اشکم سرازیر شد.. هم از درد ضربه و هم از درد بی انصافی مردم.. چه پست فطرت .. حتی اینقدر به خودش زحمت نداد پیاده شه یک کلینکس بده دست من... لنگان و آرام شروع کردم رفتن به طرف اتومبیل خودم ولی اشکهام همچنان سرازیر بود.. گویا تمام ناراحتی هائی که در این چند ماهه کشیده بودم و عقده شده بود چسبیده بود تو دلم یکهو سر باز کرد و ریخت بیرون.. یک آقائی ترمز کرد گفت : خانم چی شده؟  گفتم : هیچی خوردم زمین.. گفت : بیا برسونمت . گفتم : نه آقا  خیلی ممنون اتومبیل خودم چند قدم بالاتر پارکه..

بگذریم ... با اینکه شدت ضربه خیلی محکم بود ولی شکر خدا عینکم هیچی نشد. بینی ام هم شکر خدا استخوانش نشکست. یک کم چانه ام کبود شد ولی سرم تا ۳ روز درد میکرد و بدتر اینکه دست راستم که باهاش کلی کار دارم بدجوری باد کرد و کار کردن برام خیلی مشکل شد (هنوز هم که هنوزه درد میکنه و بسختی در قفل شده را باز میکنم.. دیگه فک کن چطور باید هر روز ۱۵ کیلو کله مرغ را پاک کنم و بپزم و نوک ها را بکنم برای گربه های خیابانی !!!).. بازهم خدایا شکرت که بلای زیادی سرم نیامد.. چند روز قبلش عصبانی شدم و کلی کفر گفتم به خدا و فکر میکنم این زمین خوردن تنبیه من بود.. خدا خواست بمن اخطار بده که اینقدر بد و بیراه نثار من نکن و به کارت ادامه بده..   خدایا شکرت .. منو ببخش

باز ۳ روز تعطیلی... کیانا گفت بیا با ما بریم ۳ روز شمال گربه ها را هم با خودت بیار.. طفلکی کیانا از وقتی منو شناخته خیلی نگران اینه که من سالیان ساله مسافرت نرفتم و هر وقت میخواد بره شمال دعوت میکنه باهاش برم... ولی فعلا" حالش نیست...   همکارم مرجان هم دعوت کرده فردا از صبح بریم مهمانی در باغ طرف جاجرود... باز هم حالش نیست.... با اینکه دلم لک زده برای مادر طبیعت.. برای کمی سکوت دور از این تهران خاکستری .. آخ چقدر دلم میخواد یکشب هم شده یک چائی بخوابم که شب با صدای لالائی جیر جیرکها خوابم ببره  و صبح با صدای آواز پرنده ها از خواب بیدار بشم... ذهی خیال باطل... ما را چه به این حرفها.. همان کافیست  که از صدای کامیون و تریلر و خاک برداری درکوچه تا صبح ۱۰ بار بالش و لحافم را بزنم زیر بغلم  از این اطاق به آن اطاق برم تا بلکه ۲ ساعت خوابم ببره و صبح هم با صدای ناهنجار دزد گیر ماشین همسایه ها  از خواب بپرم... (تحمل کن.. زن... تحمل کن.. درست میشه..) فقط همین جمله را همیشه با خودم تکرار میکنم.. تحمل کن.. ناشکری نکن.. حتما" یک حکمتی تو کار پروردگار هست ... تحمل کن... قوی باش.. خدا هواتو داره.. داری به مخلوقات بی زبانش کمک میکنی.. داری فرهنگ سازی میکنی.. برای گربه ها.. سگ ها.. حیوانات بدبخت اسیر تو قفس باغ وحش.... تحمل کن.

 راستش فردا اگر هم قرار باشه جائی برم دلم میخواد به محل جدیدی برم که چند نفر از حیوان دوستان و مسئولین پناهگاه وفا تازگی  اجاره کردند برای پناه دادن به سگ های ولگرد و گربه های معلول اما بخاطر کمبود بودجه موفق نشدند محل را سروسامان بدهند... بریم ببینیم میشه همکاری کرد ؟؟؟ .. ولی آنجا هم خیلی دوره.. دورتر از کرچ... حالا اگر این هفته نشد .. هفته دیگه میرم..

یک سگ ولگرد خوشگل ۲ هفته ای هست در منطقه میرداماد میگرده. در کوچه های مختلف.. قرار به کمک چند فرد خیر بگیریم ببریمش به پناهگاه جدید ذکر شده .. ولی طفلکی هر بار دیدیم و سعی کردیم بگیریمش فرار کرده.. گویا خیلی کتک خورده که اینقدر از آدم۲پا ها میترسه.. آخه دفعات قبل همیشه با سگ های ولگرد زود دوست شدم و این اولین باره این حیوان اینگونه از من فرار میکنه.. خدا میدونه چه بلاها سرش آوردند که اینطور شده...با عرض معذرت شنیدم کارگرهای ساختمانی از این سگ ها نگهداری میکنند و گاهی بهشون تجاور میکنند بعد که ساختمان تمام شد ولش میکنند به امان خدا که سگه هم به احتمال زیاد بعد از مدتی آوارگی و سنگ و چوب خوردن بدست مامورین شجاع شهرداری تیر باران میشه .  به شهرداری منطقه خبر دادیم تو رو خدا این سگه را که در منطقه میرداماد آواره شده نکشید تا ما بگیریمش.. (حالا ببینیم ترتیب اثر میدن یا نه.. البته آنها مقصر نیستند ولی کافیه یکی دوتا آدم۲پا که فکر میکنند اگر سگ از کوچه شان گذر کنه ملائک فرار میکنند مکرر زنگ بزنند به شهرداری که بابا ملائک چمدانها را بستند برای کوچ از کنار ما...  زود بیائید این موجود نجس را از بین ببرید).  

بگذریم.. دعا کنید موفق بشیم سگه را بگیریم ...

خدایا شکرت.. دیگه منو زمین نیانداز..  قول میدم دیگه کفر نگم.. خدایا شکرت..

حرکت معکوس ساعت زمان .. به ســـوی عقــب افتــادگــى

نمیدانم خبر دارید یانه درکشورهای متمدن قربانی کردن حیوانات حتی بین گروههای شیطان پرست بی خدا نیز منسوخ گردیده.

دیروز خیلی تعجب کردم وقتی از خیابان دولت رد میشدم دیدم گاو بسیار زیبای سیاه و سفید با جثه بسیار بزرگی را درگوشه ای بسته اند و جمعیت  سیاه پوش دورش جمع شده اند برای قربانی کردن!!!  تا ساعت ۲ بعد از ظهر که بیرون بودم مکان های بسیاری را دیدم که مردم نذری میدادند برای حضرت فاطمه.   گویا این رسم امسال اضافه شده.. عذاداری برای آن حضرت هر سال بود ولی از کشت و کشتار حیوانات و غذای مجانی خبری نبود.. درخیابانهای شمیران از فرمانیه و کامرانیه گرفته تا جمشیدیه همه جا نذری میدادند. .اول تعجب کردم چرا اینقدر ترافیک سنگینه و چرا اینقدر ماشین های مدل بالا پارک میکنند و با دستان مملو از ظروف یکبار مصرف سوار اتومبیل ۳۰-۴۰ میلیونی خود میشوند.  یک جا نتوانستم چیزی نگویم.. شیشه پراید مدل ۷۷ خودم را پائین کشیدم و به خانم شیک و پیک و آرایش کرده گفتم : چه خبره اینجا؟    نذری میدن؟

جواب :   بله خانم؟ 

من :  خوب چرا دست کم نذری را نمیبرند پائین شهر بین فقرا قسمت کنند.. من و شما که نیازی به نذری نداریم ..  داریم ؟!   خجالت داره!!!  زیر لب فحشی نثار من کرد و سوار ماشین آخرین سیستم خودش شد.

واقعا" این نذری دادن هم شده بقول فرنگی ها شو آف و پز دادن مردم به یکدیگر.. که بله ما پول داریم گاو و گوسفند میکشیم و غذا میدهیم به شماها تا نوش جان کنید.

 واقعا" شرمم باد... روز به روز به قهقرا میرویم.. از تمدن فقط آرایش کردن و لباس چسبان پوشیدن و ماشین آخرین سیستم سوار شدن و در برج رندگی کردن را آموخته ایم و بس.... شرمم باد.

 

 در قرن 21 و دنیای مدرن بیشتر  انسانها در ممالک مختلف باین باور رسیده اند  که کشتار حیوانات برای مسرت و خوشحال کردن خدایان ویا فرونشاندن خشم آنان ضروری نیست ؟؟   ولی هنوز هم که هنوزه در جوامع عقب افتاده و خرافاتی (از جمله ایرانزمین) این سنت کثیف همچنان ادامه دارد در صورتیکه در اصل همه میدانیم قربانی کردنهای امروزی  به اسم خدا و برای خدا نیست و  این کشتار حیوانات بیگناه  بخاطر خرافات و وحشت و دور کردن چشم بد از زندگی صورت میگیرد و تا حد زیادی هم جنبه چشم و هم چشمی و پز دادن پیدا کرده است،    از جمله قربانی کردن برای میت که چند سالی است بشدت رواج پید کرده. خاطرم هست اولین بار این منظره شنیع را در قبرستان ده اوشان دیدم که تعجب کردم چرا در قبرستان قربانی میکنند و پا را گذاشتم به فرار  بعد دیدم این رسم کثیف و شرم آور در تهران روز بروز بیشتر میشود. یکیار هم دلیل قربانی کردن برای میت را پرسیدم که جواب دادند قربانی میکنیم تا عزرائیل دست از سرمان بردارد و سراغ دیگر اعضاء فامیل نیاید.

  قرباني كردن هزاران هزار سال قبل در زمان پيامبري حضرت ابراهيم آغاز گرديد و در  زمانهاي بسيار دور رسم ملل مختلف بود که در کتب دینی نیز به آن اشاره گرديده ولي با گذشت زمان و پيشرفت علم و تكنولوژي در تمام کشورهای متمدن  غير از جهان سوم  اين عمل منسوخ گرديد و تنها در بین گروههای شیطان پرست رواج داشت که امروزه حتی شیطان پرستان نیز اکثرا"  دست از قربانی کردن کشیده اند..    من نميتوانم درك كنم  چه را بطه اي ميتوان يافت در سر بريدن يك حيوان بيگناه و ريختن خون آن براي بناي يك ساختمان ... آغاز يك زندگي مشترك – زائيدن بچه – خريدن ماشين و خانه و انجام عمل جراحي موفقيت آميز و بازی فوتبال و خرید هواپیما و .. غيره و غيره... ( آيا زن و شوهري كه قرباني كرده اند هيچ وقت با هم اختلاف نداشته اند.. ماشيني كه برايش قرباني كرده و خون جاندار بیگناهی را رویش ريخته اند هيچ وقت تصادف نكرده است .....)   مگر در ممالك پيشرفته كه اين عمل شنيع رواج ندارد كسي آسيب ديده   .. مگر اشخاصي مثل من كه براي خريد خانه و ماشين و غيره قرباني نكرده اند تفاوتي با ديگران داشته اند..لطفا" خوب دقت کنید خواهید دید کسانی که قربانی نمیکنند در نهايت  كمتر از افرادي كه قرباني كرده انددچار آسیب و ضرر و زیان جسمی و مادی میشوند.   

براستي  اي انسان متمدن كمي فكر كن ،   به عقل و خرد خداداي خود رجوع كن ،  اين قرباني كردن چه معني و  مفهومي دارد كه در ممالك اسلامي خصوصا ايران حتي بسياري از  انسانهاي تحصيل كرده و با صطلاح با فرهنگ و متمدن هنوز  به آن معتقدند.

 

شعری زیبا از شاعر و دوستی جوان (محسن)


چشمان میشی ام را .....مردی خورد

که صبح ها

به جاده می زد و شب هنگام

خسته به خانه باز می گشت !

زبان سرخم را .... مرد دیگری خورد

که بنگاه املاک داشت و

زبان صاحب خانه ها را خوب می دانست !

دلم را .... افسوس...شاعری خورد

که عاشق بود

و شب ها از صدای جیرجیرک ها

الهام می گرفت و

شعر می سرود ...



 

  

مزرعه ای که در آن بدن ببرها برای تهیه شراب چپاول میشود

Guilin شهری است واقع در جنوب غربی چین که  دهکده کوهستانی ببر و خرس Xiongshen در قسمتی از این منظقه واقع شده است . Guilin  یکی از شهرهای اصلی توریستی سر زمین چین بحساب میاید، با اینوجود مزرعه نگهداری و پرورش ببرها در لیست برنامه گردشگری توریست ها قید نگردیده،  زیرا ببرها که بیشتر آنها  از نژاد سیبریائی هستند اجسادشان بیشتر از زنده آنها برای چینی ها ارزشمند است .

تعداد زیادی ببر اسیر (شاید بتوان گفت  نصف تعدادی که از این حیوان با شکوه رو به انقراض در حیات وحش باقیمانده)  با بدبختی در شرایطی بسیار مهیب در این محل زندگی میکنند.

پشت میله های زنگ زده ببر نری که پوست و استخوانی بیش از او باقی نمانده در گوشه قفس کثیف با زمینی ساخته شده از بتون .. نفس نفس میزند.   بدنی که زمانی با ابهت و مهیب بود اکنون به حدی تحلیل رفته است که جز پوست و استخوان از آن چیزی باقی نمانده است.  مرگ که نجات بخش او از این زندگی زجر آور میباشد بطور حتم تا ۲-۳ روز دیگر بسراغش خواهد آمد. نگهبانان مزرعه مخوف  با بی تفاوتی میگویند... ما چکار میتوانیم انجام دهیم؟  ببر بیمار شده و  درحال مرگ است ولی تا وقتی که زنده است ما مجبور به تغذیه او هستیم چون کشتن ببر برخلاف قانون است !!!!!  (لازم به ذکر است که  ببرها به هیچ بیماری مبتلا نبوده و به آنها از روی عمد غذا داده نمیشود تا باین روز بیافتند).

 

 Your image is loading...  

یکی از ببرهای تحلیل رفته در گوشه قفس

  

 در این  مزرعه ببرهای جدید و سرحال  در قفس های فضای باز  برای بازدیداحتمالی مراجعه کنندگان نگهداری شده  و ببرهای زجر کشیده و درحال مرگ برای استفاده های بعدی  دور از دید بازدیدکنند گان نگهداری می شوند.  در اطاق های بتونی تنگ و تاریک بسیار کوچک که جیره غذائی آنها بتدریج کم و کمتر میشود تا نحیف شده و از شدت ضعف از بین بروند.

 

Your image is loading...

 ببرهای نگهداری شده در فضای آزاد

 

Your image is loading...
 
محل نگهداری ببرهای درحال مرگ

لاشه ببرها بعد از مرگ توسط کامیون  از پارک مربوطه به محلی دیگر که ساختمان زیر زمینی وسیعی میباشد انتقال داده میشود و در آنجا پوستشان برای فروش از بدن کنده شده  و  استخوانهای آنها برای تهیه شراب سنتی استفاده میگردد.

قرنهاست چین از ببرها برای درست کردن داروهای سنتی استفاده میکند.    چشم ببرها برای ساخت داروی بیماری صرع، صفرای ببرها برای توقف تشنج،  ریش و سبیل ببرها برای دندان درد و آلت تناسلی آنها برای تهیه تونیک تقویت کننده جنسی آقایان استفاده میشود !!!

با اینحال  ارزشمندترین قسمت بدن این حیوانات باشکوه استخوان آنهاست که برای تهیه شرابی که بقول خودشان درمانگر رماتیسم و آلتروز و طولانی کننده عمر است.. بکار میرود.

کشور چین با وجود مدرنیزه شدن هنوز دست از داروهای سنتی که بیشتر آنها از گوشت و بدن حیوانات مختلف تهیه میشود،  بر نداشته و حتی استفاده از آن توسط چینیان بیشتر شده است.

شراب استخوان ببر بیش از ۲۰۰۰ سال است که یکی از گرانترین داروهای سنتی چین بشمار میاید که پنهانی به  کشورهای دیگر نیز صادر میشود .   اعتقاد براین است که با نوشیدن شراب ببر  قدرت و زور این حیوان باشکوه  به انسان انتقال میابد !!!

 

 خمره های شراب استخوان ببر

 

 با ورود ۲ ببر بدشانس به این سرزمین با فرهنگ... یاد مطلب فوق  افتادم... راستش همیشه در مورد نوشتن ظلم و ستم به حیوانات در ممالک دیگر جانب احتیاط را میگیرم که نکنه خدای ناخواسته باعث آموزش و کسب در آمد بعضی از هموطنان شود (با توجه به وارد کردن شتر مرغ برای استفاده های خوراک و دارو و کالسکه سواری و واردکردن سوسمار برای ساخت داروهای تقویت کننده و تهیه کیف و کفش و .....) ولی از آنجائیکه  محصول حاصله شراب میباشد و استفاده از آن حرام !!! خوشبختانه امکان کسب درآمد جدید برای فرصت طلبان  از این راه چنان آسان بنظر نمیرسد...

 

چهلمین سالروز زمین بر ساکنین آن مبارک باد

        با مادر زمین به آرامی برقص و به هر نوع زندگی احترام بگذار..

       بدان که  زمین متعلق به انسان نیست..... انسان متعلق به زمین است

  

انسان رشته های زندگی را نتنیده است ... و خود تاری از آن است .  هر صدمه ای که انسان به مادر زمین بزند ..در اصل به خود آسیب رسانده است.

 رودخانه ها .. دشت و بیابان و جنگل ....لجنزار و صخره و سنگ و چوب .. همگی سازنده خون و ماهیچه و پوست و استخوان مادر زمین هستند و از بین بردن آن توسط انسان ظلم به مادر است. 

 

 

 

میلیونها سال است که مادر زمین انسان را تحمل میکند.   آیا آنسان قدرشناس است؟   خیر... انسان ناسپاس است و خودخواه... هیچگاه به آنچه که مادر در اختیارش قرار داده قانع نیست و همواره بیشتر میخواهد.

گاه مادر زمین غمگین و افسرده میشود و نشانه های آن بلایای طبیعی از قبیل زلزله و سیل و تسونامی .. نمایان میگردد... اما آیا این وقایع انسان را از خطاهای خود آگاه میسازد ؟ ... خیر.. گرد و غبار بلایا را از تنش میتکاند و ادامه میدهد به  تخریب زمین و طبیعت  .... حاضر به گرفتن درس عبرت نیست و آسیب رسانی به مادر زمین را ادامه میدهد.

 آیا امیدی هست که انسان  از خواب غفلت بیدار شود و با دیدن اسیب ها احساس ندامت و پشیمانی کند!!!

من خود از زمین هستم ..او مادر من است .. او مرا با غرور آفریده است... او مرا با عشق بزرگ کرده است ... نسیم را برای نوازش موهای من فرستاده است ... و رنگهای گوناگون و زیبای طبیعت را برایم به ارمغان آورده است  ... و اعمال ناشایست مرا با پیری  جبران نموده است... و عاقبت وقتی عمرم به سر رسد... برای همیشه در آغوش او خواهم خفت...

مردم با فرهنگ ایران

ماجرای من و سطل زباله شهرداری همچنان ادامه دارد..... یک سال هم گذشت.

دیروز رفتم دفتر شهرداری ناحیه ۳ و با شهرداد منطقه نیم ساعتی صحبت کردم.  حرفهائی که میزد کمی تا قسمتی خنده دار بود.

آقای شهردار :  اگر سطل را تغییر مکان بدیم صدای مردم در میاد

من : ای بابا آقای شهردار مگه ما آدم نیستیم و با بقیه فرق داریم که حق شکایت نداریم ؟!   ما یکساله تحمل کردیم یکسال هم دیگران تحمل کنند (اینجا آقای شهردار کمی کم آورد).

من : اصلا" لازم نیست جای سطل را عوض کنید. لطف کنید یک سطل دیگه اضافه کنید تا همه ساختمانهای کوچه زباله هایشان را نیاورند بریزند در خانه ما و با پر شدن سطل زباله  پیاده رو را هم پدلیل عدم گنجایش سطل پر از زباله کنند.  درضمن به راننده دستور فرمائید  امسال برنامه را کمی تغییر بدهند تا قبل از ساعت ۱۲ شب برسه در خانه ما . مگه برنامه را نمیشه تغییر داد؟ ما چه گناهی کردیم ساعت ۳ صبح باید با صدای انفجار سطل از خواب بپریم!!!

خلاصه سخن کوتاه کنم جناب شهردار قول  دادند یک سطل اضافه کنند و برنامه خالی کردن را تغییر بدهند.

یکی دیگر از رفتار غیر قابل توجیه و بی فرهنگی  شهروندان باز و بسته کردن درب اتومبیل هایشان است با صدای جیغ گوش خراش دزدگیر.  همه واقفند که دربازکن های اتومبیل دارای ۲ دکمه برای باز و بسته کردن درب ماشین است که یکی از آنها با صدای گوشخراش است و دیگری بیصدا.  حال چرا مردم این سرزمین اینقدر علاقمندند حتما" درب اتومبیل خود را با صدای گوش خراش دزدگیر باز و بسته کنند خدا داند و بس..

گفتیم ما که امکان سفر و خوش گذرانی مثل بقیه رانداریم این دو هفته که شهر خلوته و ماشین حمل زباله هم زودتر میاد کارش را انجام میده.. دست کم شب ها کمی راحت تر بخوابیم.. خبر نداشتیم به جای ماشین حمل زباله میهمانان محترم همسایگان از ساعت ۱۲ شب تا ۳ صبح با صدای باز کردن درب ماشین و بوق زدنهای خداحافظی مزاحم خواب ما خواهند شد.

چرا این ملت اینقدر دم از فرهنگ و تمدن ۳۰۰۰ ساله میزند و درعین حال بی فرهنگ ترین ملت کره زمین است ؟؟؟!!!!!!  آیا  شهروندان  میخواهند دزدگیر داشتن اتومبیلشان را به  رخ دیگران بکشند؟!!!!

 

ماجرای درگیری من با سطل زباله شهرداری

خداوندا فکر نکنی میخوام نا شکری کنم.. ولی نمیشد من را با این روحیه یک جای دیگه دنیا میافریدی.. میدونم یه جورائی هوای منو داری (اقلا" بگذار الکی دلم خوش باشه که یک جورائی هوای منو داری !!!! البته خودم هم نمیدونم چه جورهائی ؟؟) ولی خیلی چیزها را از من دریغ کردی خودت هم خوب میدونی چی میگم.. خودتم میدونی هیچ وقت چیز زیادی در زندگی ازت نخواستم ولی همان چیزهای کوچولو و ناقابل  را هم دریغ کردی.. خدایا شکرت چقدر بزرگواری تو. گاهی جدی جدی فکر مکینم آدم۲پاهای بد طینت را بیشتر دوست داری ؟؟!!!    این بیخوابی و بد خوابی دیگه چیه که انداختی به جون من. خوبه خودت میبینی از ۶ صبح که بیدار میشم چه روزهای یکنواخت و خسته کننده ای را میگذرونم  با آروزی این که شب بشه و چند ساعتی راحت بگیرم بخوابم بلکه خوابهای خوب خوب ببینم.  اما افسوس.. خواب خوب دیدن پیشکشم باشه ..تاصبح چند بار هم باید با سرو صداهای گوناگون  از خواب بپرم..

آره دوستان گل و بلبل من...  یکی از هزاران مواهبی که پروردگار عالم به اینجانب پیشکش کرده   بدخوابی و کم خوابی و حساسیت بسیار زیاد به سرو صداست.  بطوریکه اگر نصف شب یکی از گربه هام هوس راه رفتن به سرش بزنه  من از خواب میپرم. ولی خوشبختانه گربه های من بسیار بسیار فهمیده و مودب هستند (مخصوصا" ۲ تا پسرهای گلم.. دختره یک کم خورده شیشه داره ) و قبل از ۶ صبح منو از خواب بیدار نمیکنند انگاری اینها بیشتر از آدم۲پاها عقلشون کار میکنه.  بگذریم از سرو صداهای گاه و بیگاه همسایگان محترم در نیمه های شب با موزیک بلند و تق تق کفشهای پاشنه ۱۲ سانتی که غیر از صدای گوشخراش هیچ قشنگی بنظر من ندارند و .....  نمیدونم سعادت زندگی در نزدیکی سطل هال دکله شهرداری را شما هم تجربه کرده اید یانه (البته اگر  از آن دسته آنسانهائی باشید که خواب سنگینی دارید و بمب هم بیافته بیدار نمی شوید  فرق زیادی در کنار سطل دکله شهرداری زندگی کردن یا نکردن برای شما نخواهد داشت).

  چنین منظره ای را مجسم کنید روبروی درب مجتمع ما در یک کوچه باریک عین همین بخدا

درسرتاسر کوچه ای که مجتمع مسکونی ما واقع شده  ۲ تا سطل دکله شهرداری موجوده  که از شانس بد یکی از آنها درست جلوی درب منزل ما نصب شده.  بگذریم از کثافت کاری ها چون این سطل جای کافی برای این همه مجتمع و خانه را نداره و شب ها نصف پیاده رو هم پر میشه از کیسه های زباله و آشغال.   ماشین حمل زباله هم که سروصدای بسیار زیادی داره راس ساعت ۳ صبح تنوره کشان میرسه جلوی درب خانه اینحانب.. حالا فکر کنید من با این خواب سبک و گوش حساس چگونه ساعت ۳ از صدای انفجار دمر کردن سطل در ماشین حمل مخصوص از خواب میپرم !!!  یکساله دارم تماس میگیرم. مرخصی میگیرم میرم شهرداری.  نامه میفرستم و فکس میزنم. خواهش تمنا میکنم.  هیچ تاثیری نداره.  بهشون میگم نمیشه جای سطل را عوض کنید مثل بقیه جاها ببرید سر کوچه.. میگن نه به هیج وجه مجمع تشخیص مصلحت نظام سرکوچه است و این سطل امنیت آنجا را به خطر میاندازه !!!!  دست کم جان مادرتان  نمیشه گاهی ساعت حمل را در برنامه تغییر بدین.. جواب میدن نه نمیشه این برنامه را ما دادیم به پیمانکار و زمین به آسمان برسه باید ساعت ۳ صبح برسند در کوچه شما و هیج راه برو برگردی هم نداره.  بهش میگم آقا ما امسال اضافه بر مخارج دیگه ۴۵ هزار تومان هم حق خدمات شهری دادیم که زجر بکشیم؟!   میگه .. خوب منم دادم (یه چیزی هم طلبکاره).  جای بسی تاسف است که  یک آشنا در شهرداری ندارم  وگرنه مثل خیلی جاها میتوانست پارتی بازی بشه و  فوری دستور داده بشه سطل را با کندن پایه هایش به نقطه دیگری از کوچه انتقال بدهند.

 خیلی جالبه مملکتی که اگر گربه یا سگ یک بدبختی درون آپارتمان صدائی در بیاره ۱۰ تا شاکی پیدا میکنه و کار به دادگاه کشیده میشه... مردم آزاریهای دیگه چه از طریق شهرداری باشه چه مردم عادی هیچ وقت شاکی کارش بجائی نمیرسه.  فک کن دزدگیر ماشین هائی که نصف شب تا صبح ۱۰ دفعه از خواب میپراندت.. آیا میتونی بری شکایت کنی؟ یا آدمهای بی ادبی که ساعت ۲ نصف شب از مهمانی خانه دوستشان میخوان برن حتما" باید به عنوان خداحافظی و تشکر یک بوق ممتد بزنند و اهالی محل را از خواب بپرانند !!! فکر کردی میتونی شکایت کنی از اینها ؟    والله نمیتونی یعنی کاری پیش نمیبری.  حالا برو بگو گربه زری خانم روزی ۲ بار میومیو میکنه آرامش ما را به هم زده.. فوری میان گربه را دستگیر میکنند و زری خانم  را هم راهی دادگاه و جریمه و خلاصه .....

وقتی میگم مملکت گل و بلبلی داریم بعضی ها بهشون بر میخوره.... گل و بلبل کجا بود. من که دلم میخواد برم تو شاخ آفریقا زندگی کنم.. وسط حیات وحش والله فک کنم با آنها بهتر بتونم کنار بیام تا بعضی از شهروندان تهرانی 

بیائید با کمک هم به داد شیرهای زندان ارم برسیم

دیشب فیلم سینمائی Born Free محصول سال 1966 و برنده 2 جايزه اسكار را تماشا کردم و باعث شد برای دو ساعت درد و غم های همیشگی خود را فراموش کنم.   

                              

  از تماشای فیلم هائی (چه مستند چه داستانی)‌  که در رابطه با حیوانات باشد خیلی  لذت میبرم و  برعکس تماشای سریال یا فیلم های وطنی  هیج اثری روی من نمیگذارد  (راستش را بخواهيد ‌وقتم را برای تماشای آنها تلف نمیکنم).  فيلم born free  براساس یک ماجرای واقعی تهيه شده و درمورد زن و شوهری است که بخاطر انجام ماموریت به جنگل های کنیا میروند و در آنجا شوهر با چند شکارچی بعد از كشتن يك شير ماده متوجه ميشوند كه حيوان 3 توله نوزاد داشته كه مجبور ميشوند از توله ها نگهداری کرده و آنها را با شيشه شير بزرگ کنند.

 

             

 بعداز  شش ماهگی و با بزرگ شدن جثه،  ٢ قلاده از شیرها را به نایروبی میفرستند و یکی از توله شیرها را بدلیل علاقه بسیار هنرپيشه زن به او نزد خود نگهداری میکنند و اسمش را میگذارند السا Elssa.   این شیر ماده مثل یک گربه خانگی بزرگ میشود و آخر سر که ماموريت آنها در كنيا به اتمام میرسد برای بازگرداندن شیر به طبیعت و محیط زندگی اصلی خود  با مشکل بسیاری روبرو میشوند.   شیر را ساعت ها و گاهی شب تا صبح در دل جنگل رها میکردند و صبح میرفتند میدیدند گرسنه و تشنه و کتک خورده و زخمی در همان محل رها شده  چشم به راه و منتظر آنها نشسته .. تا اینکه بعد از چندین ماه تلاش  موفق میشوند یک شیر نر خوشگل گیر بیاورند که السا عاشقش شده و بدنبال او به طبیعت خود باز میگردد.   زن و شوهر بعد از یکسال به آن محل بازگشتند و السا را یافتند که بهمراه شوهر و ٢ توله اش به استقبال آنها شتافت. 

فیلم که تمام شد کامپیوتر را روشن کردم قبل از خواب ایمیل ها را چک کنم که مطلب زیر را از دختر دائیم  که در جنوب فرانسه زندگی میکند دریافت کردم در مورد مردی که دوست حیوانات بخصوص شیرها  میباشد.  چقدر دلم میخواست جای این مرد بودم.

 

  چند عكس دیدنی از كوين ريچاردسون (رفتارشناس حيوانات)‌ و دوست هایش 

 
 
 
کوین ۳۳ ساله در یکی از مناطق حفاظت شده حیات وحش ژوهانسبورگ (آفریقا)  مستفر است .
        کوین ۱۰ سال قبل به این نتیجه رسید که برای او شیرها قابل اطمینان تر از انسانها هستند. او بدون بکار گیری سیخ و شلاق و چوب و زنجیر و فقط با بردباری و صبر و حوصله  با شیرها  دوست میشود و حتی شبها در کنار آنها میخوابد
 
 

 آخر شبي ياد شيرهاي بدبخت بينواي اسير در سلول هاي كوچك زندان ارم افتادم و كلي گريستم.  بايد براي آنها حتما" كاري كرد...

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

شتر مرغ ســواری در پـــارک هــای آیــران زمیـــن

 

یک خبر بسیار داغ و مسرت بخش برای بعضی از  هموطنان که عقیده دارند خداوند تمام مخلوقات دیگر را فقط برای استفاده انسان آفریده  (دراصل سوء استفاده).

گویا دیروز  یکی از کارشناسان  عضو هیئت علمی جهاد کشاورزی به اسم مهندس چگینی در برنامه زنده سیمای خانواده شبکه یک آمده و در کمال تعجب بعضی ها که همانند اینجانب برای زندگی همه مخلوقات خداوند ارزش قائلند... بعد از پخش تصاویری از شتر مرغ ابراز داشته است که : سوار شدن روی شترمرغ بسیار مهم است و ما باید در پارک های شهری برای تفرج و تفنن و سرگرمی مردم این حیوان را بیاوریم تا مردم سوارش بشوند و خوش بگذرانند !!!!!    البته گویا ایشان خجالت کشیده اضافه کند که بعد از سواری میتوانند آزادانه سر شتر مرغ را بریده و همانجا کباب کرده و نوش جانش کنند تا خستگی شتر مرغ سواری از تنشان بدر آید.

درضمن ایشان اضافه کردند که پر شتر مرغ برای عزاداری در ماه محرم بسیار مناسب است !!!

 

 

باور کنید نمیدانم باید بخندم یا گربه کنم     

تفـــاوت ز کجـــا .... تــا بــــه کجــــا

 
درياچه پريشان يكي از زيباترين درياچه‌هاي آب شيرين كشور است كه به دليل قرار گرفتن در كنار كوه‌هاي جنگلي و پوشش گياهي وسيعي كه در حاشيه آن روئيده، روياي شگفت‌انگيزي خلقت را به چشم هر بيننده‌ هديه مي‌كند و وجود هزاران پرنده از انواع گوناگون، زيبايي آن را دو چندان كرده است.

اين جملات را ديگر در مورد درياچه پريشان نمي‌توان گفت!! زيرا:

هزاران لاک پشت و پرنده مهاجر در یکماه گذشته به شکل تکان دهنده ای در آتش نیزارهای دریاچه پریشان که برای راهسازی از بین رفته .. زنده زنده سوختند

 

 
 
 

آخرین اخبار را میخواندم در مورد آتش سوزی گسترده جنگل های استرالیا که تا بحال باعث مرگ صدها انسان و هزاران حیوان و میلیونها درخت شده است.  تماشای عکس های مربوط به تلاش دولت - ارتش و مردم  در مهار آتش و نجات جان حیوانات گوناگون (ازجمله کوالا و کانگرو)  که هنوز درمیان شعله ها گرفتار شده اند تاسف آور بود و تاسف بار تر مقایسه آن با آتش زدن عمدی جنگل های این سرزمین و اهمیت ندادن به سوخته شدن زنده زنده جانوران ساکن آن مناطق.  دوستان سبز اندیش و عاشق طبیعت در وب لاگها و سایت های مختلف در مورد جنایتی که در حوالی دریاچه پریشان به عمد اتفاق افتاد زیاد نوشتند و من با خواندن اخبار مربوط به جنگل های استرالیا متوجه تفاوت بارزی شدم  در طرز فکر دو ملت در حفاظت از طبیعت و گونه های جانوری  مملکتشان. 

چند عکس مربوط به  آتش سوزی جنگل های استرالیا و نجات حیوانات از جمله کوالاها

             

 

آب دادن به کوالاهای تشنه  

          
 
مداوای کوالای سوخته
 

   اگر این حیوان در ایرانزمین میبود و مردم در این حال پیدایش میکردند آیا نجاتش میدادند؟   حتما میایستادند و برای تفریح  آتش گرفتن و سوختن تمام بدن حیوان را تماشا میکردند 

 
 
ادامه نوشته

دمـــاونــــد

 

اگه گفتید اینجا کجاست ؟

یه تیکه آینه که آبی آسمون را نشون میده

ببینید چقدر همه چیز پاک است ؟

هیچ نقاشی نمی تواند این همه احساس

این همه حیرت را مثل این تصویر با رنگ نشان دهد

یه نفس عمیق بکشید

دست و روئی در این آب پاک بشوئید

و دمی خود را در هوای آن دیار رها کنید

 

Damavand  photo_id=60135

شنیده ام از آن سرو ستیز که بالا بروی

در  بالاترین بخش کوه 

 زیبائی درون  ایرانی های واقعی  را احساس خواهی کرد

اما برای دیدن این زیبائی باید صخره ها را در نوردید

شنید ه ام آن بالا حوض طبیعی قشنگ و زیبائیست 

  که آب آن مثل آئینه شفاف است 

و میتوان صورت خود را در آن دید

 چشم شما به صورت خودتان مبارک باشد

 

  قدیما (خیلی قدیم هم که نه.. شاید تا چند سال پیش) وقتی میرفتم روی پشت بام دماوند را میدیدم و همش فکر میکردم کاش یکروز بتونم برم آن بالابالاها.. شنیدم آن بالا یک حوضچه پر از آب است که مثل آیئینه شفافه... نمیدونم کسی رفته اون بالابالاها و صورت خودش را در  ائینه شفاف نگاه کرده ؟!!!  آیا اگر هم چنین حوضچه ای بوده  از بین نرفته؟!!! هنوز هست یا مثل مکان های بکر و زیبای دیگر مورد دستبرد غارتگران طبیعت قرار گرفته ؟؟!!....  

 من که دیگه از روی پشت بام غیر از غبار خاکستری چیزی دور و بر خودم نمیبینم

  

 

حیوان دوستی فقط نزد ایرانیان است و بس !!!!!

 

برادرانی که ميبينيد بعد از مهرورزی با اين زبون بسته ها دارن تشريف ميبرن بهشت!

 

         


(انشائ زیر را به روش دانش آموز کلاس دوم دبستان بخوانيد)

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم.  بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛  توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خون عمه زهره اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟  آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو،  پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت; برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان میدهد دوست میداریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان میگوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون میداد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون میده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده  . ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ میگفت.

ما کتابهای حیوانات رو هم خیلی‌ دوست میداریم. یک بار دوستمان به ما یک کتاب داد که کلی‌ در مورد حیوانات و اونجای آقا‌ها و خانومها توش نوشته بود و آدم یاد میگرفت که چه جوری با شتر و گاو و الاغ کارهای بد بد کنه ولی‌ نره جهنم.

فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد.ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی‌ میگفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمیگفت الله اکبر بریدند و اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سر ما را نبرد.

ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آنها را به دیوار بچسبانیم و به آنها مهرورزی کنیم و نمیدانیم اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم چه غلطی باید میکردیم.


پ. ن.   ما چند تا دیگه اسم حیوان بلد بودیم ولی‌ ترسیدیم فکر کنید که ما صبحانه تخم کفتر خوردیم برای همین انشایمان را زود تمام کردیم.

پ. ن. دوم.   ما چون کلاس دوم هستیم نمیدانیم که مار قاشیه را با ق مینویسند یا با غ.

انسان تنها پستاندار شیر خوار تا زمان مرگ !!!!

چندماه پیش بخاطر اینکه شب ها استخوانهایم خشک میشد رفتم به زیارت پزشک خانوادگی... کلی آزمایش خون برام نوشت و تست سنجش پوکی استخوان... آزمایش ها چیزی نشان نداد (یعنی رماتیسم و بیماری خاصی نداشتم و همچنین هیچ گونه کمبود کلسیم و آهن و غیره..) و دکتر گفت اینها دردهای آرتروزه که بعد از ۵۰ سالگی سراغ اکثر آدمها میاد ولی توصیه کرد  چون گیاه خوار هستم مواظب باشم دچار پوکی استخوان نشوم .

    

توصیه خوردن ۲ لیوان شیر در روز و قرص کلسیم و .....   ولی من که از شیر خوشم نمیاد گفتم برم یک کم مطالعه کنم بعد تصمیم بگیرم که باید حتما" ۲ لیوان شیر بخورم یا نه ؟؟ !!!  ... گاهی به چیزهایی فکر میکنم که شاید بقیه فکر نکنند.. مثلا"  گاوی که ما داریم شیرش را میخوریم تا کلسیم جذب کنیم و گوشتش را میخوریم که پروتئین کسب کنیم چطور خودش با خوردن علوفه در بدنش کلیسم و پروتئین درست میکنه تا  آدمیزادان بخورند  و دچار کمبود نشوند ؟؟!!!!!  پس من هم میتوانم عینا" از همانجائی که گاو کلسیم بدنش را کسب میکنه (یعنی خوردن گیاهان و  سبزیحات و میوه ها) کلسیم به بدنم برسانم.  مگه فیل ها و کرگدن ها و همچنین اسب ها دارای استخوان بندی بسیار محکمی نیستند؟  درحالیکه غذای آنها گیاهی  است و گوشت نمیخورند.  فکر میکنم تمام پستانداران ساکن زمین  برطبق برنامه ریزی مادر طبیعت زندگی و تغذیه میکنند و فقط ما آدمها دوست داریم روش زندگیمان را تغییر بدهیم.

خلاصه کلی خواندم و خواندم و به نتایج زیر رسیدم... پس شیر بی شیر..  

معمولا" انسان بعد از سن ۴ سالگی قدرت هضم کامل لاکتوز را از دست میده و نتیجتا" تعداد بسیاری از کودکان با خوردن شیر گاو دچار  اسهال - گاز معده - گرفتگی عضلات شکم -  التهاب لگن و مسمومیت میشوند.  علاوه براین تحقیقات ثابت کرده که دیابت تیپ ۱ در بچه ها رابطه مستقیم داره با مصرف شیر و لبنیات.

کاسئین Casein  پروتئین موجود در شیر علت اصلی بروز آلرژیهای غذائی است. کاسئین برای فعال شدن نیاز به آنزیم رنین Rennin داره که این آنزیم بعد از ۴ سالگی در بدن انسان موجود نیست.  

درطول عملیات پاستوریزه کردن کلسیم موجود در شیر با رسیدن به  ۱۱۵ درجه سلسیوس  غیر قابل حل و نتیجتا" هضم آن سخت میشه .  حرارت  ۱۹۰ تا ۲۳۰ درجه سلسیوس برای کشتن باسیل تیفوئید (حصبه) - ای کولی e-coli - سل و ....  لازمه ولی حرارت پاستوریزه کردن شیر تنها به ۱۴۵ تا ۱۷۰ درجه میرسه.  آین نوع پاستوریزه کردن باعث از بین رفتن بعضی از باکتری های مفید شده و برعکس باکتریهای مضر را نگهداری میکند.  

شیر تولید شده در دامداری صنعتی حاوی مقدار زیادی آنتی بیوتیک میباشد که این آنتی بیوتیک ها به بدن انسان انتقال یافته و باعث بروز آلرژی در بدن انسانهای حساس به آنتی بیوتیک شده و یا باعث تولید باکتری مقاوم در برابر آنتی بیوتیک در بدن انسان میشود.

برعکس باور همگان ریسک ابتلا به پوکی استخوان در کسانی که مصرف گوشت و لبنیات بالائی دارند خیلی بیشتر از گیاه خوارانه.

برای مثال زنهای قبیله Bantu  در آفریقا از لبنیات استفاده نمیکنند و با اینحال باخوردن گیاهان مختلف و میوه ها  روزانه ۴۰۰ تا ۲۵۰ میلی گرم کلسیم کسب میکنند.  این زنها معمولا"  در طول زندگی ۱۰ بار زایمان دارند و فرزندان خود را تا ۱۰ ماهگی شیر میدهند.  با همه اینها در بین آنها بیماری پوکی استخوان تقریبا" ناشناسه.  درحالیکه تعداد افراد مبتلا به پوکی استخوان در   پنج کشوری که بالاترین میزان مصرف شیر و مشتقات آنرا دارند شامل فنلاند - سوئد - ایالات متحده - انگلستان و اسرائیل  از همه جا بیشتره.

 

               

حقیقتا"  در بین کلیه پستانداران .. فقط انسان است که بعد از دوران کودکی خود نیز همچنان به خوردن شیر ادامه میدهد.

محققین هارواد اخیرا" در تحقيقات انجام شده روي صد هزار زن،‌  باين نتيجه رسيده اند كه زناني كه در سنين قبل از يائسگي بيشترين مقدار چربي حيواني را استفاده كرده اند ريسك بسيار بيشتري در مبتلا شدن به سرطان سينه و تخمدان داشته اند. به عبارت ديگر زناني كه مقدار بيشتري گوشت قرمز و لبنيات پرچرب استفاده كرده اند 75% بيشتر در معرض ابتلا به سرطان بوده اند.

محققين نتوانستند توضيح بدهند كه اين مسئله بدليل خوردن خود چربي حيواني است و يا كارسينوژن هاي (مواد سرطان زا) موجود در گوشت و يا هورمون هاي موجود در شیر و لبنيات.  اين سرطان ها در زناني كه از چربي هاي گياهي استفاده كرده اند ديده نشده.

واقعا" جه کسی درست میگوید؟   آیا میشود  به سخنرانان و مبلغین  صنعت شیر اطمینان کرد ؟  آیا میشود به هیچ گونه تبلیغات صنعتی در هر مورد اطمینان کرد؟  آیا متخصصین تغذیه اطلاعاتشان بروز رسانی شده و یا بطور ساده هر آنچه در سالهای گذشته از استادان خود آموخته اند را تکرار میکنند ؟!  پس زمزمه های اخیر در ترغیب به احتیاط بیشتر  در این رابطه از کجا سرچشمه میگیرد؟!  مهم ترین گزارشات در مورد ترس از عفونتهای ویروسی توسط ویروس سرطان خون گاوی و یا ویروسی شبیه ویروس ایدز و خطر ابتلا به دیابت در کودکی نوشته شده است.  

ویروس سرطان خون گاوی در ۳ از ۵ گاو شیرده د رآمریکا مشاهده شده (یعنی ۸۰٪ از گاوهای شیرده).  البته ویروس بعد از پاستوریزه شدن از بین میره (در صورتیکه عمل پاستوریزه  بدرستی انجام شود).   

فوايد مصرف شير چيست ؟

آيا واقعا"‌  مصرف شير گاو براي انسان بالغ لازم است ؟  از سال ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۳ بیش از ۲۷۰۰  مقاله توسط محققین درمورد شیر نوشته شد که  در هیج کدام  از شیر گاو بعنوان غذای کامل و عالی و بی ضرر برای انسان  آنطور که صنعت شیر به مغز ما فروکرده است نوشته نشد  و تمرکز اصلی گزارش ها درمورد قولنج (بخار و گاز) روده ای - سوزش و تحریکات روده ای - خونریزی روده و معده - آنمی (کم خونی) و بروز آلرژی در کودکان و بزرگسالان و همچنین غفونت هائی ازقبیل  سالمونلا بود.     

ترحم به حيوانات

عمر مفید زندگی گاو ۲۵ تا ۳۰ سال است  در حالیکه گاوهاي شيرده از حاملگي هاي تلقيحي پي در پي در طول عمر كوتاهشان بسيار در رنج و عذاب هستند. بطوريكه بعد از 3 سال شيردهي براي تبدیل شدن به همبرگر ارزان قیمت روانه کشتارگاه میشوند.  

كلسيم وديگر مواد معدني براي داشتن استخوانبندي محكمتر و همچنين پروتئين براي ساخت عضلات بدن  باندازه كافي در سبزيجات  - حبوبات - آجيل - دانه ها و حتي ميوه هائي مثل پرتقال و توت فرنگي وجود داره.   همچنین  آب ميوه هاي غني شده با كلسيم - شير سويا و برنج - بسته بندي هاي كلسيم بصورت پودر كه يك قاشق از آن به برنج و سوپ افزوده ميشه.  برگ شلغم خام و شلغم پخته شده، آب تره و دانه هائي از قبيل آفتابگردان و كنجد- درمقايسه با شير داراي مقدار كلسيم بيشتري هستند.

پس شیر بخورم برای چی...  بگذار گوساله بدبخت شیر مادرش را بخوره نه من

از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

نمیدانم چرا حالت تهوع گرفته ام... امروز سری زدم به وب لاگ دوستم  آنوشه جان    www.onlydog.blogsky.com   مطلبي در مورد سوسمارها نوشته بود كه يكي از ديو و ددان  انسان نما كامنت زير را برايش گذاشته :

اول سلام
دوما" خانم حسینی در گلستان دارای اولین مجوز پرورش کروکدیل میباشند  که اینجانب مدیر فنی مزرعه میباشم
سوما کروکدیل به غیر از پوست از گوشت خون وحتی غدد زیر بغلش برای تهیه مواد معطر استفاده میکنیم .   ما به کروکدیل باید مثل یه چاه نفت نگاه کنیم نه یه بچه مارمولکی که ما با دمپایی میکشیم یا گربه ای که با سنگ میزنیم  باتشکر
اینم شمارم اگه اطلات دیگری خواستید در خدمتم۰۹۳۵۶۰۴۵۷۱۸

(من کامنت ایشان را کپی کردم گذاشتم اینجا غلط های املائی مال شخص نویسنده کامنت است)

چه افتخاري براي خانم حسيني كه اولين مجوز پرورش كروكوديل را گرفته و اين هيولا هم مدير فني مزرعه ميباشد.   تا چه حدی  انسان میتواند  بیرحم .. بی فکر... خودخواه و  احمق به تمام معنی باشد که با کمال افتخار در مورد یک موجود جاندار اینگونه بنویسد  (ارزش كروكوديل مثل يه چاه نفت است)..... خاک بر سرتو و خانم حسيني با آن چاه نفت.   کاش من در این مملکت بدنیا نیامده بودم تا شاهد وحشی گری همنوعان خود باشم و یا خدا مرا هم وحشی میافرید تا اینقدر زجر نکشم.

اینه مسلمانی.... که عقیده داشته باشیم اشرف مخلوقات هستیم و خداوند همه چیز را برای استفاده و لذت و سود جوئی و کسب درآمد  ما آفریده؟؟!!! 

شاید شما هم خبر کشتار (قربانی کردن) گاو عظیم الجثه را در میدان ونک شنیده باشید.. اواسط هفته گذشته.. بطوری که از ساعت ۱۱ صبح تا ۱ بعد از ظهر ترافیک متوقف شد... گاو را سر بریدند.. قربانی کردند بخاطر برقراری یک کیوسک نیروی انتظامی جدید در میدان ونک... به گفته همکارم میدان غرق در خون بود... ۱۰ سرباز هم نتوانستند جسد گاو بدبخت را بلند کنند و آخر سر با جرثقیل اینکار را کردند...

مسلمانان بمن جواب بدهید.. اگر خدا گفته قربانی کنید... کجا گفته باید باین صورت باشد؟؟  کجا نوشته شده که برای عروس و ماشین و خانه و مرده و بازی فوتبال و برقراری کیوسک نیروی انتظامی و آغاز کار نيروي انضباط شهری باید خون ریخت....  آیا این طرز کشتار و قربانی خود نوعی بت پرستی نیست ؟  من شخصا" با اصل عمل قربانی کردن مخالفم ولی اگر هم در کتاب آسمانی شما چیزی نوشته شده. فقط به اسم خدا و برای او قربانی کردن واجبه (یعنی حجاج)... این قربانی ها که حتی انسانهای تحصیل کرده و با کلاس با آن موافقند فقط برای دوری از چشم بد و برای خودشان انجام  میشود.  پس نوعی بت پرستی است.. نه چیز دیگر.....  آیا بزرگان  دین اسلام مراحل خاصی برای قربانی کردن توصیه نکرده اند؟  یکی از آنها عدم کشتار حیوانات در کنار هم و جلوی چشم هم... چرا حیوانات مظلوم را جلوی روی هم با وحشیگری سر میبرید... چرا شتر را به آن صورت میکشید ؟؟!!!

دوست دیگری در وب لاگ گربه ایرانی توصیه کرده بود که به وب لاگ نو عروسی رجوع كنم که خاطرات روزانه خود را مینویسد.   در قسمتی با با کمال وقاهت و افتخار نوشته شده  برای گذران وقت با شوهرش به پارک یوسف آباد رفته اند روی چمن ها بساط خود را چیده اند ولی ۲ گربه مزاحم با نزدیک شدن خود اعصاب آنها را خورد کرده اند.. به حدی که شوهر خانم با کمال شجاعت یک پارچ آب جوش را روی یکی از گربه ها ریخته که گربه با ضجهه و فریاد از درد  از محل گریخته و زن و شوهر جوان با خنده به عیش و نوش خود ادامه داده اند...  شرم ميكنم از اينكه اسمم ايرانيست و در شناسنامه ام مهر مسلماني....

 خدایا کمکم کن طاقت بیاورم و ادامه دهم .... نباید انتظاری داشته باشم ازکشوری که رئیس سازمان محیط زیستش سیرک را وسیله آموزش بچه ها  نام میبره.. چه انتظاری میتوانم داشته باشم..  خدایا نجات بده این مملکت را از دست دیوان و ددان....

 

 

 این هم یک آگهی نصب شده سر در یکی از رستورانها ...... 

تعبیر شما از این نوشته چیست ؟؟؟!!!  

آیا رابطه و شباهتی است بین خانمها و حیوانات وحشی و اهلی ؟؟!!!

 آيا كسي با خود گرگ و شير بداخل رستوران ميبرد؟!!! 

 

 

ضربه ای برای آغاز یک فاجعه و نمایش سرگذشتی شورانگیز و کشنده

 

 

تیغه تبر در تنه درخت فرو نشست ، دم پولادین تبر همچون زخمه یک نومیدی در آخرین بن بست که واپسین فروغ انتظار را در چشم نابود کند برقی زد و فریادی از میان درخت بالا گرفت.  ناله بود، ناله ای که از اعماق روحی نفرین شده که شکنجه می بیند ودرد می کشدبه آسمان بلند میشد، از ریشه درخت سر می کشید ودر شاخساران آن می پیچید.

من تنهای تنها در زیر فشار آن فریاد که از دل سکوت برمی خواست چه حالی داشتم !!

درخت همچنان با دردی جگرخراش جیغ می کشید و جریان آن شیون هولناک در سرمن میگردید و سپس در همه جنگل گسترده میشد. انگارهمه جنگل ناله بر می آورد.  دیوانه می شدم، درست مثل این که درختان جنگل ناله های درهم و انبوهی بودند که در طوفانی از درد به هر سو میچمیدند، ناله ای که از میان روح زمین بر می خاست ، ریشه می گرفت و شاخ و برگ پیدا می کرد.

وجودم به لرزش در آمده بود، دستم پاورچین تبر را از تنه درخت بیرون آورد و فریاد که رفته رفته فرو می نشست بار دیگر مانند خونی که با بر آوردن تیغه ای از جای زخمی مهلک فوران کند بالا گرفت ، در حالی که دیگر شتاب زندگی در آن احساس نمی شد ، ناتوان تر گشت ، فریاد محتضری که دیگر ناله هم نمی تواند باشد و به آهی سوزان که در ابهامی مه آلود می گردد بیشتر ماننده بود ،  آهی که در یک بی هوشی رنگ می باخت و در خودش فرو مینشست تا برای همیشه سکوتی جاودانی در ژرفنای مرگ رسوب کند.

 

 

Do you hear me crying

Why do you need to hurt me so

Why can't you enjoy my beauty

Let me live and continue to grow

I watch you from the distance

With that branch you broke from me

To beat that innocent little dog

I prayed that God would set him free

Don't you have any feelings

Can't you feel within your heart

That all God's creations provides beauty

Why must you tear it all apart

Think of what we are feeling

Me and that innocent little dog

How many times you have made us cry

Look at all our beauty

Then question yourself... WHY

 

مادر خوانده گربه سانان

 

Anjana، شامپانزه معروفي است كه سالهاست از توله هاي بي مادر گربه سانان نگهداري كرده و آنها را بزرگ ميكند . اخيرا"‌ 2 توله ببر سفيد كه مادر خود را در طوفان هانوي از دست دادند در پناهگاه ببرها واقع در كاروليناي جنوبي به او سپرده شده اند.   Anjana توله ها را با شيشه شير تغذيه ميكند و لحطه اي از آنها جدا نميشود.

Anjana  در گذشته چندين توله پلنگ و شير را بزرگ كرده است...

 

 

 

 

 

 

    
     

نجات  بچه گوزن  ریزه میزه....

  

    

این بچه گوزن ریزه میزه توسط محیط بانان به بیمارستان حیات وحش باکینگهام شایر در انگلستان تحویل شده و در محفظه رشد توله های نارس تحت مراقبتهای ویژه نگهداری و با یک لوله تغذیه میشود.

مادر این گوزن براثر تصادف با ماشین کشته شد.   گوزن ریزه  هنوز بدنیا نیامده بود و بعد از تلاش زیاد برای نجات جان مادر  و عدم موفقیت .. بچه را با سزارین از شکم مادر بیرون آوردند. طول بدن این بچه گوزن ۶ اینچ ... یعنی اندازه کف دست یک انسان بالغ میباشد.

  

       

 پرسنل بیمارستان حیات وحش به زنده ماندن بچه گوزن زیبای ریزه میزه بسیار خوش بین هستند.

 

  

  راستی فکر میکنید اگر این اتفاق در کشور ما میافتاد چی میشد....

اصلا" کسی به خودش زحمت میداد سعی کنه گوزن تصادفی را درمان کنه.. یا نهایتا"  کسی سعی میکرد بچه را از شکم مادر خارج کنه ؟!  

احتمالا" محیط بانان یا افراد دیگری که درکشور ما با گوزن یا هر حیوان  تصادفی مواجه می شوند  تنها  کاری که ازشان بر میاید  بریدن سر حیوان و کباب کردن گوشت اونه  ... بچه را هم احتمالا" بجای بره تو دلی .. گوزن تو دلی درست میکنند تا  بگذارند وسط میز عروسی تا از این به بعد مد بشه و افراد با کلاس تر و ثروتمند تر  آهو تو دلی سرو کنند برای جشنهای خود.....

 

معنی واقعی آرامش

 

 

 

روزی روزگاری در زمانهای بسیار قدیم پادشاهی جایزه بسیار نفیسی درنظر گرفت برای  هنرمندی که بهترین تابلو رو که نشانگر آرامش باشه نقاشی کنه.  هنرمندان زیادی در این مسابقه شرکت کردند ولی پادشاه فقط از 2 اثر خیلی خوشش آمد و آنها را از بقیه سوا کرد  تا در مورد بهتر بودن یکی از آنها تصمیم نهائی خودش رو بگیره.

یکی از تابلوها تصویری بود از دریاچه ای بسیار آرام،  آنقدر آرام که تمام منظره کوهستان اطراف در آن مثل آینه منعکس بود.  روی دریاچه آسمان نیلی رنگ به تصویر کشیده شده بود با چند تکه ابر سفید. هرکس به این تابلو نگاه میکرد عقیده داشت که این اثر بسیار عالی و نمایانگر آرامش کامل است و حتما" برنده خواهد شد.

تابلو دیگر هم نقاشی بود از کوهستان،  اما کوههای ناهموار و پر صخره و روی آنها آسمانی خشمگین که در آن بارش رگبار و رعد وبرق همه به تصویر کشیده شده بود، از بالای یکی از کوهها آبشاری خروشان رو به پائین و به دریا فرو میریخت.. این تابلو در دید  هیچ یک از تماشاگران آرامش بخش نبود و همه متعجب بودند که پادشاه به چه دلیل این تابلو را در کنار دیگری انتخاب کرده. پادشاه با مشاهده دقیق تابلو دوم از نزدیک،  متوجه شده بود که پشت آبشار روی بوته ای که داخل شکافی در صخره رشد کرده بود..پرنده مادری لانه کرده و با وجود ریزش آب خشمگین و کف آلود به پائین، پرنده همچنان  در لانه خود در کمال آرامش روی تخم هایش نشسته.

 

           

 پادشاه عاقبت تصویر دوم را انتخاب کرد و توضیح داد : معنی آرامش این نیست که در محلی باشی بدون هیچ سر و صدا و مشکل بدون اینکه محبور به انجام کار شاقی باشی .. بلکه آرامش واقعی آن چیزی است که در درون توست که حتی با قرار گرفتن در مرکز و کانون مشکلات هنوز در قلب و وجود خود احساس آرامش کنی..

آرامش درون پایان مبارزه و درگیری روحی و روانی ما آدمها نیست ، بلکه این صفت و خصیصه ای است که در اندرون تعداد بسیار کمی از انسانهاست که همواره بدون در نظر گرفتن آنچه که اطراف آنان میگذرد، آماده کنار آمدن و مبارزه با ناملایمات زندگی می باشند .

 حالا یکی بیاد بگه اینها رو که بلدی بنویسی خوب  اول از همه به خودت بگو.. چرا اینقدر الکی جوش میاری (مادرم اسم منو گذاشته کتری)..تو رانندگی.. وقت خرید از مغازه.. با آدمها حتی با گربه ها .. زودی از کوره در میرم.. بیخود نیست فشار خونم رفته بالا.. دکتر هم گفت که نباید عصبانی بشم..ولی خوب دست خودم نیست.  درسته زندگی خیلی راحت و آسانی ندارم اما گاهی اتفاقاتی رو که در زندگی بعضی ها پیش میاد با خودم مقایسه میکنم احساس شرم میکنم از اینکه چرا اینقدر سخت میگیرم همه چیز رو !!   

یک روز با مادر طبیعت

عاقبت دل به دریا زدم و جمعه صبح با اینکه از وضعیت فنی اتومبیل هیچ اطمینانی نداشتم راه افتادم به طرف جاده لشگرک.   آخه دلم خیلی گرفته بود و دیگه داشتم خفه میشدم از تکرار مکررات هر روزه !!   مقصد :  یه بلندی بین اوشان و آهار  که سالهاست هر وقت دلم برای مادر طبیعت و گفتگو با او تنگ میشه میرم آنجا روی یک پاره سنگ بزرگ مینشینم و به پائین نگاه میکنم.

 

 این محل نزدیک ترین طبیعت قشنگ به تهرانه که  ۴ سال قبل پیداش کردم !!! جائی که مدت کوتاهی گرفتاریها و  غم و اندوهم را می سپارم به دست باد تا سرشون را گرم کنه  و من کمی استراحت کنم.   وقتی از بالا پائین را نگاه میکنی  پر از درخته.. یک رودخانه هم جاریست که درش کلی مرغابی و اردک برای خودشان صفا میکنند.. دنبال هم میکنند و روزگار را بخوشی سپری میسازند. گاهی صدای آواز قشنگشون را هم میشه شنید. 

 

مرغ و خروس هم تا بخواهی فراوانه که برای خودشان آزاد هرجا دلشون میخواد راه میرن.. صدای قوقولی قوقوی آقا خروسه هم خیلی برام دلنوازه. دیگه برات بگم تعدادی گاو و گوساله و گوسفند و بز هم هستند میچرند و گاهی صدائی ازشون در میاد.. فکر کنم به یاد همنوعان خودشون که در دامداریهای صنعتی اسیر هستند ناله میکنند.  چند تائی هم سگ هست و حالبتر از همه گربه هائی که هر از گاه ظاهر میشن وسط مرغ و خروس و غازها راه میرن و یا صخره نوردی میکنند..  خانه ها در این منظقه همه از نوع روستائیه و چند تا ویلای شیک و پیک هم که معلومه مال چند تا آدم پولداره کمی دورتر دیده میشه.  خوشا به حال آدمهائی که در این تکه زیبای طبیعت زندگی میکنند و مجبور نیستند هر روز قیافه های ماسک زده و مصنوعی شهروندان را که دلاشون هم مثل آسمان شهر تهران خاکستری و دود آلود و چرکین شده تماشا کنند.

 

 
بیشتر از یکساعت نشستم و با مادر طبیعت و آسمان آبی و خدائی که حس میکردم همان نزدیکی هاست درددل  کردم.. کی میدونه.. خدا صدای ناله ها و شکایت های منو هیچ وقت در شهر تهران نشنید.. راستش شاید او هم از هیاهوی این شهر لعنتی خسته شده و گذاشته رفته.
 
در طول این مدت ۲ نفر مدام تو خاطرم بودند که هر دو به دنیای دیگر سفر کرده اند... اسکندر و سهراب سپهری ...
 
 
 
 
 من چه سبزم امروز .. و چه اندازه تنم هوشیار است !
نکند اندوهی .. سر رسد از پس کوه !
چه کسی پشت درختان است ؟

سفر

 

میروم به سفر و هیچ مقصد خاصی ندارم.  همین طوری دل را زده ام به جاده و هوس کرده ام که سفر کنم. هوسم را به جاده گفته ام و او با سکوتش دعوتم کرده است.  در انتهای جاده جایی برای رسیدن نیست.  کسی برای خوش آمد گفتن یا نشان دادن خانه ای در دور دست که بشود پشت پنجره آن نشست و یک تکه ابر خودخواه را نگاه کرد که دارد بزرگ و بزرگتر می شود، نیست.

 

Near-Solstice Colors

من هیچ همراهی ندارم.. نه چیزی برای خوردن و نه چیزی برا ی نوشیدن.  کوله پشتی هم ندارم و کفش هایم ساده و سرمه ای است .. اما اعتراضی هم ندارم.  خودم خواسته ام که دل به جاده بدهم و هر جا هوس کردم زیر سایه هر درختی که برگ هایش سبز خوشرنگ تری بود بنشینم و چشم هایم را لحظه ای بگذارم روی هم و اگر احیانا رودخانه ای هم باشد که از کنار درخت بگذرد چه بهتر که صدایش خستگی را از تنم بدر کند.

هنوز به درخت خشکیده گردو نرسیده ام که راه دو شاخه میشود.   می ایستم و به جاده دو سر نگاه میکنم.     گیج شده ام.   خدایا کمکم کن تو بگو کدام راه را  انتخاب کنم.

حالا نشسته ام زیر درخت گردو ... گاهی سگی  که از گشنگی بیشتر به یک اسکلت متحرک شبیه است  تا به سگ گیچ و ویج می پرد وسط جاده به امید یافتن تکه نان خشکیده یا استخوانی برای خوردن .  من دلم میسوزد.. چیزی همراه ندارم به سگ بدهم..  فکر میکنم نشستن هم برای خودش کاری است.  حتما" که نباید راه رفت.     جلوی رویم هنوز جاده است که دو شاخه می شود و توی جاده گاهی هم مسافرهائی هستند که  سر می رسند و مصمم و مطمئن راهشان را به سمتی از جاده کج میکنند و می روند... از جشم هایشان معلوم است که جاده را می شناسند و می دانند آخر جاده کجاست .   اما من ... خمیازه می کشم و کمی چرت  میزنم..  تا اینکه  صدائی میشنوم :  شما خیلی وقت است توی راه مانده اید؟ من داشتم دنبالتون می آمدم ولی هنوز نفهمیدم مقصدتان کجاست ؟..  به  دور و برم نگاه میکنم ولی کسی نیست به بالای سرم  نگاه میکنم گنجشکی رو میبینم روی یکی از شاخه های درخت گردوی کهنسال که با چشمهائی خسته به من چشم دوخته ......  و منتظر شنبدن جواب !.... میگویم.... من مقصد خاصی ندارم ولی میروم تا شاید پیدا کنم کلبه ای درجائی که بتوان به هنگام بهار صدای باز شدن برگها را شنبد و  به صدای ملایم بال زدن حشرات گوش داد.  هیاهوی شهر گوشم را آزرده... اگر نتوانم فریاد مرغ شب و یا گفتگوی قورباغه هائی که شبها در کنار برکه ای گرد آمده اند و شب ترانه جیر جیرک  را بشنوم .. دیوانه میشوم؟  من صدای ملایم باد را برسطح برکه ها و بوی  باد آمیخته با طراوت باران و یا عطر درختان کاج را دوست دارم.    نسیم لطیف و آسمان آبی فیروزه ای... صدای رودخانه و یا امواج خروشان دریا..   در شهر نه تنها  به دور از همه این مواهب الهی هستم  بلکه انسانی هم پیدا نکردم که مرا درک کند ......به هیچ کس نمیتوان اطمینان کرد ...... کسی معنی دوست داشتن واقعی را نمیداند .... میخواهم  آزادانه فکر کنم و از وضع انسانی خودم احساس غرور کنم......  گنجشک سری تکان داد و گفت : خوب تو این حرفها را میزنی ولی بعد از مدتی تنهائی ناراحتت میکند ... کسی نیست باهاش حرف بزنی ... درد دل کنی خودت خسته می شوی و برمی گردی...... آخه دوره زمونه عوض شده .. توهم باید خودتو با زمونه وفق بدی...  یا باید بسازی و یا بسوزی  ما گنجیشکها هم دیگه مثل قدیم نیستیم.... ما هم یاد گرفتیم... گاهی دروغ میگو ئیم... خودخواه شده ایم....  حالا دیگه خود دانی..... بعد سری تکان داد و پرزد دوباره به طرف شهر.   حال  من نمیدانم چه باید کرد  آیا برگردم و هم رنگ جماعت شوم .. یا راهم را ادامه دهم ؟! 

 

دلتنگی لباس ها !!!

 

تازه چشمام گرم شده بود و داشت خوابم میبرد... ولی چون خوابم خیلی سبکه و نسبت به سرو صدا حساسیت زیادی دارم و کوچکترین صدا منو از خواب میپرونه.. یکدفعه چشمام باز شد. احساس کردم داره صدای پچ پچ میاد ولی نمی تونستم تشخیص بدم از کجا.. انگارهم از تو اطاق خوابم این صدا میامد و هم از تو اطاق بغلی... گوشهام رو تیز کردم هی سرم رو چرخوندم اینور و اونور... آره ... یعنی که چی  این صداها داشت از توی کمد لباسها میامد.   از تختخواب بلند شدم رفتم تو اطاق بغلی.. اونجا هم صدا داشت از توی کمد میامد.  صداهائی که اولش پچ پچ و نجوا بود کم کم اوج میگرفت... از ترس همونجا وسط دو تا اطاق خشکم زده بود.. جرات نداشتم برم طرف کمدها ولی دیگه کم کم صدا ها رو میتونستم تشخیص بدم..... آره داشتن با هم جر و بحث میکردن و بعضی ها شون هم با هم دعوا میکردن  .. گاهی هم صدای گریه یکیشون می آمد... لباسهام  رو میگم... انگاری بر ضد من میخواستن شورش راه بایندازند..  دیگه کم کم شروع کردن با مشت و لگد به در دوتا کمد کوبیدن.. حالا قشنگ میشد فهمید چی دارن میگن..       

Shimmery party dress     آهای ژاله ... مگه مرض داری ما رو اینجا اسیر کردی... یعنی که چی انقدر خاک و خل خوردیم هممون داریم میپوسیم... پالتو مشکی با گریه :   بیا بیا خودت تماشا کن ببین دو تا آستین من رو چطور بید خورده... کت و دامن خاکستری : بابا من 20 ساله اینجا دارم خاک میخورم .. یادته منو از ایتالیا خریدی.. جقدر هم پول برام دادی فقط هم یکبار منو به تن کردی.. اصلا منو خریدی آوردی تو این مملکت که همه چارقد سرشونه که چی بشه ؟؟!!!  خوب میزاشتی اقلا یکی دیگه منو بخره و تنش کنه و  کمی بره اینور واونور....  تو این مدت 20 سال 3 بار از مد افتادم دوباره مد روز شدم.... ولی تو انگار نه انگار.. خوب بابا تو که مثل بقیه زنا نیستی .. نه مهمونی میری.. نه کسی رو دعوت میکنی.. همش میری سر کار و میای خونه اونم که معلومه دیگه کدوم لباسها رو به تن میکنی (باگوشه چشم اشاره کرد به مانتو و روسری ها)  ...  بعدکت و شلوار سفید صداش در آمد... جان مادرت اقلا" بیا ما رو یه کم هوا بده .. یه اتو هم به من بزنی صواب داره.. کمرم خم شد .. 12 ساله منو تاکردی رو چوب لباسی !!!    خلاصه هر کدوم یه شکایتی داشتن و ولوله ای راه انداخته بودند که نگو.  این وسط فقط همون چند تا مانتو و روسری صداشون در نمیامد  و زیر چشمی بهمدیگه نگاه میکردن و پوزخند میزدند...  خوب معلومه چرا.. خیالشون راحت بود چون اقلا"  هرازگاهی اونها رو به تن میکردم و میرفتم بیرون..  دلم برای لباسها سوخت.. خوب راست میگفتن.. رفتم در دوتا  کمد رو باز کردم و شروع کردم براشون حرف زدن.. خوب دیگه ساکت باشین قول میدم یه کاری براتون بکنم... بزارین فکر کنم ببینم کسی رو پیدا میکنم که هم سایز من باشه و بهش هم بر نخوره (چون هرچی باشه شماها دست دوم هستید و تو این مملکت هم اکثرا پر فیس و افاده ) حالا هرچی هم قسم و آیه بخورم که بابا بعضی از شما رو یکبار هم نپوشیدم باز ممکنه به تریج قباشون بر بخوره.... اگر هم کسی گیر نیامد چشم خودم هر روز یکی از شما رو به تن میکنم حتی اگر هم جائی نرم و کسی هم نیاد براتون موزیک میزام و باشما ها میرقصم... خوبه.... دیگه همه ساکت شدند... لبخند رو گوشه لب همشون میشد دید.  منم در کمد رو براشون باز گذاشتم تا صبح کمی هوا بخورن .. دوباره رفتم تو تختخوابم و چشمام رو بستم...  

 

قصه درخت

 

روزی روزگاری یک درخت کوچک انگور در تاکستان  کاشته شد.. .. از زنده بودن خودش  لذت میبرد.. مرتب از آب جوی می نوشید و از مواد معدنی خاک تغذیه میکرد  و رشد میکرد.. و بزرگ میشد.. جوان بود و قوی و فکر میکرد میتونه یک تنه و تنها با همه مشکلات زندگی مبارزه کنه .

اما.... باد بی رحم بود ... باران شدید بود... برف نمی خواست کمی هم شده حال و روز درخت کوچک انگور رو درک کنه و کوتاه بیاد.. و سرما.... آزار دهنده بود   .. درخت ترسید.. کم کم تحملش رو از دست داد .... خمیده شد... پژمرده شد .. و رفت رو به خشک شدن.

تا اینکه... صدائی شنید.. نگاه کرد .. دید درخت انگور دیگری کمی بزرگتر  از خودش .. چند متر آنطرفتر کاشته شده ... (آهای رفیق .. دستاتو دراز کن.. تکیه کن به من)  درخت کوچک ما دودل بود.. تردید داشت باخودش فکر میکرد چکار باید کرد ؟! آخه عادت داشت همیشه فقط به خودش متکی باشه.. ولی بعد دید چاره ای نیست.. شاخه هایش را کشید به طرف درخت  دیگر که حالا میگفت ( ببین .. ما میتونیم بهم کمک کنیم... باحلقه کردن پیچک هامون بهمدیگر میتونیم قوی بشیم و دوباره سرمون رو بلند کنیم..).. درخت کوچک ما اعتماد کرد و....

باد آمد.. باران بارید... و برف و سرما کولاک کرد .. ولی هیچ کدام نتوانستند صدمه ای به درخت های انگور بزنند که حالا تعدادشان بیشتر شده بود و همه شاخه هایشان را  پیچانده بودند به یکدیگر..   باد آزار دهنده بود.. و برف و سرما چندش آور.. ولی درخت های جوان محکم و متحد با یکدیگر ایستاده بودند و با نیروی خستگی ناپذیری .. لبخند به لب... کم کم رشد میکردند.

سالها گذشت .. درخت کوچک قصه ما برای خودش درخت تنومندی شده بود.. روزی به پائین که نگاه کرد چشمش افتاد به یک درخت کوچک لرزان و وحشت زده ...به یاد جوانی خودش افتاد و گفت (بیا تکیه کن به من.. تا بهت کمک کنم) و.......

ای کاش ما انسانها هم میتوانستیم مثل درخت ها در شرایط سخت و بحرانی به یکدیگر تکیه کنیم.. به همدیگراعتماد داشته باشیم و کمک کنیم...  ولی افسوس.. که اینگونه نیست.. 

 

گداهای رنگارنگ ... از همه رنگ...

آيا شما هم با گداهاي مدل بالا برخورد داشته ايد؟ جوانهائي كه با كت و شلوار وكراوات و سامسونت در دست وسط خيابان جلويتان را ميگيرند و به عنوان دانشجو خود را معرفي كرده و تقاضاي پول ميكنند !!!!  شنيده ام اين روزها تعدادشان در همه جای شهر تهران زياد شده است.

عصرها که میروم به گربه های محل غذا بدهم مجبورم از چندین کوچه فرعی و یک خیابان اصلی عبور کنم.. چند نوع گدا هستند  كه هر روز بين را ه زيارتشان ميكنم.. یکی از همین جوانهای دانشچو که در بالا توضیح دادم  كه كيف پولش را گم كرده و تقاضاي 2-3 هزار تومان پول ميكنه..  ديگري مردي حدود 35 ساله با بيلي بر دوش كه هر بار ميگويد 200 تومان بده ميخواهم بلیط مترو بخرم !!! و پسر 18 ساله اي كه 2 ساله انگشت شست پاش بقول خودش با شيشه خورده شكسته و خون آلوده و ميگوید كفش نداری من پام کنم .. پس پولش را بده بخرم !!!‌  با  اين پسره  يكبار دعوام شد.. بهش گفتم اقلا" برو يه جاي ديگه از بدنت را رنگ بزن تو كه دوساله داري با همين انگشت پا هر روز تقاضاي كفش و پول ميكني عجیبه مگر بدنت چقدر خون داره که بند نیماد و تو هم هنوز داری صاف صاف راه میری..  و دست آخر پير زني كه با چادر سياه كنار خيابان نشسته و كاسه اي هم جلوي پاش گذاشته و هيچ حرفي هم نميزند... جالب تر از همه پيرمرد حدود ۶۵ ساله ايست كه دربان يك شركت بزرگه كه هر روز تا منو ميبينه دارم به گربه ها غذا ميدهم مياد جلو و بعد از کلی سلام و احوال پرسی  میگوید براي من چي آورده اي؟!‌ ديروز عصر خيلي هم عصبي بودم كلي بهش پريدم ... گفتم تو چرا هر روز از من درخواست پول و هدیه  ميكني داري در شركت به اين بزرگي كار ميكني.. گفت آخه 2 تا زن دارم 8 تا بچه.. گفتم خوب براي چي 2 تا زن گرفتي.. گفت :‌ هوس كردم ديگه !!!!!!  حالا اقلا" براي پسرم كه سواد هم نداره يك كار پيدا كن.. گفتم :‌مگه فكر ميكني  من بنگاه كار يابي دارم خودش بره يك كار پيدا كنه... بگو رئيس شركت باين بزرگي يك كار براش پيدا كنه.. اي بابا چرا همه از من توقع دارند؟! 

 پيرزن فقيري هم كوچه روبروي شركت هميشه مينشست  كه كلي تهديدش كردند تا مجبور شد به محل دیگری نقل مکان کنه . اين پير زن  80 ساله گاهي با من درد دل ميكرد.. گويا در ده پسري داره كه خانه اين مادر بيچاره را با زن و بچه هاي خودش اشغال كرده و پير زن را بيرون انداخته اند و هرچقدر هم دنبال كار را ميگيره هنوز به جائي نرسيده.. اين بيچاره هميشه زير يك ديوار مينشست و معمولا"‌ پول خوبي هم در مياورد چون خودم شاهد بودم بيشتر اتومبيل هاي  مدل بالا كه رد ميشدند يك هزارتوماني بهش ميدادند.. این اواخر در بانک پارسیان هم حساب  باز کرده بود و دفترچه پس انداز همیشه در دستش بود.    گويا بعضي از خانم هايي كه در  مجتمع های این کوچه زندگي ميكنند نتوانستند تحمل كنند و  ازش كلي شكايت كردند درصورتيكه بدبخت به كسي كاري نداشت يك گوشه نشسته بود و عصر هم پا ميشد ميرفت پائين شهر توي يك پاركينگ ميخوابيد.. راستي چرا بعضي ها اينقدر بخيل هستند؟؟؟!!! ‌من که سر در نمی آورم ..

امان از روزي كه بخواهي بروي سر پل تجريش خريد كني.. آنجا ديگه مركز گداهاست .. بي پا و كور و بي دست .. البته به اينها هميشه كمك ميكنم.. ولي واي به حال زن كولي ها اگر سر راه من قرار بگيرند.. همانهائي كه همه جوان و سرحال  يك بچه بدبختي هم نعشه كردند بستند رو كولشون و گدائي ميكنند.. درمقابل اينها نميتوانم ساكت بنشينم تا ميایند جلو بهشون ميگم.. جواني برو كار كن چرا گدائي ميكني؟.. ميگويند چكار كنيم؟   برو نظافت منزل دست كم روي 15 هزار تومان بهت ميدهند.. خلاصه كار به جائي ميرسه كه آخرش يك فحش آبدار  هم نثار من ميكنند ..... از اين زنهاي كولي متنفرم... به اينها كمك نكنيد.. پول ندهيد... اگر ميخواهيد كمك كنيد به يك فقير واقعي كمك كنيد. .

راستي من عاقبت نفهميدم كار بنياد مستضعفين چيه ؟؟!!! 

یا چه معنی داره کشور به این ثروتمندی اینقدر گدا داشته باشه ؟؟!! 

 

صبح به خیر .......

صبح به خير .. از کله صبح هر کی سر راهم قرار میگیره  هی میگه صبح به خیر و کفر منو در میاره !!!  ساعت 6 صبح گربه ها رو ميبرم تو حياط  رفتگر مياد ميگه صبح به خير... اي بابا آقاي حسن پور صبح به شر... خير كجا بود.... ساعت هفت و نيم سوار ماشين ميشم پيش به سوي شركت (حالا باز هم جاي شكرش باقيه كه مسير زيادي را نبايد طي كنم)   ميرسم به محل بعد از چند بار دور زدن عاقبت يك جا گير ميارم ماشين را پارك ميكنم.. پياده ميشم.. گربه هاي گرسنه محل حمله ور ميشن غذا ميخوان.. حدود یکماهه که كارگرها معلوم نیست باز به چه دلیلی مشغول کندن کوچه هستند  و صداي مته برقي اولین  شوك عصبي صبحگاهی را هر روز داره به بدنم وارد ميكنه ... يكي از كارگرها هر وقت منو ميبينه بيلش را ميگذاره زمين ده تماشا.... بار اول كه ديدمش داشت با دهن باز و هاج و واج به من نگاه ميكرد كه به يك گربه مادر و 3 تا بچه اش غذا ميدادم... بهش گفتم چيه... چرا ماتت برده مگه آدم مریخی دیدی؟ ... گفت :‌چرا ميدي غذا را به اينها .. بده من بخورم.. گفتم‌:‌  كله مرغ ميخوري ؟؟  گفت‌ :‌خوب آره من هم گرسنه هستم بهش گفتم تو داري كار ميكني و دست كم روزي 15 هزار تومان ميگيري  اين بدبختها كه زبان ندارند حرف بزنند كسي هم كار بهشون نميده.. درثاني من خودم هم يك كارمند هستم از خيلي چيزهايي كه خودم لازم دارم ميزنم تا بتونم شكم چند تا حيوان گرسنه را سير كنم.. . ميدوني تو چه مملكت ثروتمندي داري زندگي ميكني؟  ميدوني الان همه ما ميتونستيم وضع خوبي داشته باشيم و محتاج كسي نباشيم؟  اين ثروت كجا ميره ؟ ... راستي.. چرا نميري از بنياد مستضعفين كمك بگيري...كار اين بنياد چيه.. مگه براي كمك به فقرا نيست ؟؟؟؟؟ يارو سري تكان داد و گفت راست ميگي ... حالا از آنروز هر وقت منو ميبينه با چنان هیجانی میگه صبح به خیر ننه که نگو.. (گویا من شباهتی هم به ننه ایشان دارم ) بعد بیلش را میگذاره زمین و  شروع ميكنه به تماشای غذا دادن گربه ها...  ميرداماد را رد ميكنم ميرم آنطرف 3 ماهه دارند تونل مترو ميكنند موتورش چه صدائي ميده انگاري رومخت دارند كار ميكنند،  اینجا شوک عصبی دوم به بدنم وارد میشه .... درساختمان شركت را باز ميكنم نگهبان شركت ميگه صبح به خير.. اي بابا  آقا غلام  صبح به شر...... ميرسم تو شركت ... صبح به خير .... صبح به خير... بابا صبح  همگي به شر.....

از خودم گذشته دارم فكر ميكنم چند نفر تو اين شهر گل و بلبل صبحشون واقعا به خير شروع ميشه و شب شان با خير به پايان ميرسه و با خيال راحت سرشون را ميگذارند روي بالش و ميخوابند و خوابهاي خوش ميبينند؟   راستي من چرا ديگه حتي خواب خوب هم نميبينم... پريشب خواب ديدم يك نفر آمده همه گلهائي كه در باغچه جلوي پنجره ام كاشته ام از ريشه كنده... اينقدر تو خواب گريه كردم... صبح بيدار شدم فهميدم خواب دیدم نفس راحتي كشيدم.... خلاصه براي من زندگي خيلي سخت داره ميگذره.. ديگه به همه چيز شك كردم.. حتي به مهرباني و عادل بودن خدا، دارم باين نتيجه ميرسم كه خدا ما  عروسكها و بازيچه ها را خلق كرده تا سر خودش گرم بشه... حالا هرچي حقه باز تر و دروغ گو تر و كلك تر و بدجنس تر باشيم انگار خدا بيشتر بهمون ميرسه و هرچي ضعيف تر و دلرحم تر باشيم خدا هم ميزنه تو سرمون.... من كه باين نتيجه رسيدم........ چکار کنم دیگه .. آخه هرچی  ازش کمک خواستم انگار نه انگار.... شما اگر جای من بودید به این رحمان و رحیم بودنش شک نمیکردید؟؟  کاش بر نگشته بودم به این مملکت گل و بلبل ...

 

یک شعر از فریدون مشیری در وصف حال خودم :

 

 

میخواستم به دامن این دشت - چون درخت.. بی وحشت از تبر.. 

در دامن نسیم سحر غنچه وا کنم...

گنجشک ها به شانه من نغمه سر دهند..

 این دشت خشک غمزده را با صفا کنم.

از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد... دست نیسم با تن من آشنا نشد.

گنجشنک ها دگر نگذشتند از این دیار.. وان برگهای رنگین.. پژمرد در غبار

وین دشت خشک و غمگین... افسرد بی بهار...

ای مرغ آفتاب .. با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد..

آزاد و شاد پای به هر جا توان نهاد...

گنجشک پر شکسته باغ محبتم... تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم؟

باخود مرا بر به چمنزارهای دور... شاید به یک درخت رسم.. نغمه سر دهم.

 

انیمیشن

دنیال من بیا بریم یه گشتی بزنیم ببینم دنیا دست کیه؟!  آیا میشه بهترش کرد ؟!!!

 

بگذارید همه مخلوقات خدا از زندگی لذت ببرند

    

 

 

 

 

 

ما خرس ها باید در جایگاه خودمان در طبیعت زندگی کنیم و نباید ما را در قفس باغ وحش زندانی کنید و یا در سیرک برقص وادار کنید و یا از کیسه صفرای ما برای مصرف داروئی خودتون استفاده کنید.

خیلی اعصابم خورده از شنیدن و دیدن زجر و شکنجه هائی که انسانهای بد قلب به همنوعان من روا میدارند.. بابا بگذارید در چراگاه خودمان بسر ببریم و زندگی کنیم.

تو دنیا چیزی به اسم گاو و گوساله خندان و خوشبخت وجود نداره که شماها تبلیغ میکنید و عکس این خوشی ما را روی در و دیوار و مغازه و شیشه شیر میاندازید.. مگه میشه جانداری از زجر و شکنجه خوش به حالش بشه ؟!   بچه منو هنوز ۲ روز از زایمان نگذشته ازم جدا میکنید بعد هم گوشتش را میخورید.. پستانهای منو وصل میکنید به دستگاه و شیرم را میدوشید تا خودتان نوش جان کنید... وقتی هم که دیگه شیری برام نمونه بعنوان گوشت خورشتی ازم استفاده میکنید.

من تمام روز برای همنوعانم سوگواری میکنم.. آی آدما حالا چی میشه گوشت ما را نخورید و از پوستمان کیف و کفش درست نکید....

چرا همنوعان منو میبرید تو آزمایشگاهها به اسم تحقیقات تکه تکه میکنید؟   جرا لوازم آرایشی را روی چشم و توی حلق خرگوشها میریزید تا خودتون را خوشگل کنید ؟! 

   

عشق و رحم و شفقتی که به مخلوقات کوچکتر خدا نشان میدهید نمایانگر طرز فکر و رفتار شما با کل آفرینش است

       

آی آدمها.... با ما مهربانتر باشید ما را هم همان خدای شما آفریده..

             

چی میشه یکی از ما را ببرید با خودتون نگهداری کنید.... نمیبینید چقدر سختی میکشیم تو این شهر شلوغ....

نگهداری از ما اینقدر باحاله که نگو... سرتون هم گرم میشه... تازه گربه ها باعث آرامش اعصاب هستند و استرس را کم میکنند.. میگی نه؟  از محققین بپرس  

ما اینقدر حیوانات تمیزی هستیم که نگو... مطمئن باشید هیچ مرضی هم از مانمیگیرید.... جای توالت کردنمون هم که زودی یاد میگیریم....

اگر هم ۲ تا بچه گربه باشیم که کلی براتون بازی میکنیم و سرتون گرم میشه.

 نترسین توکسوپلاسموز هم نمیگیرید.. این دیگه چیه افتاده تودهنتون ؟؟!!

تو این روز و روزگار مگه میشه اینجوری برای خودم قدم بزنم.... فوری منو میگیرن میپزند و میخورند....

 

خوش بحال اون گاوهائی که دست کم قبل از خورده شدن تو فضای آزاد چرا میکنند و مثل ما تو جعبه چوبی اسیر نیستند.


دیگه باید خوابش رو ببینیم که عاشق بشیم و همنوع خودمون رو در بغل بگیریم.

 

خداوند ما را هم مثل خودتون خلق کرده تا زندگی کنیم و از آن لذت ببریم.. نه اینکه در دست شماها اسیر بشیم... برده که نیستیم...

       

اجازه ندید ما رو با تفنگ بکشند.. ما نجس نیستیم.. چی میشه هرکدومتون یکی از ما سگهای ولگرد را ببرید نگهداری کنید.. تازه نگهبانی خانه تان را هم بعهده میگیریم.


ما دلفین ها باید تو محل زندگی خودمان (اقیانوس) آزاد باشیم... ما را میاندازید تو آکواریوم که چی بشه؟؟؟؟

ما سمبل صلح هستیم.. چرا اجازه میدید شکارچی ها برای تفریح ما را با تفنگ نشانه گیری کنند ؟

   

 

ازخودتون حرف در میارید... ماهی ها درد را احساس نمیکنند.. کی گفته؟   مطمئن باشید ما هم عین شما درد را احساس میکنیم...

خیلی از دست این آدم ۲پا ها اعصابم خورده....اینا دیگه کی بودن این خدا خلقشون کرد ؟؟؟!

چرا اینقدر بلا سر ما میارین تو آزمایشگاهها... اونم فقط بخاطر اینکه یه شباهت هایی به شماها داریم... ای بابا بگذارید زندگیمان را بکنیم...

 

شکر خدا به من یکی زیاد کاری ندارند... آخه فکر میکنند من بد یمن هستم... چه خنده دار... خودشون از همه موجودات بد یمن ترند 

 

آهای آدمها.. اگر میخواهید دنیای بهتری داشته باشید.. با دیگر مخلوقات خدا هم مهربان باشید و ظلم و ستم خود را کم کنید....  

 

خانه خدا کجاست ؟؟!!

 

 با نوشته زیر قصد توهین به اعتقادات و دین و ایمان هیچ کس را ندارم و فقط سئوالی که گاه گاه ذهنم را مغشوش میسازد و به هیچ وجه برایم قابل درک نیست در زیر عنوان کرده ام.

  

از کودکی .. یعنی از وقتی که خودم را شناختم و با طبیعت دور و برم آشنا شدم.. اولین اسمی که به ذهنم آمد و مکررا" بگوشم خورد نام (خدا) بود و  هنوز هم هست.. همیشه خدا همه جا بود و هست... او را در آسمانها میبینم و در دریاها و در فلب خود .. میدانم  که خدا یکی است .. که خالق کل کهکشانها و ستارها و سیاره ها و زمین و زمان و موجودات زنده و خلاصه همه چیز اوست .. و خدا شریکی ندارد.. و خدا همه جا هست و خانه ای ندارد..

                                      

 

 دیروز یکی از همکاران بعد از بازگشت از سفرحچ عمره (که این روزها بشدت متداول شده) کلی در مورد رفتن به خانه خدا صحبت کرد !!!  گاهی میشنوم که سفر به خانه خدا را با سفر به مکانهای دیگر قابل مقایسه نمیدانند و میگویند اگر یکبار بروی به آنجا دیگر هوس سفر به جای دیگری را نخواهی کرد !!! بعضی هم میگویند برای کنجکاوی رفتم و هیج حس وحال خاصی به من دست نداد !!  خطاب جعبه چهار گوشی با پرده سیاه به اسم خانه خدا برای من بسیار نا مانوس میباشد .. مگر خدا هم خانه دارد ؟   مگر خدا همه جا نیست ؟؟!!  روی زمین.. روی آسمان.. در پره های یک گل شب بو.. درقلب همه انسانها و حیوانها و گیاهان... پس چگونه است که ما او را ساکن خانه ای کرده ایم که حق ورود و زیارت و گفتگو با او را هم فقط مسلمانان دارند ؟؟!!!  مگر انسانهای دیگر مخلوق همان خدا نیستند.. پس تفاوت در چیست ؟!

خدا را همه جا و به هر شکل میتوان دید و به هر زبانی میتوان با او صحبت کرد .. من به زبان پارسی با خدا راز و نیاز میکنم  و دلیلی نمیبینم سر ساعت معین جملات مشابهی را آنهم بزبان عربی تکرار کنم تا خدا خوشش بیاید و مرا روانه بهشت سازد.... 

 

و زمان روی ستون فقرات گل یاس...

                               

طبق عادت جمعه ساعت ۶ صبح با یک دل گرفته و غمگین از خواب بیدار شدم...انگار یک تکه سنگ بزرگ گذاشتند روی قفسه سینه ام.. احساس بدی داشتم.. بخودم گفتم پاشم تاسرو صداهای عذاب آور ساختمان سازی دور و برم شروع نشده برم غذای گربه های دم شرکت را بدم بعد برم یه کم بیرون از شهر تا بقول معورف هوائی تازه کنم.. سوار ماشین شدم و پیش به سوی جاده لشگرک.. رسیدم به زرد بند و محلی که از قبل آشنا بودم. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.. از تپه خاکی رفتم پائین تا رسیدم به رودخانه.. دوتا خانواده بساطشون رو پهن کرده بودند و داشتند صبحانه میخوردند.. خوشحال شدم که خیلی تنها نیستم و میتونم یه کم برم جلوتر.. از روی چند قطعه تخته سنگ رفتم آنطرف رودخانه..کوره راهی بود که میرفت رو به بالا .. سالها قبل چندین بار با دختر دائی و شوهرش این راه را رفته بودیم بالا.. اونجا هیچ کس نبود جز اجزاء  طبیعت .. حتی یادمه چند تا گوزن دیدیم و کلی شاد شدیم.. ولی حالا تنهائی جرات بالا رفتن رو نداشتم.. پس شروع کردم روی یک راه باریک کنار رودخانه رفتن به جلو.. فقط صدای غرش آب و صدای خش خش پای باد از میان درختها و آواز پرنده ها.. تو بهر این صداها بودم که یکهو حس کردم یه چیزی محکم خورد به صورتم... همانجا لحظه ای ایستادم ولی باز تا خواستم قدم بردارم دوباره همان چیز خورد به سینه ام.. یک پروانه بود با بالهای رنگین و زیبا.. معلوم بود به من حمله میکنه تا مانع جلوتر رفتن من بشه.. یک قدم رفتم عقب... پروانه دیگه حمله نکرد و یک نقطه جلوی من ثابت ماند و شروع کرد بالهایش را تکان دادن.. می خواست یه چیزی بمن بگه ولی متاسفانه زبان همدیگر را نمی فهمیدیم.. تا خواستم برم جلو باز حمله کرد.. چند بار خودش رو محکم زد به سینه ام. دیگه مطمئن شدم این حرکت بی دلیل نیست.. باز چند قدم رفتم عقب تر و ایستادم و نگاهش کردم ببینم میخواد چکار کنه !!!  انگار خیالش راحت شد.. چرخی زد و رفت کمی جلوتر رو به زمین.. آنجا پروانه دیگری با بالهای خال خالی افتاده بود روی زمین و از وضعش معلوم بود که داره آخرین لحظه های زندگیش رو میگذرونه.. پروانه مهاجم هم رفت کنارش نشست و شروع کرد بالهایش رو آروم آروم تکون دادن.. میخواست با این حرکت اونو از گرما حفظ کنه.. حالا دلیل حمله پروانه رو فهمیدم. اگر چند قدم رفته بودم جلوتر ناخود آگاه پروانه دوم را زیر کفشهام له میکردم..  خیلی دلم گرفت دیگه نرفتم جلو.. راهمو کج کردم و برگشتم.. باخودم گفتم بهتره خلوت این دو موجود بیگناه رو بهم نزنم.. عشق و شهامت پروانه  واقعا" تحسین برانگیز بود..جرات حمله کردن به جانداری ۱۰۰۰ برابر بزرگتر از خودش فقط به خاطر دادن امکان چند دقیقه زندگی بیشتر به پروانه ای دیگر !!

 جلوتر یه تخته سنگ روی رودخانه پیدا کردم و نیم ساعتی نشستم همانجا... سعی کردم فقط فکرم رو متمرکز کنم به زیبائی های دور و برم و بی خیال گرفتاریهای زندگیم بشم... نسیمی خش خش کنان از لابلای درختها آمد و از کنارم گذشت.. گفت : سلام... گفتم : سلام... یک فوج پرنده کوچولو آمدند نشستند کنار رودخانه شروع کردند به خواندن دسته جمعی.. باخودم گفتم اینها دارند برای من آواز میخوانند..ذوق زده شدم... آوازشون که تمام شد پر زدند و رفتند.. چشمم افتاد به یک تکه ابر سفید وسط آسمان آبی .. خیره شدم به این قطعه ابر.. چند بار تغییر شکل داد و رفت و رفت تا پشت کوه ها غیبش زد.. احساس کردم کمی سبک شدم.. باید قدر همین چیزها رو بدونم.. آدما رو وللش... ساعتو نگاه کردم.. آخ دیر شد .. باید برگردم شهر و به امور روزانه برسم... اسکندر حال نداره و  گربه های گرسنه  منتظرند....

        به قول سهراب سپهری                 

از چه دلتنگ شدی.. دلخوشی ها کم نیست.. مثلا" این خورشید.. کودک پس فردا.. کفتر آن هفته.. یک نفر دیشب مرد.. و هنوز.. نان گندم خوب است... و هنوز آب میریزد پائین اسب ها می نوشتند.. قطره ها در جریان.. برف بر دوش سکوت.. و زمان روی ستون قفرات گل یاس....