چقدر تو این مملکت همه چیز عوض شده.. یه زمانی ایرانی ها  همه جا عزیز بودند و مورد احترام. وقتی در انگلستان  تحصیل میکردم همه فکر میکردند ایرانی ها تو خانه هاشون چاه نفت دارند.    معروف بود که عربها ایرانی ها (مخصوصا" خانمهای ایرانی) را خیلی دوست دارند.. یادمه 22  سال پیش که هنوز پای هموطنان به دبی باز نشده بود با همسر ایتالیائی که داشتم وارد فرودگاه دبی شدیم باور کنید  پاسپورت ایرانی را که دیدند جمع شدند با انگشت به یکدیگر نشان دادن که ایرانی آمده ..  ایرانی.. ایرانی... حالا متاسفانه وضع طوری شده که غیر از گردشگاه شدن دبی و ترکیه که کلی پیشرفت داشته اند (برعکس مملکت گل و بلبل ما که همچنان در حال عقب رفتنه)  دختران جوان و زیبا و فقیر این مملکت در کشور دبی خود فروشی میکنند.  

 

وقتی وب لاگ نویسی را شروع کردم در این دنیای مجازی دوستان ندیده ای هم  پیدا کردم که گاهی ایمیل برایم میفرستند و خوشحالم از اینکه  وبلاگ (گربه ایرانی) گاهی  باعث میشه دید مردم نسبت به حیوانات بی پناه عوض بشه... بفهمند اینها هم جان دارند و مخلوق همان خداوندی هستند که انسان را آفریده..  بیشتر ایمیل هائی که دریافت میکنم در مورد مسئله گربه هاست.. حتی دختر جوان و بسیار عزیزی  که در وبلاگ خودش درمورد زندگی خواننده معروف (جنیفر لوپز) مینویسه انقدر مهربان بود که  وقت گذاشت و یک قالب وبلاگ برام درست کرد.

 

سال گذشته دختر جوانی شروع کرد با من مکاتبه کردن.. زندگی این دختر من را خیلی متاثر کرد و با خواندن ایمیل های اولیه او کلی اشک ریختم ..  3 تا نامه اولی را که برام فرستاده به زبان خودش براتون میریزم رو وبلاگ.. ببینید تو چه دنیای بی رحمی (بهتر بگیم کشور بی رحمی) داریم زندگی میکنیم .

 

(نامه آول)

 

سلام خانم ژاله... من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم و به گربه علاقمند شدم.   یک راهنمائی می خواستم بکنید مرا،  من هر روز از بالکن برای یک گربه که در حیاط است غذا میاندازم ، این گربه وقتی توری بالکن را باز میکنم میو میو میکند و بدو بدو می آید زیر بالکن من که طبقه دوم است... منتظر میماند تا غذا بدهم ، میخواستم این گربه را بیاورم خانه و ازش مواظبت کنم اما نمیدانم چطور .  میتوانید راهنمائی کنید؟  گربه خیلی خوشگلی است که چشم سبز دارد و راه راه است .. با ناز میومیو میکند و خیلی بانمک است و من دوستش دارم.

 

با خواندن ایمیل اول  فکر کردم دختر نوجوانی از  یک خانواده پولدار هوس کرده گربه نگهداره.. بهش جواب دادم که این گربه سالها بیرون از خانه زندگی کرده و بزرگ شده و نمیتونه درون خانه بند بشه و اگر دوست داره گربه داشته باشه  باید یک بچه گربه از جائی پیدا کنه  و یا بخره تا گربه از بچگی به محیط خانه عادت کنه.

 

 (نامه دوم)

 

ممنون از جواب شما و  راهنمائی تان، راستش من وضع مالی خوبی ندارم که گربه بخرم و تنها هستم و در یک اطاق پائین شهر زندگی میکنم که جلو آن یک بالکن دارد و یک آشپزخانه خیلی کوچک وتوالت هم در پارکینگ است و حمام هم ندارد. یک صاحبخانه پیر بداخلاق هم دارم که نمیگذارد به حیاط بروم و همه جا را توری کشیده و گربه از حیاط همسایه می آید.  من تازه 2 هفته است که به گربه غذا میدهم و کسی ندیده است.  غذا هم یواشکی میدهم.. گربه بزرگ است ولی اندامش متوسط است و دمب پشمالو دارد. نمیدانم چطور باید دستش بگیرم ، باید یواشکی توری پارکینگ را پاره کنم تا بتوانم دستم را در حیاط کنم و گربه را بگیرم.  امروز بهش ماهی دادم.. رفتم یک ماهی قزل آلا خریدم 650 تومان و آنرا 20 قسمت کردم و در یخدان گذاشتم (یخچال ندارم) تا هر وقت که آمد 1 تکه بدهم. هروقت غذا را میخورد سرش را بالا میکند و یک میو میکند ، انگار از من تشکر میکند.  من خیلی تنها هستم و به همین خاطر میخواهم گربه بیاورم و این گربه به من حس خوبی داده است و چشم هایش مرا عاشق کرده است.     اینجا در محل ما گربه زیاد است ولی همه شان ترسو هستند چون مردم با سنگ و چوب کتکشان میزنند و آنهارا از قصد زیر ماشین له میکنند.. گاهی هم بچه ها نفت میریزند روی دمب گربه و آنرا آتش میزنندو کرکر میخندند به سوختن حیوان و من دلم میشکند.  من تا چند وقت پیش از گربه میترسیدم ولی بعد که به تهران آمدم دیگر نترسیدم و از آدمها ترسیدم.. وبلاگ شما را خواندم و با بعضی نوشته هایش گریه کردم.

 

خواندن نامه دوم مرا به فکر فرو برد و پیش خودم حدس هائی زدم در مورد او که تا حدی درست بود.  برایش حواب بلند بالائی نوشتم و کلی دلداریش دادم و گفتم اگرواقعا میخواد  گربه نگهداره  من میتونم یک بچه گربه از جائی برایش پیدا کنم.

 

 (نامه سوم)

 

من فکر میکردم گربه را باید خرید اما نمیدانم مغازه گربه فروشی کجاست؟  امروز رفتم با چاقو گوشه توری پارکینگ را پاره کردم ولی گربه نیامد نمیدانم چطور باید صداش کنم..اینجا همسایه ها فضول هستند و میترسم صدا کنم چون ممکنه بفهمند من تنها هستم و مرا اذیت کنند.  فکر میکنند من شوهر دارم که در شهرستان کار میکند.  من 17 سال دارم  و از ده  (جفرود) آمده ام.   آقام کارگر بود و وضع مالی خیلی بدی داشتیم  رفتیم به دهکده ای در زنجان ، ولی مردم دوستمان نداشتند ..آخر یکنفر آمد گفت من را شوهر بدهند به پیر دهشان تا مردم ما را قبول کنند.  میخواستند مرا به زور شوهر بدهند و من با اتوبوس فرارکردم آمدم تهران.  اما اینجا برایم خیلی بدتر شد و کاش نمیامدم و با پیر مرد اخمو عروسی میکردم. من خیلی حرف دارم اما به کسی نگفتم چون همه به من میخندند و میگویند دهاتی هستم و بد حرف میزنم و اقدس هستم !!! و خفه شوم تا آبرویشان نرود.  این شهر شما خیلی بد است و آدم هاش هم بدتر.  حالا 1  سال شده که من تهران هستم و در این مدت اصلا" راضی نبودم و بدبخت بودم.  سواد هم زیاد است و همیشه شاگرد ممتاز بودم و خانم معلم میگفت دکتر میشوم ولی تا 2 دبیرستان خواندم چون آقام اجازه نداد ادامه بدهم وگفت باید شوهر کنم.کامپیوتر هم خودم دوست داشتم و از یک نفر یاد گرفتم.   وقتی آمدم تهران میخواستم منشی شوم اما کسی به من کار نداد چون شناسنامه ندارم و سنم کم است.  حالا وقتی که دانشگاه شروع میشود میروم میدان انقلاب و از بعضی ها جزوه میگیرم براشان تایپ میکنم و هر صفحه 120 تومان میگیرم و شبها هم کار میکنم (کار بد)  تا پولم زیاد بشه و از این بدبختی فرار کنم.  اینجا اول تو پارک با عاطفه آشنا شدم (یک سیاه بخت مثل خودم) که کمی مرا دوست دارد .  یک پسر هم دارد که گاهی می آورد من نگهدارم و 1000 تومان به من میدهد.   او به من یاد داد چکار کنم تا از گرسنگی نمیرم.   من نمیخواستم این کار را بکنم از کارم هم شرم دارم چون بد است و من مجبورم اینکار را بکنم .  باید هر روز بروم به اتوبان  ....  کنار خیابان و یک ماشین میاید دنبالم و مرا میبرد جاهای پولدارها وبعد میاید دنبالم و همه پولم را میگیرد و 3000 تومان به من میدهد. وقتی برام نوشتید برگردم به ده دلم ریش شد ولی نمی توانم چون آنوقت آقایم و برادرهایم مرا میکشند.  حالا پشیمان شدم که با آن پیر مرد عروسی نکردم چون اقلا"  حالا مادرم را داشتم .. خدا خیلی بد است چون ما بی پول هستیم و آنها که جای خوب هستند پولدارند. خانه هاشان قصر است ..چند بار خانمهای پولدار مرا کتک زدند که چرا به خانه آنها و بچه هایشان نگاه کردم و میگفتند دزد هستم.  ماشین هاشان هم خارجی است و درخانه استخر دارند و تلویزیون هاشان خیلی بزرگ است و به دیوار چسبیده !!!    عاطفه می گوید اصلا خدا نداریم و من هم باور کردم و دیگر نماز نمیخوانم.  چون اگر خدا بود چرا ما باید از این کارها بکنیم به خاطر یک لقمه نان  و بعضی در ناز و نعمت زندگی کنند؟  راست میگوید .. من هم دیگر نماز نمی خوانم اما شبها گریه میکنم و با مادرم حرف می زنم .  عاطفه میگوید مثل ما خیلی زیاد هستند در این شهر.. آدمها بد هستند و همیشه کار بد میکنند. دوست داشتم کسی را دوست میداشتم اما ندارم و میترسم چون همه من را اذیت کردند و کارهای بد با من کردند و پولهایم را دزدیدند و من از همه شان بدم میاید. اما گربه ها اذیت ندارند و نمیدانم چرا آدمها آنها را میکشند و خودشان را نمیکشند .

 

هنوز هم این دختر گاه گاه برایم ایمیل میفرسته.. در دبی زندگی میکنه و بقول خودش وضعش خیلی بهتر از قبل شده (باخود فروشی)!!!!