ضربه ای برای آغاز یک فاجعه و نمایش سرگذشتی شورانگیز و کشنده

تیغه تبر در تنه درخت فرو نشست ، دم پولادین تبر همچون زخمه یک نومیدی در آخرین بن بست که واپسین فروغ انتظار را در چشم نابود کند برقی زد و فریادی از میان درخت بالا گرفت. ناله بود، ناله ای که از اعماق روحی نفرین شده که شکنجه می بیند ودرد می کشدبه آسمان بلند میشد، از ریشه درخت سر می کشید ودر شاخساران آن می پیچید.
من تنهای تنها در زیر فشار آن فریاد که از دل سکوت برمی خواست چه حالی داشتم !!
درخت همچنان با دردی جگرخراش جیغ می کشید و جریان آن شیون هولناک در سرمن میگردید و سپس در همه جنگل گسترده میشد. انگارهمه جنگل ناله بر می آورد. دیوانه می شدم، درست مثل این که درختان جنگل ناله های درهم و انبوهی بودند که در طوفانی از درد به هر سو میچمیدند، ناله ای که از میان روح زمین بر می خاست ، ریشه می گرفت و شاخ و برگ پیدا می کرد.
وجودم به لرزش در آمده بود، دستم پاورچین تبر را از تنه درخت بیرون آورد و فریاد که رفته رفته فرو می نشست بار دیگر مانند خونی که با بر آوردن تیغه ای از جای زخمی مهلک فوران کند بالا گرفت ، در حالی که دیگر شتاب زندگی در آن احساس نمی شد ، ناتوان تر گشت ، فریاد محتضری که دیگر ناله هم نمی تواند باشد و به آهی سوزان که در ابهامی مه آلود می گردد بیشتر ماننده بود ، آهی که در یک بی هوشی رنگ می باخت و در خودش فرو مینشست تا برای همیشه سکوتی جاودانی در ژرفنای مرگ رسوب کند.

Do you hear me crying
Why do you need to hurt me so
Why can't you enjoy my beauty
Let me live and continue to grow
I watch you from the distance
With that branch you broke from me
To beat that innocent little dog
I prayed that God would set him free
Don't you have any feelings
Can't you feel within your heart
That all God's creations provides beauty
Why must you tear it all apart
Think of what we are feeling
Me and that innocent little dog
How many times you have made us cry
Look at all our beauty
Then question yourself... WHY





