خواربار فروشی زندگی
بقول دانته الیگیری(Dante Alighieri) در کتاب معروف کمدی الهی :
در نیمه راه زندگی ... خویشتن را در جاده ای تاریک سرگردان دیدم (البته دانته در جنگلی تاریک خودش رو سرگردان دیده بود)، زیرا راه راست را گم کرده بودم.. درست نمیتوانم گفت که چگونه پای بدان راه نهادم زیرا هنگامی که شاهراه را ترک گفتم سخت خواب آلوده بودم !! نگران واندیشناک به پیرامون خود نگریستم و ناگهان در انتهای راه ..... حالا دانته رو ولش کن بقیه اش را به سبک خودم مینویسم.

به سوپرمارکت بزرگی رسیدم تابلو بزرگ سر درش نوشته بود (خواربار فروشی زندگی ).. کمی جلوتر که رفتم در بزرگش خود بخود باز شد (خوب لابد از این درهای برقی بود دیگه) و تا آمدم به خودم بجنبم دیدم ایستادم وسط سوپرمارکت.
فروشنده ها بعضی هاشون از جنس فرشته بودند خوشگل و پر دار .. همه جا ایستاده بودند .. آنطرف تر هم یه عده فروشنده از جنس شیطان با دم باریک و دراز ایستاده بودند . همینطور که دور و برم رو نگاه میکردم یکی از فرشته ها آمد جلو و یه سبد داد دست من و گفت : سعی کن با دقت از قفسه های ما خرید کنی سراغ اونطرفی ها هم نرو (منظورش شیاطین بود).
هرچیزی که انسان نیاز داشت اونجا تو قفسه ها پیدا میشد. قبل از هرچیز زودی رفتم یه عالمه صبر وتحمل از تو یکی از قفسه ها برداشتم و ریختم تو سبد.. چون خیلی بهشون نیاز داشتم عشق و دوستی هم تو همون ردیف بود ولی فقط 2 تکه دوستی بر داشتم (البته وقتی برگشتم به خانه دیدم یک تکه از دوستیها تاریخ مصرفش گذشته و اندختمش تو سطل آشغال) بعد با حوصله شروع کردم گشت زدن ونگاه کردن به همه قفسه ها .. رسیدم به قفسه فهم و شعور .. خوب این چیزی بود که در همه جا مورد نیازم بود... مقداری برداشتم و ریختم تو سبد. بعد رفتم 2-3 تا جعبه عقل و خرد و 2 تا کیسه ایمان و اعتقاد برداشتم با یک جعبه بزرگ که توش پر از محبت و نیکو کاری بود، اینها چیزهائی بود که بالاخره به درد من میخورد. خوش گذرانی و شادمانی هم زیاد بود.. ولی خوب سبدم زیاد جا نداشت و نمیتونستم همه اینها رو بخرم ..مقداری هم دل خوش ریخته بودند یه گوشه فقط نگاه کردم ببینم سیری چنده تا به سهراب سپهری خبر بدم. کنجکاویم گل کرده بود یه سری هم بزنم به قسمت شیاطین.. فقط برای دید زدن ... اونجاهم جنس زیادبود.. دروغ و کلک و حقه بازی و نامردی و زیر آب زنی و خالی بندی پشت سرهم چیده شده بود تو چند قفسه.. بعد مقدار زیادی هم حسادت و بدگوئی و تهمت آویزان کرده بودند به یه زنجیر.. فروشنده های شیطان هی میامدند جلو و میخواستند مثلا خوش خدمتی کنند و اجناسشون رو به من بفروشند ولی من اینها رو نمیخواستم..به دردم زیاد نمیخورد.. ( متوجه نشدم وقتی یکی از شیاطین یه جعبه اعصاب خراب یواشکی انداخت تو سبد).
دیگه سبد پر شده بود ولی ناغافل یادم افتاد که یه کم وقار و متانت هم باید بردارم داشتم میرفتم طرف صندوق که در ردیف آخر چشمم افتاد به رستگاری و آمرزش که مجانی بود... این یکی رو سعی کردم تا اونجائی که سبدم هنوز جا داره بردارم که به دور و بری هام هم بدم. خوب دیگه هرچی لازم بود برداشته بودم و وقتش بود برم صندوق و پرداخت کنم.
وقتی رسیدم به صندوق ، صندوقدار که اونم یه فرشته بود 2 تا کیسه دعای خیر هم انداخت تو سبد من.. چون میدونست به محض خارج شدن از اونجا بالاخره یه گناهی سر راهم سبز میشه..
بعداز از فرشته صندوقدار خواستم اجناسم رو حساب کنه برای پرداخت؟ فرشته لبخندی زد و گفت : تو هیچ حسابی با مانداری فقط هر جامیری مقداری از این چیزهائی که خریدی رو با خودت ببر.. خدا خودش از قبل پول همه اینها رو پرداخت کرده.... صندوقدار شیاطین یه چشم غره ای رفت به من که نگو....![]()