زندگی یعنی... یک سار پرید..
جواب روزنوشت آقای مجابی : (زمین تو را به خدا آهسته بچرخ)
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد.. تو کوچه های خلوت زیر آسمان ابری قدم میزدم.. با خودم گفتم کاشکی بارون بباره یه کم غم و غصه و خستگی ها رو از تنم بشوره بریزه رو زمین !! انگاری خدا حرفم را شنید.. آسمان رعد و برقی زد و بارون شروع کرد به بارش... دیدم یکنفر باشتاب داره میاد بطرف من .. زمان بود.. داشت میدوید به سمتی که من راه میرفتم !!! رسید به من.. به او گفتم : کجا با این شتاب؟ صبر کن کمی با هم صحبت کنیم. جواب داد : من قادر نیستم بخاطر تو یا هر جاندار دیگری صبر کنم.. اگر حرفی داری باید پا به پای من بدوی.. من هم شروع کردم در کنارش دویدن.
من و زمان با همدیگه دویدیم و دویدیم.. صبح شد دویدیم.. عصر شد دویدیم تا اینکه دوباره شب شد و ما همچنان میدویدیم.. بدون خستگی... مدتها گذشت .. روزها و شبها سپری شد و ما همچنان میدویدیم (چیزها دیدیم در روی زمین.. منلا" شاعره ای را دیدیم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش.. آسمان تخم گذاشت .. و شبی از شب ها.. مردی از ما پرسید .. تاطلوع انگور چند ساعت راه است ؟!). با هم مناظر زیبا و زشت را تماشا کردیم... رنج و دردهای بشری را دیدیم.. (ما گدائی دیدیم در به در میرفت آواز چکاوک میخواست و سپوری که به یک پوسته خربزه میبرد نماز. سر بالین فقیهی نومید.. کوزه ای دیدیم لبریز سئوال). در نیمه راه زندگی در آب دریا و رودخانه خودمان را شستیم.. با هم به بدترین گناه ها فکر کردیم.. بیخودی جنگیدیم.. الکی عاشق شدیم.. بعد دیدیم عشق نبود فارغ شدیم !!! مریض شدیم صدمه دیدیم بعد دوباره خوب شدیم.. شاد شدیم خندیدیم.. غمگین شدیم اشک ریختیم.. کارهای بی معنی بعضی از انسان ها را نظاره کردیم.. بیرحمی بشر را تماشا کردیم.. از تولد نوزادها خندیدیم.. از مرگ پیرها گریستیم.. از مردن جوان ها غصه خوردیم. روزها و ماهها و سالها گذشت تا اینکه احساس کردم دیگه پیر شدم و خسته و قادر نیستم پا به پای زمان که هیچ فرقی نکرده و همچنان سرحال و چالاک مانده بود بدوم.. بهش گفتم : خسته شدم.. میشه یه کم استراحت کنیم ؟ به تندی جواب داد " خیر.. من به هیچ وجه نمیتونم بخاطر تو یا هر انسان دیگه صبر کنم و بایستم. .. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که یه کم سرعتم رو کم کنم و بجای دویدن در کنارت راه برم ولی با قدم های تند و یه مدت معین !!! بعد من و زمان شروع کردیم با هم راه رفتن.. با هم طلوع و غروب خورشید را تماشاکردیم (میوه ها را دیدیم که در آفتاب آواز میخواندند).. شبها با خدا راز و نیاز کردیم .. جوانها را که از کنارمان میگذشتند نصیحت کردیم.. پیرترها را دلداری دادیم. تا اینکه یک روز دوباره آسمان برقی زد و دیدم دیگه زمان درکنارم نیست !!!
لحظه ام پر شده از لذت.. یا به زنگار غمی آلوده ست..
لیک چون باید از این دم گذرد
پس اگر می گریم.. گریه ام بی ثمر است.... و اگر میخندم خنده ام بیهوده ست (سهراب جان)
