طبق عادت جمعه ساعت ۶ صبح با یک دل گرفته و غمگین از خواب بیدار شدم...انگار یک تکه سنگ بزرگ گذاشتند روی قفسه سینه ام.. احساس بدی داشتم.. بخودم گفتم پاشم تاسرو صداهای عذاب آور ساختمان سازی دور و برم شروع نشده برم غذای گربه های دم شرکت را بدم بعد برم یه کم بیرون از شهر تا بقول معورف هوائی تازه کنم.. سوار ماشین شدم و پیش به سوی جاده لشگرک.. رسیدم به زرد بند و محلی که از قبل آشنا بودم. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.. از تپه خاکی رفتم پائین تا رسیدم به رودخانه.. دوتا خانواده بساطشون رو پهن کرده بودند و داشتند صبحانه میخوردند.. خوشحال شدم که خیلی تنها نیستم و میتونم یه کم برم جلوتر.. از روی چند قطعه تخته سنگ رفتم آنطرف رودخانه..کوره راهی بود که میرفت رو به بالا .. سالها قبل چندین بار با دختر دائی و شوهرش این راه را رفته بودیم بالا.. اونجا هیچ کس نبود جز اجزاء  طبیعت .. حتی یادمه چند تا گوزن دیدیم و کلی شاد شدیم.. ولی حالا تنهائی جرات بالا رفتن رو نداشتم.. پس شروع کردم روی یک راه باریک کنار رودخانه رفتن به جلو.. فقط صدای غرش آب و صدای خش خش پای باد از میان درختها و آواز پرنده ها.. تو بهر این صداها بودم که یکهو حس کردم یه چیزی محکم خورد به صورتم... همانجا لحظه ای ایستادم ولی باز تا خواستم قدم بردارم دوباره همان چیز خورد به سینه ام.. یک پروانه بود با بالهای رنگین و زیبا.. معلوم بود به من حمله میکنه تا مانع جلوتر رفتن من بشه.. یک قدم رفتم عقب... پروانه دیگه حمله نکرد و یک نقطه جلوی من ثابت ماند و شروع کرد بالهایش را تکان دادن.. می خواست یه چیزی بمن بگه ولی متاسفانه زبان همدیگر را نمی فهمیدیم.. تا خواستم برم جلو باز حمله کرد.. چند بار خودش رو محکم زد به سینه ام. دیگه مطمئن شدم این حرکت بی دلیل نیست.. باز چند قدم رفتم عقب تر و ایستادم و نگاهش کردم ببینم میخواد چکار کنه !!!  انگار خیالش راحت شد.. چرخی زد و رفت کمی جلوتر رو به زمین.. آنجا پروانه دیگری با بالهای خال خالی افتاده بود روی زمین و از وضعش معلوم بود که داره آخرین لحظه های زندگیش رو میگذرونه.. پروانه مهاجم هم رفت کنارش نشست و شروع کرد بالهایش رو آروم آروم تکون دادن.. میخواست با این حرکت اونو از گرما حفظ کنه.. حالا دلیل حمله پروانه رو فهمیدم. اگر چند قدم رفته بودم جلوتر ناخود آگاه پروانه دوم را زیر کفشهام له میکردم..  خیلی دلم گرفت دیگه نرفتم جلو.. راهمو کج کردم و برگشتم.. باخودم گفتم بهتره خلوت این دو موجود بیگناه رو بهم نزنم.. عشق و شهامت پروانه  واقعا" تحسین برانگیز بود..جرات حمله کردن به جانداری ۱۰۰۰ برابر بزرگتر از خودش فقط به خاطر دادن امکان چند دقیقه زندگی بیشتر به پروانه ای دیگر !!

 جلوتر یه تخته سنگ روی رودخانه پیدا کردم و نیم ساعتی نشستم همانجا... سعی کردم فقط فکرم رو متمرکز کنم به زیبائی های دور و برم و بی خیال گرفتاریهای زندگیم بشم... نسیمی خش خش کنان از لابلای درختها آمد و از کنارم گذشت.. گفت : سلام... گفتم : سلام... یک فوج پرنده کوچولو آمدند نشستند کنار رودخانه شروع کردند به خواندن دسته جمعی.. باخودم گفتم اینها دارند برای من آواز میخوانند..ذوق زده شدم... آوازشون که تمام شد پر زدند و رفتند.. چشمم افتاد به یک تکه ابر سفید وسط آسمان آبی .. خیره شدم به این قطعه ابر.. چند بار تغییر شکل داد و رفت و رفت تا پشت کوه ها غیبش زد.. احساس کردم کمی سبک شدم.. باید قدر همین چیزها رو بدونم.. آدما رو وللش... ساعتو نگاه کردم.. آخ دیر شد .. باید برگردم شهر و به امور روزانه برسم... اسکندر حال نداره و  گربه های گرسنه  منتظرند....

        به قول سهراب سپهری                 

از چه دلتنگ شدی.. دلخوشی ها کم نیست.. مثلا" این خورشید.. کودک پس فردا.. کفتر آن هفته.. یک نفر دیشب مرد.. و هنوز.. نان گندم خوب است... و هنوز آب میریزد پائین اسب ها می نوشتند.. قطره ها در جریان.. برف بر دوش سکوت.. و زمان روی ستون قفرات گل یاس....